تبلیغات
تسنیم

تسنیم
قالب وبلاگ

توبه آدم و حوّا
چـیـزى كـه نـگـذشـت كـه آدم و حـوّا از كرده خود به سختى پشیمان شدند و براى مخالفت دستور پروردگار متعال و محرومیت از نعمت هاى بهشتى حسرت ها خوردند، به ویژه هنگامى كـه در زمـیـن مـسـكـن گـزیـده و بـا مـشـكـلات ایـن جـهـان مـواجـه شـدنـد. خـدا مـى دانـد چـنـد سال به منظور توبه و هم چنین در فراق بهشت گریستند و چه تاسف ها خورد تا آن گاه كـه خـداونـد آن دو را مـخاطب ساخت و فرمود:مگر من شما را از این درخت نهى نكرده و به شما نگفتم كه شیطان دشمن آشكارى براى شماست ؟.
آن دو در جـواب بـه تـقـصـیـر خـود اعـتـراف كـردنـد و در مـقـام تـوبـه بـرآمـدنـد و گـفـتـند:پروردگارا! ما به خویشتن ستم كردیم و اگر تو ما را نیامرزى و به ما رحم نكنى ، حتما از زیان كاران خواهیم بود(36).
امـا كار از كار گذشته و دستور هبوط به زمین صادر شده بود. آدم و حوّا نیز در زمین مسكن گـزیـده بـودنـد و تـاءسـف و حـسـرتـاهـا نـتـوانـسـت آن هـا را بـه جـاى اوّل بـازگـردانـد. ولى خـداى تـعـالى از روى رحـمـت ، در دیـگـرى بـراى وصـول به سعادت به روى آن دو گشود و وسیله دیگرى براى جلب توجّه خود به آن ها یـاد داد و آن تـوبـه و اسـتـغـفـار به درگاه حق تعالى بود و شاید به گفته بعضى از دانـشمندان ، جبران گناه از راه توبه ، جزء همان علومى بود كه خداوند در داستان تعلیم اسماء به او یاد داده بود.
از آن جـا كه داستان هاى قرآن جنبه آموزندگى دارد، ظاهرا خداى سبحان مى خواهد ضمن این قـسـمـت از داسـتـان آدم ابـوالبـشـر ایـن نـكـتـه را هـم بـه فـرزنـدان او یـاد دهـد كه در هر حال انسان نباید ماءیوس باشد و هر زمان دچار گناه و نافرمانى حق گردید، باید از راه تـوبـه و اسـتـغـفـار بـه درگـاه حق تعالى درصدد جبران آن برآید و مانند سایر واجبات توبه را برخود واجب بداند، چنان كه علما به وجوب آن فتوا داده اند.
قـرآن كـریـم در ایـن جـا- بـا مـخـتـصـر تـوضـیـحـى كـه مـا مى دهیم - این گونه بیان مى فرماید:حضرت آدم از پروردگار خود كلماتى را فراگرفت و با ذكر و یادآورى آن ها به درگاه خدا توبه كرد و خدا توبه اش را پذیرفت ...(37) و درباره آن كلمات نیز روایات مختلف است . در بسیارى از روایات شیعه و سنى است كه آن كلمات این بود:
لااله الا انـت ، سـبـحـانـك الهـم و بـحمدك ، عملت سوءا و ظلمت نفسى فاغفرلى و انت خیر الغـافـرین ، لا ابه الا انت سبحانك اللهم و بحمدك عملت سوءا و ظلمت نفسى فارحمنى ، و انـت خـیـر الغـافـریـن ، لااله الا انـت سـبـحـانـك اللّهـم و بـحـمـدك عملت سوءا و ظلمت نفسى فـارحـمـنـى و انـت خـیـر الراحـمین ، لااله الا انت سبحانك الّلهم و بحمدك عملت سوءا و ظلمت نفسى فاغفرلى ، وتب علىّ انّك انت التوّاب الرّحیم (38)
در روایـات دیـگـرى كـه بـاز شـیـعـه و سـنـى روایـت كـرده انـد، آن حضرت خدا را به حق محمد(ص )(39) یا خمسه طیّبة سوگند داد كه توبه اش را بپذیرد و خداوند هم توبه او را قبول كرد(40) و عنایات خاصه خود را به او ابلاغ فرمود.
حـالا دیـگر آدم و حوّا در زمین قرار گرفته ، و به رنج و مشقت افتاده بودند. ایشان تا در بهشت بودند، نه رنج گرسنگى مى بردند و نه احتیاجى به تهیّه غذاو فراهم ساختن آب و نان داشتند، و نه براى تهیّه پوشاك و مسكن در زحمت بودند، اما اكنون كه به زمین آمدند بـایـد هـمه را تهیّه كرده و براى ادامه زندگى دست به تلاش وكوشش مى زدند. این كار اوّلا بـه وسـایـل و ابزار آن احتیاج داشت ، و ثانیا دانشى مى خواست تا راه به دست آوردن خـوراك و پـوشـاك و هـم چـنـیـن به كارگیزر این ابزار را بیاموزد. خداى سبحان تمام این وسـایـل ار بـراى حـضـرت آدم آمـاده كـرد و طـرز اسـتـفـاده آن هـا و راه تـهیّه موادّ خوراكى و پوشاكى و مسكن ، و خلاصه همه راهنمایى هاى لازم در مورد زندگى مادى و رفع نیازمندى هـاى جـسـمى را به وى آموخت و شاید در همان داستان ، اسماء را هم به او تعلیم داده بود، امـا چـون آدم و فرزنداناو نیازمندى هاى دیگرى هم از نظر روحى - و به تعبیر بعضى زا مـحـقّقان - از نظر زندگى آسمانى داشتند، لازم بود براى هدایت به راه سعادت و پرهیز از طـریق شقاوت معنوى هم راهنمایى شده و راه ورسم آن را نیز بیاموزند. خداى رحمان پس از فرمان هبوط آن ها، ضمن یك جمله آن راه را نیز به ایشان یاد داده و چنین مى فرماید:
فاما یاتینكم منى هدى فمن تبع هداى فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون (41)؛
هرگاه هدایتى از طرف من براى شما آمد، كسانى كه از آن پیروى كنند، نه ترسى بر آن هاست و نه غم گین شوند.
با این جمله كوتاه ، گویا خداوند سبحان مى خواهد این نكته را نیز به آدم متذكر شود كه فـقـط یـاد گـرفتن راه و رسم زندگى ظاهرى و رفع احتیاجات جسمى ، آرامش و آسودگى خـیـال بدو نمى دهد، بلكه باید براى رفع اندوه درونى ، از هدایت خداى تعالى پیروى كـنـد وگـرنه با تاءمین همه این احتیاجات و آشنا شدن با تمام قوانین زندگى مادّى اگر درصـدد تـاءمـیـن نیازهاى روحى و درونى خود برنیاید، باز هم زندگى بر او دشوار مى شود. چنان كه در جاى دیگرى به دنبال هبوط آدم وحوّا، بدان اشاره كرده و مى فرماید:
قـال اهـبـطـا مـنـهـا جمیعا بعضكم لبعض عدو فامّا یاتینّكم منّى هدى فمن اتبع هداى فلا یضلّ و لایشقى و من اعرض عن ذكرى فانّ له معیشة ضنكا...(42)؛
(خـداونـد) فرمود: هر دو از آن (بهشت ) فرود آیید در حالى كه دشمن یك دیگر خواهید بود، ولى هرگاه هدایت من به سراغ شما آید، هركس از هدایت من پیروى كند، نه گمراه مى شود و نه در رنج خواهد بود. و هركس از یاد من روى گردان شود، زندگى (سخت و) پرفشارى خواهد داشت .
2 : فرزندان آدم (ع )
چـنـان كه گفته شد، خداى تعالى پس از خلقت آدم ، حوّا را نیز آفرید تا ضمن این كه آدم را از تنهایى مى رهاند، وسیله اى
طـبـیـعـى بـراى ازدیـاد نـسـل او در زمـین فراهم سازد. آن دو به فرمان خداى سبحان با هم ازدواج كـرده و داراى فـرزند شدند. در تواریخ واحادیث ، تعداد فرزندانى كه آدم از حوّا پـیـدا كـرد مـخـتـلف نـقـل شـده اسـت . بـرخـى آن هـا را چـهـل فـرزند در پاره اى از روایات صدنفر و برخى بیش از صدها فرزند ذكر كرده اند كـه از آن جـمـله در پـسران نام هاى : هابیل ، قابیل (43) و شیث (یاهبة اللّه ) و در دختران نام هاى : عناق ، اقلیما، لوزا و... ذكر شده است .(44)
اخـتـلاف دیـگـرى كـه در ایـن جـا بـه چـشـم مـى خـورد، درباره كیفیت ازدواج فرزندان آدم و چگونگى ازدیاد نسل او در زمین است .
بـیـشـتـر تاریخ نویسان و راویان اهل سنت گفته اند: حوّا در دو نوبت چهار فرزند زایید. نخست قابیل و خواهرش اقلیما و سپس هابیل و خواهرش لوزا به دنیا آمدند - یا بالعكس - و پـس از آن كـه بـه حـد رشد و بلوغ رسیدند، خداوند سبحان امر فرمود (یاخود آدم به این فـكر افتاد) كه هر یك از دختران را به عقد برادر دیگرى درآورد؛ یعنى اقلیما را به عقد هـابـل درآورد و لوزا را بـه ازدواج قـابـیـل . بـه دنـبـال ایـن مـطـلب گـفـتـه انـد: چـون دخـتـرى كـه سـهـم هـابـیـل شـده بـود زیـبـاتـر از هـمـسـر قـابـیـل بـود، قابیل به این تقسیم و ازدواج راضى نشد و زبان به اعتراض گشود. سرانجام قرار شد هـر كـدام جـداگـانـه قـربـانـى اى بـه درگـاه خـدا بـبـرنـد و قـربـانـى هـر كـدام كـه قبول شد، آن دختر زیبا سهم او شود.(45)
ولى روایـات شـیـعـه عـمـومااین مطلب را نادرست خوانده و گفته اند: خداوند براى همسرى هـابـیـل حـوریـه اى فـرسـتـاد و بـراى قـابـیـل هـمـسـرى از جـنـیـان انـتـخـاب كـرد و نسل آدم از ان دو پدید آمد، علاوه بر این در چند حدیث همسر شیث را نیز حوریه اى از حوریه هـاى بـهـشـت ذكـر كـرده انـد.(46) در بـرخـى از روایـات نـیـز آمـده كـه هـمـسـر هـابـیـل یـا شـیـث از هـمـان زیـادى گـل آدم و حـوّا خـلق شـد، و مـوضـوع اخـتـلاف قابیل و هابیل را - كه منجر به قتل هابیل گردید- موضوع وصیت و جانشینى آدم دانسته اند كه بعدا خواهد آمد.
و اجـمال آن چه از ائمه بزرگوارِ ما در این باره رسیده این است كه ازدواج برادر و خواهر در هـمـه ادیـان حرام بوده و آدم ابوالبشر نیز چنین كارى نكرد و همان خدایى كه خود آدم و حوّا را از گِل آفرید، این قدرت را داشت كه افراد دیگرى را نیز براى همسرى پسران آدم خلق كند یا از عالم دیگرى بفرستد.
از جـمـله حـدیـث هاى كاملى كه در این باره داریم ، حدیثى است كه عیاشى در تفسیر خود از سـلیـمـان بـن خـالد روایـت كـرده كـه گوید:به امام صادق (ع ) عرض كردم : قربانت گـردم مـردم مـى گـویـنـد كـه حـضـرت آدم دخـتر خود را به پسرش تزویج كرد؟ حضرت صـادق (ع ) فـرمـود: مـردم چـنـیـن مـى گـویند، امّا اى سلیمان ! آیا ندانسته اى كه پیغمبر فـرمـود: اگـر من مى دانستم آدم دختر خود را به پسرش ‍ تزویج كرده بود، من هم (دخترم ) زینب را به پسرم (قاسم ) مى دادم و از آیین آدم پیروى مى كرد..
سـلیـمـان گـویـد: گـفـتـم قـربـانـت گـردم ! مـردم مـى گـویـنـد سـبـب ایـن كـه قابیل هابیل را كشت ، آن بود كه به خواهرش رشك برد. امام فرمود:اى سلیمان چگونه این حرف را مى زنى . آیا شرم ندارى كه چنین سخنى را درباره پیغمبر خدا آدم مى گویى ؟
عـرض كـردم : پـس عـلت قـتـل هـابـیـل بـه دسـت قابیل چه بود؟ حضرت فرمود:درباره وصـیـّت بود. آن گاه ادامه داده فرمود:اى سلیمان ! خداى تبارك و تعالى به آدم وحـى فـرمـود كـه وصـیـّت و اسـم اعـظـم را بـه هـابـیـل بـسـپـارد بـا ایـن كـه قـابـیـل از او بـزرگ تـر بـود. قابیل كه از موضوع مطّلع شد، غضبناك گشت و گفت : من سـزاوارتـر بـه وصـیت بودم و از این رو آدم بر طبق فرمان الهى به آن دو دستور داد تا قـربـانـى كـنـنـد، و چـون بـه درگـاه خـداونـد قـربـانـى بـردنـد، قـربـانـى هـابـیـل قـبـول شـد، ولى از قـابـیـل پـذیـرفـتـه نـگـشـت . هـمـیـن مـاجـرا سـبـب شـد كـه قابیل بر وى رشك برد و او را به قتل برساند.
عـرض كـردم : قـربانت گردم ! نسل فرزندان آدم از كجا پیدا شد؟ آیا به جز حوّا زنى و بـه جـز آدم مـردى بـود؟ حـضـرت فـرمـود:اى سـلیـمـان ! خداى تبارك و تعالى از حوّا قـابـیـل را بـه آدم داد و پـس از وى هـابـیـل بـه دنـیـا آمـد. هـنـگـامـى كـه قـابیل به حدّ بلوغ و رشد رسید، زنى از جنّیان براى او فرستاد و به حضرت آدم وحى كـرد تـا او را بـه ازدواج قـابـیـل در آورد. آدم نـیـز ایـن كـار را كـرد و قـابـیـل هـم راضـى و قـانـع بـود تـا ایـن كـه نـوبـت ازدواج هـابـیـل شـد و خـدا بـراى او حوریه اى فرستاد و به آدم وحى فرمود كه او را به ازدواج هـابـیـل در آورد. حـضـرت آدم ایـن كـار را كـرد و هـنـگـامـى كـه قـابـیـل بـرادرش هـابـیـل را كـشـت ، آن حـوریـه حـامـله بـود و پـس از گـذشـتـن دوران حمل ، پسرى زایید و آدن نامش را هبة اللّه و به حضرت آدم وحى شد كه وصیت و اسم اعظم را به او بسپارد.
حـوّا نـیـز فـرزنـد دیگرى زایید و حضرت آدم نامش را شیث گذارد. وقتى او به حدّ رشد و بـلوغ رسـید، خداوند حوریّه دیگرى فرستاد و به آدم وحى كرد او را همسرى شیث درآورد. آدم نـیـز ایـن كـار را كـرد و شیث درآورد. آدم نیز این كار را كرد و شیث از آن حوریه دخترى پـیـدا كـرد و نـامش را حورة گذارد. وقتى آن دختر بزرگ شد، او را به ازدواج هبة اللّه در آورد و نـسل آدم از آن دو به وجود آمد. در این وقت هبة اللّه از دنیا رفت و خداوند به آدم وحى كـرد كـه وصـیـت و اسـم اعـظـم را بـه شـیـث بـسـپـارد و حـضـرت آدم نـیـز ایـن كـار را كرد.(47)
ولى مـطـابـق روایـات دیـگـرى كـه شاید پس از این ذكر شود، هبة اللّه لقب شیث یا معناى عربى شیث است ، واللّه اعلم .
سبب قتل هابیل
از حـدیـث بـالا ایـن مـطـلب هـم مـعـلوم شـد كـه مـطـابـق روایـات اهـل بـیـت ، عـلّت قـتـل هـابـیـل هـمـان مـسـئله جـانـشـیـنـى حـضـرت آدم بـود، زیـرا وقـتـى قـابـیل دید كه حضرت آدم برادرش هابیل را به این مقام برگزیده ، به وى حسادت برد تـا آن جـا كـه درصـدد قـتـل او بـرآمـد؛ كـه (طـبـق نـظـر اهـل سـنـت ) بـه خـاطـر هـمـسـر هـابـیـل ، بـه وى رشـك بـرد و او را بـه قتل رسانید.
در حـدیـثـى كه مجلسى (ره ) در بحار از معاویة بن عمّار از امام صادق (ع ) روایت كرده ،آن حـضـرت داسـتـان را ایـن گـونـه بـیان فرمود:خداوند به آدم وحى كرد: اسم اعظم من و مـیـراث نـبـوت و اسمایى را كه به تو تعلیم كرده ام و هر آن چه مردم بدان احتیاج دارند هـمـه را بـه هـابـیـل بـسـپـار. آدم نـیـز چـنـیـن كـرد. و چـون قـابـیـل مـطلّع شد خشمناك گشته ، نزد آدم آمد و گفت : پدر جان مگر من از وى بزرگ تر و بـدیـن مـنـصب شایسته تر نیستم ؟ آدم فرمود: اى فرزند! این كار به دست خداست و او هر كه را بخواهد به این منصب مى رساند و خداوند او را مخصوص این منصب قرار داد اگر چه تو از وى بزرگ تر هستى . اگر مى خواهید صدق گفتار مرا بدانید هر كدام یك قربانى به درگاه خداوند ببرید و قربانى هر یك قبول شد، او شایسته تر از آن دیگرى است .
نشانه پذیرفته شدن (قبول قربانى ) در آن وقت ،آن بود كه آتشى مى آمد و قربانى را مى خورد.
قابیل و هابیل - چنان كه خداوند در قرآن بیان فرموده - به درگاه خداى قربانى آوردند، بـه ایـن تـرتـیـب كـه - بـرطـبـق بـرخـى از روایـات - چـون قابیل داراى زراعت بود، براى قربانى خویش مقدارى از گندم هاى بى ارزش و نامرغوب خـود را جـدا و بـه درگـاه خـداونـد برد، ولى هابیل كه گوسفنددار بود، یكى از بهترین قـوچ هـا و گـوسـفـندان چاق و فربه خود را جدا كرد و براى قربانى برد. در این هنگام آتـش ‍ بـیـامـد و قـربـانـى هـابـیـل را خـورد و قـربـانـى قابیل را فرانگرفت .
شـیـطـان نـزد قـابـیـل آمـد و بـه وى گـفـت : ایـن پـیـش آمـد در حـال حـاضـر بـراى تـو اهـمـیـّت نـدارد، چـون تـو و هابیل برادر هستید، امّا بعدها كه از شما دو نفر فرزندان و نسلى به وجود آید، فرزندان هـابـیل به فرزندان تو فخرفروشى كرده و به آن ها خواهند گفت كه ما فرزندان كسى هـسـتـیـم كـه قـربـانـیـش قـبـول شـد، ولى قـربـانـى پـدر شـمـا قـبـول نـشـد. اگـر تـو هـابـیـل را بـكـشى ، پدرت ناچار خواهد شد تا منصب او را به تو واگـذار كـنـد. بـدیـن تـرتـیـب قـابـیـل را وادار كـرد تـا بـرادرش هابیل را به قتل برساند (48).
خـداى سـبـحـان در قـرآن كـریم ماجرا را چنین بیان فرموده است :و خبر دو فرزند آدم را بـرایـشـان بـخـوان ، آن دم كـه قـربـانـى بـردنـد و از یكى از آن دو پذیرفته شد و از دیـگـرى پـذیـرفـتـه نـشـد. او (بـه آن دیـگـرى كـه قـربـانـیـش قـبـول شـده بـود) گـفت كه تو را خواهم كشت ! و آن دیگرى در جواب گفت : این مربوط بـه مـن نـبـود، بـلكـه قـبـولى قـربـانـى بـه دسـت خـداسـت و او هـم از پـرهـیزگاران مى پذیرد.
و بـه دنـبـال آن ادامـه داد:اگـر تـو هـم دسـت بـه سـوى مـن دراز كـنـى كـه مـرا بـه قـتـل بـرسـانـى ، مـن بـراى كـشـتـن دسـت بـه سوى تو دراز نمى كنم كه من از پرودگار جهانیان مى ترسم .
مـن مـى خـواهـم تـا خـود دچار گناه نگردم و گناه كشتن من و مخالفت تو هر دو به خودت بازگردد و از دوزخیان گردى و البته كیفر ستم كاران همین است .(49)
قـابـیـل تـصـمـیـم بـر كـشـتـن بـرادر گـرفـت و نـیـروى عـقـل و خرد، عواطف برادرى ، ترس از خدا و رعایت حقوق پدرومادر، هیچ كدام نتوانست جلوى تـوفـان خـشـمـى را كـه كـانـونـش هـمـان صفت نكوهیده و زشت حسد بود، بگیرد. سرانجام درصـدد بـرآمـد تـا هـرچـه زودتـر تـصـمـیـم خـود را عـمـلى سازد. به همین منظور در پى فـرصـتـى مـى گـشـت تـا ایـن كه وقتى هابیل سرگرم كار - یا به گفته طبرى - براى چـراى گـوسـفـندان خود در كوهى به خواب رفته بود، سنگى را بر سراو كوفت وبدین ترتیب او را كشت .
آرى ایـن صـفـت نـفـرت انـگـیـز چه جنایت ها كه در دنیا نكرده و چه خون هاى به ناحقى كه نـریـخـته و چه خانمان ها را كه بر باد نداده است . حسد نه فقط موجب به هم ریختن نظام اجتماع و به خاك و خون كشیدن محسودان مى گردد، بلكه خود شخص حسود را نیز دقیقه اى راحـت و آسـوده نـمـى گـذارد و لذت زنـدگى را از كام او مى برد و پیوسته او را در آتش حـسـادت مـى سـوزانـد و گـوشـت و اسـتـخـوانـش را آب مـى كـنـد و اگـر او را بـه حـال خـود واگـذارد هم چنان زبانه مى كشد تا بالاخره حسود را وادار كند عملى را در خارج انجام داده و دچار كیفر آن گردد یا در همان آتش خانمان برانداز حسد بسوزد و تاروپودش بر باد رود.
خداى بزرگ به دنبال این موضوع مى گوید:
نـفـس (سـركـش ) قابیل درباره كشتن برادرش مطیع و رام او گردید و (سرانجام ) او را كشت و از زیان كاران گردید(50).
بدین ترتیب قابیل اوّلین خون به ناحق را در روى زمین ریخت و چندان طولى هم نكشید كه پشیمان گردید. و با این كار خشمش فرو نشست و انتقام خود را از برادر گرفت ، اما نمى دانـسـت چـگـونـه جـسد بى جان برادر را بپوشاند و از انظار ناپدید كند. چندى آن را به دوش كـشـیـد و بـه ایـن طـرف و آن طرف برد، ولى فكرى به خاطرش نرسید وسرانجام خـسته و كوفته شد. به تدریج كه نداى وجدان او را به جُرم جنایتى كه كرده بود، به باد ملامت گرفت و شروع به سرزنش او كرد.
خـسـتـگـى جسمى از یك طرف و شكنجه هاى وجدانى - كه معمولا گریبان گیر افراد جنایت كـار را مـى گـیـرد - از سـوى دیگر او را تحت فشار قرار داد و به سختى از كرده خویش پشیمان شد، چنانچه خداى تعاى در دنبال این ماجرا فرمود: فاصبح من النّادمین .
امـا خـداى تـعـالى بـه خـاطـر رعـایـت احـتـرام آن بـدن پـاك ، و تـعـلیـم نـسـل آدمـیـان ، كـلاغـى را مـعلّمش ساخت ، زیرا به گفته بعضى : بر اثر آن سبك سرى ، قـابـلیـّت وحـى و الهـام را هم نداشت و به همین دلیل بایست براى دفن جسد برادر از زاغ تـعـلیـم مـى گـرفـت . بـه هـرصـورت خـداى تـعـالى دو زاغ را فـرستاد و آن ها در پیش قـابـیـل بـه نـزاع بـرخـاسـتـه ویـكـى ، دیـگـرى را كـشـت و سـپـس بـا چـنـگـال و پـاهـاى خـود گـودالى حـفـر كـرد و لاشـه آن را در آن گـودال انـداخـتـه و روى آن خـاك ریـخـت و پـنـهـانـش كـرد. در ایـن جـا بـود كـه قـابـیـل فـریـاد زد:واى بـرمـن كـه از ایـن زاغ نـاتـوان تـر هـسـتم !(51) و به دنـبـال آن كـشـتـه بـرادر را دفـن كـرد و بـه سـوى پـدر بـازگـشـت . حـضرت آدم كه دید هابیل با وى نیست ، پرسید: هابیل چه شد؟ وى در پاسخ پدر گفت : مگر مرا به نگهبانى او گماشته بودى كه اكنون سراغش را از من مى گیرى ؟ آدم (ع ) روى سابقه عداوتى كه قابیل به هابیل داشت ، احساس كرد كه اتفاقى افتاده و پس از جست و جو واطلاع از قبولى قربانى هابیل ، به یقین دانست كه قابیل او را كشته است .
طـبـق بـرخـى از نـقـل هـا، آدم ابـوالبـشـر از قـتـل هابیل به شدت متاءثر شد و چهل شبانه روز در مرگ او گریست تا خداوند براو او وحى كرد من به جاى هابیل ، پسر دیگرى به تو خواهم داد. پس از آن حوّا حامله شد و پسر پاك و زیـبـایى زایید كه نامش راشیث یا هبة اللّه یعنى بخشش خدا، نامید چون او را بـدو بـخـشـیـده بود و چنان كه برخى گفته اند: شیث لفظى عبرى و هبة اللّه معناى عربى آن است .(52)
شـیـث بـزرگ شد و طبق دستور خداوند، آدم او را وصى خود گردانید واسرار نبوت را به وى سـپـرده ، مختصات انبیا را نزد او گذارد و درباره دفن و كفن خود به او سفارش كرد و گـفـت : چـون مـن از دنـیـا رفـتـم مـرا غـسـل بـده و كفن كن و بر من نماز بگذار و بدنم را در تـابـوتـى بنه و تو نیز هنگام مرگ آن چه به تو آموختم و نزدت گذاشتم به بهترینِ فرزندانت بسپار.
عـمـر حـضـرت آدم را بـه اخـتـلاف روایـات 930 ،936،1000،1020 و 1040 سال گفته اند.(53) وهنگامى كه از دنیا رفت ، بدن او را در تابوتى گذارده و در غار كـوه ابـوقبیس دفن كردند تا وقتى كه نوح پس از توفان بیامد و آن تابوت را با خود بـرداشـت و در كـشـتى نهاده به كوفه برد و در غرى (شهر نجف كنونى ) به خاك سپرد. چنان كه در زیارت نامه امیرمؤ منان (ع ) مى خوانیم :
السلام علیل و على ضجیعیك آدم و نوح ؛ سلام برتو و برآدم و نوح كه در كنار تو خفته و قبرشان در كنار قبر تواست .
مرگ حوّا
گـفـتـه انـد كـه پـس از وفـات آدم ، حـوّا یـك سـال بیشتر زنده نبود و پس از پانزده روز بیمارى از دنیا رفت و او را در كنار جاى گاه آدم به خاك سپردند. ظاهرا آن چه در بین مردم مـعـروف شده كه حوّا در جدّه مدفون است و به همین سبب نیز به جدّه موسوم گردیده ، بى اساس است ، زیرا جدهّ در لغت به معناى كنار دریا و نهر است و نامیدن شهر جدّه به این نام ، بـه هـمـیـن مـنـاسـبـت بـوده كـه در كـنـار دریـا قـرار دارد؛ نـه بـه دلیـل آن كـه مـدفـن حوّاست ، و شاید این سخن از آن جا پیدا شد كه در برخى از روایات - كـه طـبـرى و دیگران نقل كرده اند - این مطلب آمده كه حوّا هنگام هبوط از بهشت ، در سرزمین جـدّه فـرود آمـد، چـنـان كـه آدم ابـوالبـشـر در سـرزمـیـن هـنـد و كـوه سـرانـدیـب نازل شد، چنان چه پیش از این نیز ذكر شد(54) واللّه اءعلم .
آن چه بر آدم (ع ) نازل شد
بـراسـاس تـعـدادى از روایـات كـه شـیـعـه و سـنـى از رسـول خـدا نـقـل كـرده انـد، خـداونـد در مـجـمـوع 104 كـتـاب بـر پـیـمـبـران خـویـش نـازل فـرمـوده كـه ده كـتـاب از آن هـا، تـنـهـا بـر آدم (ع ) نـازل شـده اسـت .در روایـتـى كـه از سـیـدبـن طـاووس در سـعـد السـعـود نـقـل شـده ، خـداى تـعـالى كـتـابـى بـه لغـت سـریـانـى بـر حـضـرت آدم نـازل كـرد كـه در 21 ورق بـود و آن نـخـسـتـیـن كـتـاب نازل شده از سوى خداوند بر كرده زمین بود.(55)
طـبرى ، ابن اثیر و مسعودى در كتاب هاى خود ذكر كرده اند كه خداوند 21 صحیفه بر آدم نـازل فـرمـوده و از ابوذر روایت كرده اند كه رسول خدا فرمود:آدم از كسانى بود كه خـداونـد حـكـم حـرمـت مـردار، خـون و گـوشـت خـوك را بـا حـروف مـعجم در 21 ورق بر وى نازل فرموده (56).
درحـدیـثـى كـه كـلینى ، صدوق ، برقى و دیگران از امام باقر و صادق (ع ) روایت كرده اند، آن دو بزرگوار فرمودند كه خداى تعالى به حضرت آدم وحى كرد كه من همه خیر را - و در حدیثى همه سخن را- در چهار جمله براى تو گرد آورده ام . یكى از آن ها مخصوص من اسـت و دیـگرى خاصّ توست و سومى ما بین من و توست و چهارمى میان تو و مردم است . آدم از خـدا خواست تا آن ها را براى او شرح دهد و خداوند فرمود:اما آن چه مخصوص من است ، آن كه مرا بپرستى و چیزى را شریك من نسازى ؛ آ نچه خاصّ توست ، آن است كه پاداش تـو را در بـرابـر عمل و كردارت به بهترین صورتى كه بدان نیازمند هستى بدهم ؛ آن چـه میان من و توست ، آن است كه تو دعا كنى و من اجابت كنم ، و امّا آن چه مان من و توست ، آن اسـت كه تو دعا كنى و من اجابت كنم ، وامّا آن چه میان تو و مردم است ، آن است كه هر چه براى خود مى پسندى براى مردم نیز بپسندى .(57)
در حـدیـث دیـگـرى كـلیـنـى (ره ) ازامـام بـاقـر یـا حـضـرت صـادق (ع ) روایـت كـرده كـه فـرمـود:آدم بـه درگـاه خـدا شـكـوه كـرد و گفت :پروردگارا شیطان را بر من مسلّط كـردى هـم چون خونى كه در بدنم جریان دارد! خداوند فرمود:اى آدم در عوض ‍ آن مـقـرر نـشـود و چـون انجام داد، آن را بنویسند واگر كسى قصد كار نیكى كرد، ولى آن را انـجـام نـداد، یـك حـسـنه برایش بنویسند واگر انجام داد، ده حسنه براى او ثبت كنند. حضرت آدم عرض كرد:پروردگارا بیفزا! خطاب شد:هر یك از آن ها كه گناهى انجام داد و استغفار كرد او را مى آمرزم حضرت آدم عرض كرد:پروردگارا باز هم بیفزا! خطاب شد:توبه را بر ایشان مقدر داشتم كه وقتى كه نفَس به گلویشان بـرسد. یعنى تا آن هنگام هم توبه شان را مى پذیرم . در این جا بود كه آدم خشنود شد و عرض كرد:مرا بس است .(58)
3 : شیث (ع )
چـنـان كـه در فـصـل پـیـش گـفـتـه شـد، آدم (ع ) پـس از حـدود هـزار سـال از جـهـان بـرفـت و شـیـث را وصـىّ خـود گـردانـیـد. قابیل كه از این موضوع مطلع شد، نزد شیث آمده . او را تهدید كرد و گفت : سبب این كه من برادرت هابیل را كشتم ، همین بود كه او مقام وصایت پدر را داشت و براى آن كه فرزندان او به بچه هاى من در آینده فخرفروشى نكنند، من او را كشتم . اكنون تو نیز اگر جایى اظهار كنى كه مقام وصایت پدر به تو رسیده ، تو را نیز خواهم كشت .
و همان گونه كه ابن اثیر و طبرى نقل كرده اند و در احادیث نیز آمده ، خود آدم نیز به شیث سـفـارش كـرد كـه عـِلم خـود و مـقـام وصـایـت را كـه پـدر بـدو داده بـود از قـابـیل پنهان دارد مبادا همان گونه كه او به هابیل حسد برد، به وى نیز حسد برده و در صدد قتل او برآید.
بـه هـمین دلیل شیث پیوسته در حال ترس و تقیّه به سر مى برد.(59) چنان كه گفته انـد: شـیـث پـس از كه با آن ها مردم زمان خود را كه همگى از نوه ها و نواده هاى آدم بودند، بـه 912 سـال از دنـیا رفت و خداى تعالى پنجاه صحیفه بدو داده بود كه با آن ها مردم زمان خود را كه همگى از نوه ها و نواده هاى آدم بودند، به خداى یگانه دعوت كند. مسعودى گـفـتـه اسـت كـه بـیـسـت و نـه صـحـیـفـه بـر شـیـث نـازل شـد كـه در آن هـا تهلیل و تسبیح بود.
اوصیاى پس از وى تا ادریس
پس از شیث ، فرزندش اَنوش - كه او را ریسان نیز نامیده اند - وصى او گردید. بعد از وى پسرش قینان و پس از او مهلائیل یا حلیث و بعد فرزندش یارد - كه بعضى یرد نیز ذكر كرده اند - یا غنمیشا به این مقام رسیدند و یارد پدر ادریس پیغمبر است .
عـمـر هـر یـك از ایـشـان را بـه اخـتـلاف بـیـن هـشـتـصـد تـا هـزار سـال نـوشـتـه انـد. چـنـان چـه عـمـر انـوش را 905 یـا 965 سـال ذكـر كـرده انـد.(60) در نـام هاى آن ها نیز اختلاف است كه ما معروف ترین آن ها را انتخاب كردیم .
4 : ادریس (ع )
چـنـان كـه گـفـتـه انـد، نـسـب ادریـس بـه چـهـار واسـطـه به شیث مى رسد. از ابن اسحاق نقل شده كه ادریس 308 سال از عمر آدم ابوالبشر را درك كرد و ابن اثیر گفته كه 386 سال از عمر ادریس گذشته بود كه حضرت آدم از دنیا رفت .
نـام عـبـرى آن حـضـر خـنـوخ و تـرجـمـه عـربـى اش اخـنـوخ اسـت . در بـعـضـى نقل هاست كه حكماى یونان نام آن حضرت را هرمس ‍ الهرامسه یا هرمس حكیم گذارده انـد، هـرمـس لفـظ عـربـى اسـت و ترجمه یونانى آن ارمیس به معناى عطارد است . برخى گفته اند كه نام یونانى او طرمیس بوده است .
مـحـل ولادت او را برخى سرزمین بابل و برخى شهر منف كه پایتخت مصر قدیم بوده ذكر كرده اند.
مـنـصـب نبوت پس از آدم ابوالبشر و فرزندش شیث به آن حضرت رسیده و ویژگى هاى نبوت ، اسم اعظم و مقام وصایت نصیب وى گردید.
جـهـت نـام گـذارى آن حـضـرت بـه ادریـس نـیـز در روایـات ، كـثـرت اشـتـغال وى به درس و كتاب ذكر شده است . طبق روایات و تواریخ ، ادریس نخستین كسى اسـت كـه خـط نـوشـت ، جـامـه بـدوخـت و عـلم خـیـاطـى را تـعـلیـم داد، زیـرا قبل از وى مردم با پوست حیوانات خود را مى پوشاندند. هم چنین آن حضرت را آموزگار و مـعـلّم بـسیارى از علوم مانند نجوم ، حساب ، هندسه ، هیئت و... دانسته اند.(61) عبدالوهاب نجّار در قصص الانبیاء خود مى گوید: ادریس به مصر آمد و در آن جا سكونت گزید و به دعـوت مـردم بـه اطـاعـت از حـق و امـر بـه مـعـروف و نـهـى از مـنـكـر مـشـغـول گـردیـد. مـردم آن زمـان بـه هفتاد و دو زبان سخن مى گفتند وخداى تعالى همه آن زبـان هـا را بـه وى تـعـلیـم فـرود.ادریس سیاست ، آداب تمدن و قوانین مملكتى و هم چنین طرز اداره شهرها و بناى آن ها را به مردم آموخت و براثر تعلیمات آن حضرت 188 شهر در روى كره زمین بنا گردید كه كوچك ترین آن ها رها(62) بوده است .(63)


برچسب ها: قصص الانبیاء،
[ سه شنبه 9 آبان 1391 ] [ 11:10 ب.ظ ] [ حسین احمدی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

فال حافظ