تبلیغات
تسنیم

تسنیم
قالب وبلاگ

 ابراهیم (ع )
ابراهیم خلیل (ع ) از پیمبران بزرگوارى است كه خداى تعالى بیش از سایر انبیاى خود از او به عظمت یاد كرده و اوصاف ستوده و خصال پسندیده ئ او را در قرآن ذكر فرموده و قسمت زیادى از الطاف و عنایات خود را كه به او داده است در قرآن كریم تذكر داده است .
خـداونـد، ابـراهیم را با القابى چون حنیف ، مسلم ، حلیم ، اوّاه ، منیب و صدیق
(233) یاد كـرده و یـا او را با اوصافى چون شاكر و سپاس گزار نعمت هاى خدا، قانت و مطیع خالق تـوانـا، داراى قـلب سـلیـم ، عـامـل و فـرمـان بـردار كـامـل دسـتـورهـاى آفـریـدگـار حـكـیـم ، بـنده مؤ من و نیكوكار و شایسته و صالح درگاه پـروردگـار، نام برده و وى را ستوده است . هم چنین ابراهیم را به منصب هایى چون امامت و پـیـشـوایـى مـردم ، برگزیدگى و شایستگى هر دو جهان و مقام خلّت و دوستى خود مفتخر داشته است .
از جمله الطاف بسیارى كه درباره او مبذول داشته این ها است :
او را یكى از پیمبران اولوالعزم خویش قرار داده است ؛
نبوت را در ذریّه و نسل او گذارده است ؛
به وى علم ، حكمت ، كتاب و شریعت داده است ؛
ملك و هدایت خود را بدو عنایت فرموده است ؛
درود و سلام مخصوص خود را بر او فرستاده است ؛
خود و خاندانش را مشمول رحمت و بركات خویش ساخته است ؛
او را به تنهایى امّت واحده خوانده است ؛
خانه كعبه را كه به دست تواناى او بنا شده بود، قبله مردمان جهان كرد؛
رنـج هـایـى را كـه براى برافراشتن پرچم توحید در آن سرزمین داغ و سوزان كشید به صـورت خاطراتى فراموش ناشدنى درآورد و با تشریع حج آن خاطرات را براى همیشه زنده و جاوید نگاه داشت ؛
دعاى گرم و عاشقانه و تقاضاى پُرمعنا و عارفانه او را كه از سینه اى سوزان و قلبى لبـریـز از ایـمان برخاست و در آن صحراى خشك و وادى بى آب و علف طنین انداخت اجابت فرمود و دل هاى اهل عرفان و قلب هاى عاشقان حق جو را به سوى فرزندان او متوجه ساخت و نیز الطاف و عنایات فراوان دیگرى كه در صفحات آینده مورد بحث قرار خواهد گرفت .


[ پنجشنبه 30 آذر 1391 ] [ 01:17 ق.ظ ] [ حسین احمدی ] [ نظرات ]

7 : صالح (ع )
حـضـرت صـالح مـیـان قـوم ثمود زندگى مى كرد و از آن ها بود. قوم ثمود از فرزندان ثمود بن عامربن ارم بن سام بن نوح بودند، البته برخى هم نسبت ثمود را ثمود بن عاد بـن عـوص بـن ارم بـن سـام بن نوح ذكر كرده اند. نسبت صالح را نیز برخى صالح بن عـبـیـد بن اسلف بن ماشخ (یاماسح ) بن عبید بن حاذر بن ثمود ذكر كرده اند و بعضى هم صالح بن عبید بن جابر بن ثمود نوشته اند.(173)
قـوم ثمود در سرزمین حجر كه میان حجاز و شام قرار داشت ، زندگى مى كردند و هنوز آثارى از خانه هاى آن ها در آن سرزمین موجود است و كسانى كه پیش از این به وسیله شتر از راه شام به مكه مى رفته اند، در سرراه خود از آن جا عبور كرده و آثار مزبور را دیده اند.
دربـاره توقف و سكونت آن ها در آن سرزمین اختلاف است ؛ بعضى گفته اند: آن ها قومى از یـهـود بـوده انـد كـه به فلسطین رفته و آن جا را براى سكونت انتخاب كردند.(174) دیـگـران گـفـتـه اند: اینان از تیره عمالقه بودند كه از قسمت هاى غرب فرات به آن جا كـوچ كـردنـد.(175) قـول سـوم آن اسـت كـه از عـمـالقـه مـصـر بـوده انـد كـه سـلطـان مصراحمس ایشان را از آن جا براند.(176) بعضى از تاریخ نگاران گفته اند: آن هـا بـاقـى مـانـدگـان قـوم عاد بودند و سرزمینشان نیز از مستعمرات قوم عاد بوده است .(177)ایـن قـول آخـر بـا قـرآن نـیـز بـى تـنـاسـبـى نـیـسـت كـه از قـول حـضـرت صالح حكایت مى كند كه نعمت هاى خدا را برقوم ثمود شماره مى كرد و مى فـرمـود:بـه یـاد آریـد كه خداوند شما را پس از عاد جانشین آن ها كرد و در این سرزمین جاى گیرتان نمود.(178)
تمدن قوم ثمود
از آن چـه خـداى تـعـالى در سوره اعراف و شعراء بیان فرموده ، به دست مى آید كه قوم ثـمـود مـردمـان مـتـمـدنـى بـوده اند كه براى سكونت خود قصرها مى ساختند و با شكافتن دل كـوه هـا، بـا مـهارت خاصى بنا مى كردند. هم چنین در سوره اعراف آمده است : و...خدا شما را در این سرزمین جاى گیر ساخت كه از دشت هاى آن براى ساختن قصرها استفاده كنید و از كوه ها، خانه ها مى تراشید و نعمت هاى خدا را به یاد آرید.(179)
در سـوره شـعـراء اسـت : ...چـنـان نیست كه شما را در این نعمت ها كه هستید (آزادانه ) در حال آسایش (وبدون بازپرسى ) واگذارند، در این باغستان ها و چشمه سارها و كشتزارها و نخلستان ها كه گل هاى بسیار (یالطیف ) دارد و در خانه هایى كه با مهارت از كوه ها مى تراشید (وبراى خود مى سازید).(180)
شـغـل آنـان چـنـان كـه از آیـات ذیـل بـه دسـت مـى آیـد، زراعـت ، احـداث قـنـوات و غـرس نخل ها بوده است و زندگى آسوده و خوشى داشته اند.
عمرهاى طولانى و آسایش آن ها
طـبـرسـى (ره ) در تـفـسـیـر هـمـیـن آیـه سـوره شـعـراء از ابـن عـبـاس نـقـل كـرده كـه قوم ثمود براى تابستانى و ایامى كه هوا ملایم بود، خانه هایى در زمین هـاى مـسطح مى ساختند وبراى زمستان ها دل كوه را مى تراشیدند و از آن ها خانه درست مى كردند تا محكم تر و گرم تر باشد.(181)
روایـت شـده كـه بـه سـبب عمرهاى درازى كه داشتند، ناچار بودند براى دوام بیشتر، سنگ هـاى كـوه را بـتـراشـنـد و خـانـه هاى خود را در تونل هایى كه در كوه احداث كرده بودند، بسازند، زیرا سقف هاى معمولى به اندازه عمرهاى ایشان دوام نمى آورد.(182)
هـم چـنـیـن در تـفـسـیـر آیـه 61 سـوره هـود از ضـحـاك نـقـل كـرده كـه : عـمـر ثـمـودیـان مـا بـیـن سـیـصـد تـا هـزار سال بوده است ؛ یعنى كمتر از سیصد سال عمر نمى كردند.(183)
آغاز دعوت صالح
قوم ثمود در كمال خوشى و نعمت به سر مى بردند و از باغ هاى سرسبز و چشمه سارها و زمـین هاى حاصل خیز خود و حیواناتشان بهره مند بودند تا این كه كم كم بت پرستى و فـسـاد در ایـشـان رواج پـیـدا كـرد و خـداى تـعـالیبراى هدایتشان حضرت صالح را كه از خـانـواده هاى اصیل و محترم آن ها و به عقل و علم میانشان معروف بود، فرستاد و او آن ها را مخاطب ساخته ، فرمود:اى مردم ! خدا را بپرستید كه معبودى جز او ندارید. اوست كه شما را از زمـیـن (وخاك ) آفرید و آبادى زمین را به شما واگذار كرد. از وى آمرزش ‍ بخواهید و روى تـوبـه بـه درگـاهـش بـریـد كـه به راستى پروردگار من نزدیك و پاسخ ‌گوى (دعاى ) شماست .(184)
بـه یـاد آرید كه شما را جانشینان قوم عاد فرمود و در زمین جاى گیرتان ساخت كه در زمـیـن هـاى مسطح (ودشت هاى ) آن ، قصرها مى سازید و از كوه ها خانه ها مى تراشید. نعمت هاى خدا را به یاد آرید و در زمین به فساد نكوشید.(185)
اى مـردم ! مـن پـیـام آورنـده امـیـنـى بـراى شـمـا هـسـتم . از خدا بترسید و امر او را اطاعت كنید.(186)
ایـن نكته را نیز كه معمولا پیمبران بزرگوار دیگر به مردم خود تذكر مى دادند، به آن ها تذكر داد كه :من از شما مزدى براى این كار درخواست نمى كنم . مزد من جز بر خدا و پرودگار جهانیان نیست .(187)آیا چنین پندارید كه در این نعمت هایى كه در این سـرزمـیـن (یـا در ایـن دنـیا) دارید و از آن استفاده مى كنید، بدون بازخواست شما را رها مى كـنـنـد كه از حساب و بازخواست در امان باشید.(188) چنین نیست و روزى بیاید كه از آن ها مورد سؤ ال قرار گیرید.
آن قوم در جواى وى گفتند:اى صالح ! تو پیش از این مورد امید ما بودى (189) و قـبـل از آن كـه ایـن سـخـنـان را بـگـویـى ، گـذشـتـه نـیـكـى از نـظـر عـقـل ، بـیـنـایـى و كـمـال از تـو داشـتـیـم ، بـه تـو امـیـدهـا بـسـتـه بـودیـم و خـیـال مـى كـردیـم در پـیـشـامـدهـاى ناگوار و هجوم مشكلات مى توانیم از خرد و درایت تو اسـتفاده كنیم ، ولى اكنون مى بینیم كه نظر ما اشتباه بود و امیدهاى ما برباد رفت ، زیرا تو بر ضدّ یكى از سنّتها دیرین و مظاهر ملیّت ما قیام كردى و ما را از پرستش آن چه پـدرانـمـان مـى پـرسـتـیـدنـد، بـاز مـى دارى .(190) و ایـن آیـیـن مقدس و ملى ما را باطل مى دانى ، بدین ترتیب در آن چه ما را بدان دعوتمان مى كنى ، در شك و تردید هستیم .(191)
صـالح بـه آن هـا فـرمـود:اگـر مـن بر (مبناى ) حجت و دلیلى از جانب پروردگارم آمده بـاشـم و مـعجزه اى بر صدق ادّعاى خود داشته باشم و خدا از جانب خود رحمتى به من عطا فـرمـوده باشد كه مرا به نبوّبت انتخاب فرموده و به رسالت به سوى شما فرستاده بـاشـد، پـس ‍ چـگـونـه نـافرمانیش كنم و كیست كه در صورت نافرمانى از عذاب خدا مرا یارى دهد؟ و من چگونه دست از ماءموریت خویش ‍ بردارم ؟.(192)
صـالح بـار دیـگـر پـس از تـذكـر نـعـمـت هـاى الهـى ، آن هـا را مـخـاطـب سـاخته و از روى دل سـوزى و خـیـرخـواهى فرمود:از خدا بترسید و سخن مرا بپذیرید(193) و فرمان اسـراف گـران را پـیـروى نـكـنـیـد،(194) آنـان كـه در زمـیـن افـسـاد كـنـنـد و اصـلاح نـكـنـنـد.(195) قوم ثمود این بار به تكذیب سخنان صالح دلیرتر شده و پرده درى را بـیـشـتـر كـردنـد و در پـاسـخ او اظـهـار داشـتـنـد:تو بى شك جادو زده شده اى .(196) و تـوازن عـقـلى خـود را از دسـت داده اى ، مـگـر تـو جـزء بـشـرى مـانـند ما هستى ،(197) آخـر چـه امـتـیازى بر مار دراى كه خود را خردمندتر از ما مى دانى و مدّعى نبوت گشته و خود را پیغمبر خدا مى دانى . اگر راست مى گویى معجزه و نشانه اى بر صدق دعوى خود بیاور.(198)
ناقه صالح
عـیـاشـى در تـفـسـیـر خـود از امـام بـاقـر(ع ) روایـت كـرده كـه جـبـرئیـل داسـتـان قـوم صـالح را بـراى رسـول خـدا(ص ) ایـن چـنـیـن نـقـل كـرد: صـالح در سـن 16 سـالگـى بـه سـوى قـوم خود مبعوث گردید تا سن 120 سالگى میان آن ها بود، ولى آن مردم دعوتش را اجابت نكردند. آن ها هفتاد بت داشتند كه در بـرابـر خداى بزرگ آن ها را پرستش مى كردند. صالح كه آن وضع را مشاهده كرد، به آن ها فرمود: اى مردم ! من 16 ساله بودم كه به سوى شما برانگیخته شدم و اكنون 120 سال از عمرم مى گذرد (و در این مدت طولانى شما دعوتم را نپذیرفتید). اكنون یكى از دو كار را به شما پیشنهاد مى كنم : یا چیزى بخواهید تا من از خداى خود درخواست كنم و آن را به شما بدهد و یا آن كه بگذارید من از معبودان شما چیزى بخواهم و اگر اجابت كردند از میان شما مى روم ، زیرا هم من شما را خته كرده ام و هم شما مرا خسته كرده اید.
مردم گفتند: اى صالح به راستى كه سخن از روى انصاف گفتى و براى همین كار روزى را وعده گذاردند كه براى انجام آن حاضر شوند.
چـون روز مـوعـود شـد بت هاى خود را به دوش گرفته ، آوردند. سپس خوراك و نوشیدنى آورده و چـون از خـوردن و آشامیدن فراغت جستند، صالح را پیش خوانده گفتند: اى صالح ! درخواست كن .
صـالح بـت بـزرگ آن هـا را خـواند، ولى پاسخ نداد. صالح گفت : چرا پاسخ نمى دهد؟ بدو گفتند: دیگرى را بخوان . صالح یك یك آن ها را خواند و هیچ كدام پاسخش را ندادند. سـپـس رو به مردم كرده و فرمود: دیدید كه من بت هاى شما را خواندم و هیچ كدام جوابم را نـدانـد. اكـنـون از من بخواهید تا خداى خود را بخوانم و جواب شما را بدهد. قوم ثمود رو به بت هاى خویش كرده و گفتند: چرا پاسخ صالح را نمى دهید؟ باز هم جوابى ندادند.
بـه صـالح گـفـتـنـد: بـه كـنـارى بـرو و انـدكـى مـا را بـا بـت هـامـان بـه حـال خـود بـگـذار. صـالح بـه یك سو رفت و آن مردم فرش هایى را كه گسترده و ظرف هایى را كه همراه آورده بودند به یك سو زده و بر خاك غلطیدند و به بت ها گفتند: اگر امـروز جواب صالح را ندهید، ما رسوا مى شویم . سپس به صالح گفتند: اكنون بیا و از این ها درخواست كن . صالح پیش آمده و آن ها را خواند، ولى باز هم پاسخى ندادند.
سرانجام صالح فرمود: روز گذشت و این خدایان شما پاسخ مرا ندادند. اكنون شما از من درخواست كنید تا از خداى خود بخواهم تا همین ساعت شما را اجابت كند. در این وقت 70 نفر از بـزرگـان و سـران ایـشـان پیش آمده و گفتند: اى صالح ما از تو درخواستى مى كنیم . صـالح فـرمـود: هـمـه ایـنـان بـه درخـواسـت شـمـا راضى هستند و هر چه شما بگویید مى پـذیـرنـد؟ مـردم فـریـاد زدنـد: آرى ، اگـر ایـن 70 نفر سخن تو را پذیرفتند، ما هم مى پـذیـریم . آن 70 نفر گفتند: اى صالح ! ما ا ز تو چیزى مى خواهیم . اگر پروردگارت دعـوت تـو را اجـابـت كـرد، از تـو پـیـروى مـى كـنـیـم و هـمـه اهل قریه ما نیز پیروى ات مى كنند.
صالح فرمود: هر چه مى خواهید درخواست كنید.
آن ها گفتند: ما را به كنار این كوه ببر - و اشاره به كوهى كه نزدیكشان بود كردند- تا مـا در كـنـار آن كـوه درخـواسـت خـود را بـگـویـیم . وقتى به پاى كوه رسیدند، گفتند: اى صـالح از پـروردگار خود بخواه هم اكنون براى ما از این كوه مادى شترى قرمز رنگ كه پر كرك و ده ماهه باشد بیرون آورد.
صـالح فـرمـود: چـیـزى از مـن خـواسـتـیـد كـه بـر مـن مـشـكـل ، ولى بـراى پـرودگـار مـن آسـان اسـت . در هـمـان حـال از خـدا خـواسـت و كوه صداى مهیبى كرد و حركتى در آن پیدا شد و ماده شترى با همان اوصاف كه مى خواستند از كوه خارج شد.
مـردم كـه آن را دیـدنـد گـفـتـنـد: اى صـالح به راستى كه چه زود پروردگارت دعایت را پـاسخ داد، اكنون از وى بخواه كه بچه این شتر را هم بیرون آورد. صالح از خدا خواست و بـچـه شترى نیز از كوه بیرون آمد و اطراف ماده شتر شروع به چرخیدن كرد.(199) صالح فرمود: آیا چیز دیگرى به جاى مانده كه بخواهید؟ گفتند: نه . ما را نزد مردم ببر تا آن چه را دیدیم به آن ها بگوییم تا به تو ایمان آورند.
آن هـا بـه طـرف مـردم آمدند. هنوز پیش مردم نرسیده بودند كه از آن 70نفر، 64 نفرشان مرتدّ شده گفتند: این كه مادیدیم سحر و جادو بود، ولى آن شش نفر دیگر پابرجا مانده و گـفـتند: حق بود و جادو نبود. هنگامى كه نزد مردم رسیدند، سخن میان آن ها بالا گرفت . سرانجام آن مردم ایمان نیاوردند و به حال انكار به شهر خود بازگشتند و همان شش نفر باقى ماندند. پس از مدتى یك نفر از آن شش تن نیز از عقیده خود برگشت و جزء افرادى گردید(200) كه شتر را پى كردند.(201)
ایـن بـود داستان ناقه صالح طبق این حدیث شریف چنان كه دیدید مردم تقاضاى معجزه اى كـردند و چون حضرت صالح براى آن ها معجزه آورد، جز چند نفر انگشت شمار كه به وى ایـمـان آوردنـد، بـاقـى مـردم كـار او را جادو دانستند و نه فقط خود ایمان نیاوردند، بلكه مانع ایمان مردم دیگر هم شدند.
شـایـد مـنظور از مستضعفین یعنى ناتوان شمردگان ، كه خداوند در سوره اعراف فـرمـوده ، هـمـیـن چـنـد نـفـر مـعـدود بـوده انـد. خـداونـد مـى فـرمـایـد: بزرگان قوم او كه سـربـزرگى (وگردن كشى ) كرده بودند، به آن دسته از ناتوان شمردگان كه ایمان آورده بـودنـد گـفـتـنـد: آیـا شـمـا بـه راسـتى مى دانید كه صالح را خداوند به رسالت فـرستاده ؟ آن ها گفتند: آرى ما بدان چه او به ابلاغ آن فرستاده شده است ، ایمان داریم .امـّا گـردن كـشـان گـفـتـنـد: مـا بـدان چـه شـمـا ایـمـان داریـد،كـافر هستیم و منكر آنیم (202) و مـمـكـن اسـت ایـن افـراد معدود پیش از داستان ناقه صالح بدو ایمان آورده بودند، چنان كه ابن اثیر در كامل گفته است .
از بـقـیـه داسـتـان صـالح كـه در صـفـحات آینده مى خوانید، معلوم مى شود كه اندك اندك افراد بیشترى به صالح ایمان آوردند و آن حضرت عظمتى میان قوم ثمود پیدا كرد.
ادامه داستان ناقه صالح
ثـقـة الاسـلام كـلیـنـى (ره ) در روضه كافى از امام صادق (ع ) روایت كرده كه قوم ثمود سـنـگـى داشـتـند كه آن را پرستش مى كردند و سالى یك روز در كنار آن جمع مى شدند و بـرایـش قـربـانـى مـى كردند و چون صالح به سوى آن ها مبعوث شد بدو گفتند: اگر راسـت مـى گویى ، از خداى خویش بخواه تا از این سنگ سخت ، ماده شترى ده ماهه براى ما بـیـرون بیاورد. صالح نیز اى خدا خواست و ماده شتر با همان ویژگى هایى كه خواسته بودند، از سنگ خارج شد.
در ایـن وقـت خـداى تبارك و تعالى به صالح وحى فمرود:به این ها بگو كه خداوند مقرر فرموده كه آب (این قریه ) یك روز از آن شتر باشد و یك روز از شما!(203) و هرروز كه نوبت شتر بود، آب را مى خورد و به جاى آن به همه مردم شیر مى داد و هیچ كـوچـك و بـزرگى نبود كه در آن روز از شیر آن شتر مى خورد و چون روز دیگر مى شد، مردم از آب استفاده مى كردند و شتر آب نمى خورد.(204)
در حدیث على بن ابراهیم است كه چون روز دیگر مى شد،(یعنى روزى كه نوبت شتر نبود) آن ماده شتر مى آمد و در وسط روستاى آن ها مى ایستاد و مردم هر اندازه شیر مى خواستند از آن شتر مى دوشیدند و مى بردند.(205)
طبرسى (ره ) فرمود: روزى كه آبشخور شتر بود، آن شتر مى آمد و سربه آب مى گذارد و بلند نمى كرد تا هر چه آب بود همه را مى خورد، سپس سرش را بلند مى كرد و پاهاى خـود را بـاز مـى كـرد. مردم مى آمدند و هر چه شیر مى خواستند مى دوشیدند و مى خوردند، سپس ظرف ها را مى آوردند و هم چنان شیر در آن ظرف ها دوشیده و همه را پرمى كردند كه دیگر ظرف خالى باقى نمى ماند.(206)
راسـتـى كـه مـعـجـزه اى عـجـیـب و حیوانى شگفت انگیز بود. حضرت صالح فقط به آن ها گـوش زد كـرد:اى مـردم ! ایـن شـتـر خـداسـت كه شما را در آن نشانه و معجزه اى است و خداوند آن را براى شما معجزه قرار داده و دلیلى بر صدق نبوت و دعوى من قرار داده است . او را بـه حـال خـود واگـذارید تا در زمین خدا بچرد و گیاه و علف بخورد و آسیبى بدو نرسانید كه عذاب زودرس شما را فراخواهد گرفت (207).
بـا ایـن كـه صـالح آن مـردم را از آسـیـب رسـانـدن بدان ناقه برحذر داشت و عذاب خدا را گـوش زد كـرد و از آن گـذشـتـه ، وجـود آن حـیـوان بـراى آن ها نعمت بزرگ بود و معجزه عـجـیـبى به شمار مى رفت ، اما هیچ یك از این ها نتوانست جلوى دشمنان صالح را بگیرد و سرانجام شتر را پى كردند و به عذاب الهى دچار گشتند.
سبب كشتن ناقه صالح
در ایـن كـه سـبـب ایـن كـار آن هـا چـه بـود كه ناقه صالح را كشتند، اختلاف نظراست . در حـدیـثـى كـه كـلیـنـى (ره ) در روضـه كـافـى روایـت كـرده و مـا قـسـمـتـى از آن را قـبـل از ایـن بـراى شـمـانـقـل كـردیـم ، امـام صـادق (ع ) فـرمـود:مـدتـى بـدیـن حـال بـودنـد و شتر هم چنان با آن ها مى زیست تا این كه سركشى برخدا را آغاز كردند و بـه هـم گـفـتـنـد كـه بیایید تا این شتر را بكشیم و از شرّش آسوده شویم ، زیرا مانمى تـوانـیـم تـحـمـل كـنـیـم كـه یـك روز آب نـوبـت او بـاشـد و روز دیـگـر نـوبت ما. به این دلیـل تـصـمـیـم گـرفـتـنـد آن حـیـوا را بـكـشـنـد و گـفـتـنـد كـه هـركـس ایـن كـار را قبول كند، هر چه مزد خواست به او مى دهیم . تا این كه مردى سرخ رو و كبود چشم به نام قـدّار كه حرام زاده بود و پدرش معلوم نبود، نزد آن ها آمد و آمادگى خود را براى این كار اعلام داشت و مزدى براى او تعیین كردند.(208)
ابن اثیر در كامل گفته است : خداى تعالى به صالح وحى كرد كه در آینده نزدیكى قوم تـو شـتر را خواهند كشت . صالح مطلب را به آن ها گفت و آن ها به او گفتند كه ما هرگز این كار نخواهیم كرد. صالح فرمود: اگر شما هم نكنید، فرزندى از شما به وجود خواهد آمـد كـه او ایـن كـار را انـجـام مـى دهـد. آن هـا پـرسیدند: نشانه آن شخص چیست كه به خدا سـوگـنـد اگر ما او را بیابیم ، به قتل مى رسانیم . فرمود: پسرى است سرخ رو وكبود چشم و سرخ مو.
از قضا در بین بزرگان روستا، یكى از آن ها پسرى داشت كه زن نگرفته بود و دیگرى دخـتـرى داشـت كـه هـمـسر نداشت . آن دو تصمیم گرفتند آن پسر و دختر را به ازدواج یك دیـگـر در آوردند و چون ازدواج كردند، همان سال پسرى كه صالح خبر داده بود به دنیا آمد.
از آن سـو مردم قابله هایى انتخاب كرده و ماءمورانى هم به همراه آن ها گمارده بودند تا هر وقت چنین پسرى به دنیا آمد، به آن ها خبر دهند. وقتى مولود مزبور از همان زن و شوهر بـه دنـیـا آمـد، زنـان فـریـاد زدنـد كـه ایـن هـمـان پسرى است كه صالح پیغمبر خبر داد. مـاءمـوران خـواسـتـنـد آن فـرزنـد را از آن هـا بـگیرند، ولى آن دو پیرمرد كه جدّ آن مولود بـودنـد، مـانـع ایـن كـار شـده و گـفـتـنـد: هـرگـاه صـالح خـواسـت ، مـا او را بـه قتل مى رسانیم .
قـبل از این ماجرا، نُه نفر از مردم آن قریه نیز فرزندانى پیدا كرده بودند و ازترس كه مـبـادا آن ها كشنده ناقه صالح باشند، بچه هاى خود را كشته بودند، اما پس از این كه آن هـا را بـه قـتـل رسـانـدنـد، از كـار خـود پـشـیـمـان شـده و كـیـنـه صـالح را بـه دل گـرفـتـنـد و در صـدد قـتـل آن حـضـرت بـرآمـدنـد و دسـت بـه فـسـاد و تـبـه كـارى زدند.(209)
مرحوم طبرسى در مجمع البیان از سدّى نقل كرده كه او گفته است : وقتى كه قدّار بزرگ شد، روزى با دوستان خود در جایى نشسته و مى خواستند شراب بخورند، و بدین منظور قـدرى آب طـلبـیـدنـد كـه در شـراب بریزند، ولى آب نبود، چون آن روز، آبشخور ناقه صـالح بـود و آن حـیـوان آب هـا را خـورده بـود. این وضع برآن ها دشوار آمد. قدّار گفت : مـایـلیـد تـا مـن ایـن شـتـر را بـكـشـم ؟ آن هـا گـفـتـنـد: آرى . بـدیـن تـرتـیـب مـقـدمـات قتل ناقه فراهم شد.(210)
كـعـب نـقـل كـرده كـه سـبـب پـى كردن ناقه صالح ان شد كه زنى میان ثمود بود به نام مـلكـاء و ایـن زن بـر آن مـردم ریاست داشت . هنگامى كه مردم متوجه حضرت صالح شـدنـد و او را بـه بـزرگـى شـنـاخـتـنـد، حـسـد آن زن تـحـریـك شـد و در صـدد قـتـل آن حـضـرت و پـى كـردن نـاقه برآمد. از آن سو میان ثمود زن زیبایى بود به نام قـطـام كـه مـعـشـوقـه قـدّار بـن سـالف بـود و زن زیـبـاى دیـگـرى بـه نـام قـبـال كـه مـعـشـوقـه شـخصى به نام مصدع . قدّار و مصدع هر شب نزد آن دو مى رفـتـنـد و شـراب مـى نـوشـیـدنـد و بـه عـیـش و عـشـرت مـى پـرداخـتـند. ملكاء به قطام و قـبـال گـفـت : اگـر امـشـب قـدّار و مـصدع نزد شما آمدند، تن به معاشرت به آن دو نداده و اطـاعـتشان نكنید و به آن ها بگویید كه ملكاء از صالح و ناقه او غمگین است و تا آن شتر را نـكـشـیـد، مـا حـاضـر بـه كـامـروا سـاختن شما نخواهیم شد. همین ماجرا سبب شد كه آن دو درصدد كشتن ناقه برآیند و این كار را انجام دهند.(211)
آلوسـى درتـفـسـیـر خـود گـفـتـه اسـت : حـیـواناتِ قوم ثمود هرگاه شتر را مى دیدند، مى گـریـخـتـنـد و از تـرس رمـى مـى كردند. هنگام تابستان ، آن شتر از درّه بیرون مى آمد و حـیـوانـات دیگر مى گریختند و به سوى درّه سرازیر مى شدند و در زمستان ، به طرف درّه مـى آمـد و حـیـوانات دیگر از درّه بیرون مى رفتند. و فرار مى كردند همین امر سبب شد كه مردم در صدد قتل آن شتر برآیند و حیوانات خود را از آن شتر آسوده سازند.
میان آن ها دو زن ثروتمند بودند كه مال وشتر زیادى داشتند: یكى به نام صدوق كه خود را بـه مردى به نام مصدع تسلیم كرد، به شرط آن كه ناقه را پى كند و دیگرى زنى بود به نام عنیزه كه دختران زیبایى داشت و حاضر شد یكى از آن دخترها را به قـدّاربن سالف بدهد، مشروط بر این كه شتر را بكشد. قدّار و مصدع براى كام جویى از آن ها كشتن شتر را به عهده گرفتند و هفت مرد دیگر را نیز با خود هم دست كرده و ناقه را پى كردند.(212)
بـه هر طریق ، خداوند براى آزمایش آن مردم ، طبق درخواست آن ها شترى را با آن ویژگى ها فرستاد، ولى آن ها نتوانستند از نعمت بزرگ الهى بهره مند شوند و آن شتر را كشتند. خـداونـد در سـوره قـمـر فـرمـوده اسـت :مـا شـتـر را بـراى آزمـایـش ایـشـان فرستادیم .(213)
شیعه وسنى از رسول خدا(ص ) روایت كرده اند كه فرمود:شقى ترین مردم در اوّلین ، پـى كـنـنده ناقه صالح است و شقى ترین مردم در آخرین ، كسى است كه على (ع ) را به قتل مى رساند.(214)
پس از كشتن ناقه صالح
با مختصر اختلافى كه در كیفیت كشتن ناقه صالح ذكر شده ، قدّار و مصدع و همدستانشان شتر را پى كردند.بخل ، حسد و سایر صفات مذمومى كه همیشه منشاء بدبختى هاى ملت ها بـوده ، كـار خـود را كـرد و غریزه جنسى هم كمك كرد و راه را براى انجام جنات دیگرى در روى زمین هموار ساخت و عشق رسیدن به یك یا چند زن زیبا، مردانى را براى از بین بردن نشانه الهى مصمّم ساخت و سرانجام با وسایلى كه در آن روزگار در اختیار داشتند، مانند تـیر و شمشیر، سر راه شتر كمین كرده و همین كه شتر براى خوردن آب مى رفت ، به وى حـمـله كـردنـد و هـر كـدام ضـربـه اى بـدو زده و او را از پاى درآوردند. سپس نیزه اى به گـلویـش زده و نـحـرش كـردنـد. مردم نیز اجتماع نمودند و گوشتش را تقسیم كردند و طبق روایـت كـلیـنـى (ره ) هـمـگـى بـا قدّار در قتل ناقه شركت كرده و هر كدام ضربتى به آن حـیـوان زدند. سپس گوشتش را میان خود تقسیم كردند و كوچك و بزرگى نماند جز آن كه از آن گوشت خورد.(215)
مـطـابـق بـعضى از روایات ، بچه اش را نیز كشتند و گوشت او را هم تقسیم كردند، ولى طبق بعضى روایات دیگر، بچه آن شتر همین كه مادر خود را در خاك و خون دید، به سوى كـوه فـرار كـرد. وقـتـى بـه بـالاى كـوه رسـیـد، نـاله اى كـرد كـه دل ها را مضطرب و دگرگون ساخت .
در این وقت حضرت صالح پدیدار شد. مردم از هر سو به جانب او دویده و هر كدام گناه را بـه گـردن دیـگـرى انداخته و مى گفتند كه فلانى شتر را پى كرد و ما گناهى نداریم .(216)
نقشه قتل صالح
در این میان توطئه دیگرى هم براى حضرت صالح كردند و خداى تعالى آن حضرت را از گـزنـد آن حـفـظ فـرمـود، و آن ایـن بود كه نُه تن از مفسدان شهر كه بعید نیست همان پى كـنـنـدگـان ناقه و شاید نُه تن از اعیان و اشراف شهر بوده اند كه تبلیغات صالح با مـنـافـع آن هـا سـازگـار نـبـوده اسـت ، پـیـش خـود نـقـشـه قـتـل صـالح را كـشـیـدنـد و تـصـمـیم گرفتند به هر ترتیبى شده آن بزرگوار را به قتل برسانند و ظاهرا این جریان پس از پى كردن ناقه بوده ، اگر چه بعضى گفته اند كه قبل از آن بوده است .(217)
به هر صورت قرآن كریم به طور اجمال فرموده است :و در آن شهر نُه نفر افسادگر بـودنـد كـه (كـارشـان افـسـاد بـود و) اصـلاح نـمـى كردند. اینان با خود هم قسم شده و گـفـتند،: ما شبانه صالح و خاندانش را از بین مى بریم ، آن گاه به كسى كه خون خواه اوسـت مـى گـویـیـم مـا خـبر از هلاكت آنان نداریم و ماراست مى گوییم . نقشه اى كشیدند و نیرنگى كردند و ما هم تدبیرى كردیم در وقتى كه آن ها بى خبر بودند، پس بنگر كه سرانجام نیرنگشان چگونه بوده كه همگیشان را با قومشان نابود كردیم .(218) ایـن اجـمـال داسـتـان طـبـق آیـات كـریـمـه قـرآن بـود، امـا تـفـصـیـل آن را ابـن اثیر در كامل این گونه نقل كرده است :نُه نفر از كسانى كه فرزندان خـود را از تـرس آن كـه مـبـادا پـى كـنـنـده نـاقـه صـالح بـاشـنـد، بـه قـتـل رسـانـده بـودنـد - وداسـتـانـش در صـفـحـات قـبـل گـذشـت - پـس از ایـن عـمـل از كـار خـود پـشـیـمـان شـده و كـیـنـه صـالح را در دل گـرفـتـنـد و بـا یـك دیـگـر هـم قـسـم شـدنـد كـه صـالح را بـه قتل رسانند. آن ها با هم گفتند: ما به قصد مسافرت از شهر بیرون رفته و به غارى كه سر راه صالح است مى رویم . در آن جا كمین مى كنیم و چون شب شد و صالح خواست براى رفـتـن بـه مـسـجـد از آن جـا عـبـور كـنـد، از غـار بـیـرون آمـده و او را بـه قـتـل مـى رسـانـیـم . سـپـس بـه شـهـر آمـده و بـه مـردم مـى گـویـیـم مـا از قتل او خبر نداریم .
روش صـالح چـنـان بـود كـه شـب هـا در شهر نمى ماند و مسجدى در خارج شهر براى خود ساخته بود كه شب ها را در آن جا به سر مى برد.
ایـن نـُه نـفـر بـر طـبـق هـمـان تـصـمیم و سوگندى كه خورده بودند، از شهر خارج شده و داخـل غـار رفتند و چون در غار آرمیدند، سنگى بر سرشان افتاد و همگى كشته شدند. چند تـن از مـردانـى كـه در شـهـر بـودند و از نقشه آن ها مطلع بودند، به سراغشان آمدند تا ببینند سرنوشت آن ها چه شده . وقتى وارد غار شدند و همه آن ها را كشته دیدند، به شهر بـازگـشـتـه و فـریـاد زدنـد: صالح ابتدا به این ها دستور داد فرزندانشان را بكشند و سـپـس خـودشـان را بـه قـتل رسانید. و طبق این نظریه نقشه مزبور را پیش از كشتن ناقه صالح طرح كردند.(219)
قـول دیـگر آن است كه چون آن مردم ناقه صالح را پى كردند، و حضرت صالح آن ها را از عـذاب خـود بیم داد و فرمود: حال كه چنین كردید، عذاب خدا به سراغتان خواهد آمد. همان نـُه نـفـرى كـه نـاقـه را پـى كـرده بـودنـد، درصـدد بـرآمـدنـد كـه صـالح را نـیـز بـه قـتـل رسـانند و با هم گفتند: ما صالح را مى كشیم تا اگر راست مى گوید و به راستى قـرار اسـت عـذاب بـر مـا فـرود آیـد، مـا پـیـش از آمـدن عـذاب ، خـود صـالح را بـه قتل رسانده و انتقام خود را از او گرفته باشیم و اگر دروغ مى گوید كه ما او را هم به دنبال شترش فرستاده باشیم .
بـه هـمـیـن مـنـظـور شبانه براى قتل صالح آمدند و فرشتگان الهى آنان را با سنگ دفع كـرده و بـه وسـیـله هـمـان سـنگ ها هلاك شدند و چون مردم دیگر آمدند و آن نه نفر را كشته دیـدنـد، بـه صـالح گفتند: تو این ها را كشته اى . و در صدد برآمدند كه صالح را به قـتـل رسـانـنـد. كسان صالح به دفاع از او برخاسته گفتند: وى به شما وعده عذاب داده اسـت . اكـنـون صـبـر كـنـیـد تـا اگـر در این سخن راست گو باشد خشم خدا را زیاد نكرده باشید و اگر دروغ گو بود، ما او را به شما تسلیم خواهیم كرد. و بدین ترتیب مردم را از دور او متفرق كردند.
چـنـان كـه خـود ابـن اثـیـر گـفـتـه اسـت ، قـول دوم درسـت تر و به صحت نزدیك تر است .(220) از مـجـموع آیات كریم قرآنى و روایات چنین به نظر مى رسد كه اینان پس از پـى كردن ناقه صالح و پشیمان شدنشان از این كار،(221) سخت به تكاپو افتادند تـا بـلكـه بـه وسـیـله اى عـذاب را از خـود دفـع كـنـنـد یـابـه قـول خـودشـان قـبـل از رسیدن عذاب ، انتقام خود را از صالح بگیرند و نخست تصمیم به قتل آن حضرت نداشتند، بلكه در صدد بودند تا به وسیله اى عذاب را از خود دور كنند.
از ایـن رو در نـقـلى اسـت كـه چـون نـاقـه را پـى كـردنـد، نـزد صـالح آمدند و زبان به عذرخواهى گشودند و هركدام قتل ناقه را به دیگرى نسبت مى داد و خلاصه از صالح چاره جـویـى كردند. صالح بدان ها گفت : اكنون بروید و بنگرید تا مگر بچه اورا به دست آوریـد كه اگر دست كم آن بچه را به دست آورید، امید آن هست كه خدا عذاب را از شما دور سازد. مردم برخاسته و هر چه در آن كوه ها گردش ‍ كردند، آن بچه شتر را پیدا نكردند. از ایـن رو مـاءیـوس شـدنـد و راه دوم را انـتـخـاب كـردنـد و در صـدد قتل صالح برآمدند.(222)
در حـدیث كلینى (ره ) در روضه كافى چنین است كه چون ناقه را پى كردند، صالح به نـزد آن هـا آمـد و فـرمـود: چـه عـامـلى شـمـا را بـه ایـن عمل واداشت و چرا نافرمانى پروردگار خود را كردید؟ خداى تعالى به صالح وحى كرد كـه قـوم تـو طـغـیـان و سـتـم كـرده انـد و شـتـرى را كـه مـن به عنوان نشانه براى آن ها فـرسـتـاده بـودم ، بـا این كه هیچ زیانى براى آن ها نداشت و بلكه بزرگترین سود را بـه آن هـا مـى رسـانـد، كـشـتـنـد. اكـنون به آن ها بگو: من تا سه روز دیگر عذاب خود را بـرایشان خواهم فرستاد. اگر در این مدت توبه كردند، من عذاب را از آن ها باز مى دارم و اگر توبه نكردند، در روز سوم عذاب را برایشان خواهم فرستاد.
صـالح نزد آن ها آمد و آن چ را خدا بدو وحى كرده بود، به اطلاع ایشان رسانید. اما از آن جـایـى كـه بـشـر حـاضـر نیست به راحتى زیربار حرف حق و نصیحت انبیاى الهى برود، حـاضـر بـه تـوبـه نـشـدنـد و بـر طـغیان خود افزودند و با سركشى و وقاحت بیشترى گـفـتـنـد: اى صـالح ! اگر راست مى گویى آن عذابى را كه به ما وعده مى دهى براى ما بیاور.(223)
به هر صورت ، این طغیان و سركشى سبب شد كه به جاى توبه درگاه خداى تعالى و دفع عذاب از خود و خاندان و زن وبچه و شهرو دیارشان ، دست به گناه جدیدى بزنند و نقشه قتل پیغمبر خدا را طرح كنند.
بیضاوى در تفسیر خود مى گوید: در روایت است كه صالح میان درّه مسجدى بنا كرده بود و در آن نماز مى خواند. وقتى به مردم خبر داد كه تا سه روز دیگر عذاب به سراغ شما خـواهـد آمـد بـا هـم گـفتند: صالح خیال كرده سه روز دیگر از دست ما آسوده خواهد شد و ما پیش از رسیدن این سه روز، خودمان را از دست او و خاندانش آسوده مى سازیم (كه تا سه روز دیـگـر زنـده نـباشند). به همین منظور به سوى درّه به راه افتادند و در آن جا سنگى سر راه آن ها افتاد كه راه بازگشت را بر آن ها مسدود كرد و همان جا ماندند تا هلاك شدند و بقیه مردم هم دچار صیحه آسمانى شده و همگى نابود شدند.(224)
راسـتـى كـه ایـن بـشر خیره سر در طول تاریخ چه اندازه از طغیان و سركشى زیان دیده اسـت و ایـن صـفـت نـكوهیده تكبر و گردن كشى چه خسارت هاى جبران ناپذیرى به او زده است ، افرادى كه از روى جهل و نادانى و وسوسه هاى شیطانى بت هایى را به جاى معبود حقیقى پرستش مى كنند و تا این حدّ مقام و شخصیت خود را پست و زبون مى كنند كه در
بـرابـر مجسمه هاى بى جان ، سنگ ، چوب ، درخت ویا موجودات فلزى و غیرفلزى دیگرى كـه بـه دسـت خـود سـاخـتـه اند، یا انسان هاى ضعیفى كه مانند خود هستند را مى پرستند، خـداى مـهـربـان نـیز براى نجات اینان از این انحطاط و بدبختى ، مرد بزرگوارى را از مـیـان خودشان و از فامیل نزدیك و خانواده هاى محترم و اصلیشان به پیغمبرى خود انتخاب مـى كـنـد تـا نزد آن ها آمده و از این خوارى نجاتشان دهد و به خداى بزرگ جهان هدایتشان نماید.
از او معجزه مى خواهند، و چون معجزه براى آن ها مى آورد، همان ها درصدد نابودى آن نشانه بـزرگ الهـى بـرمـى آیند. باز هم خداى رحمان مهر خود را از ایشان بازنمى گیرد و به وسـیـله پـیـغمبر خود به آن ها خبر مى دهد كه اگر تا سه روز دیگر توبه كردید و به سـوى مـن بـازگـشتید، من شما را عذاب نخواهم كرد...اما این مردم عاصى و سركش - یا بى چاره و بدبخت - باز هم به خود نیامده و به جاى توبه و بازگشت به درگاه خداى بى نـیـازى و تـوجـه بـه مـبـداء جـهـان هـسـتـى ، نابودى خود را از او درخواست مى كنند و بى شرمانه یابدبختانه ، عذاب را اختیار مى كنند.
آرى پـس از ایـن جـریـان صـالح بـه آن ها فرمود كه تا سه روز در خانه هاى خود از زنـدگـى بـهـره گـیـرید كه پس از سه روز هلاك خواهید شد، و این وعده اى است قطعى و دروغ نشدنى .(225)
در حـدیـث اسـت كـه صـالح بـه آن هـا فـرمـود كـه نـشـانـه عـذاب آن اسـت كـه روز اوّل رنگ صورتشان زرد، در روز دوم قرمز و در روز سوم سیاه مى شود.
هـنـگـامـى كه روزاوّل شد و دیدند رنگ هاشان قرمز گردید، نزد یك دیگر رفته و به هم گـفـتـنـد كـه اى مردم آن چه صالح گفته بود،آمد. باز همان سركشان و گردنكشان ایشان گـفـتـنـد كـه اگر همگى هلاك و نابود بشویم هرگز گفتار صالح را نمى پذیریم و از خدایانى كه پدرانمان پرستش مى كرده اند دست برنمى داریم . وقتى روز سوم شد و از خواب برخاستند، دیدند كه رویشان سیاه شده . نزد یك دیگر رفته و گفتند: اى مردم ! آن چه صالح گفته بود آمد. سركشان گفتند: آرى آن چه صالح گفت برما آمد.
و چـون نـیـمـه شـب شـد، جـبرئیل آمد و فریادى بر سرشان زد كه گوش ها را پاره كرد، دل ها را درید و جگرها را شكافت و در چشم بر هم زدنى همه شان نابود شدند و جان دارى از آن هـا بـه جـاى نماند و فقط اجسام بى جانشان در خانه و دیارشان برجامانده بود كه آن هـا را نـیـز آتشى كه از آسمان آمد سوزاند و یك سره از بین برد.(226) این ترجمه قسمتى از حدیث كلینى (ره ) در روضه كافى بود.
نكته اى كه تذكّر آن لازم است ، این است كه در قرآن كریم در چندین جا نابودى قوم ثمود را بـه صـاعقه و رجفه ، یعنى زلزله ، نسبت داده است كه این منافاتى با این حدیث كه آن را بـه صـیـحـه جـبـرئیـل نـسـبـت داده ، نـدارد، زیـرا جـبـرئیـل و سـایـر فرشتگان الهى واسطه صدور حوادث و ماءمور انجام اوامر الهى هستند، چنان كه اگر گفتیم خداوند مى میراند، زنده مى كند و روزى مى دهد، منافاتى ندارد با این كـه واسـطـه نـابـود كـردن و زنـده كـردن و روزى دادن ، فـرشـتـگـانـى بـه نـام عزرائیل ، میكائیل ، اسرافیل و امثال آن ها باشند.
بـه هـر صورت قرآن كریم سرانجام قوم ثمود را چنین بیان فرموده است :وكسانى را كـه سـتم كردند صیحه (آسمانى ) فراگرفت و در خانه هاى خویش بى جان شدند، چنان كه گویى هیچ گاه در آن زندگى نكرده اند.(227)
در جاى دیگر فرموده است : این است خانه هاى ایشان كه به خاطر آن كه ستم مى كرده اند، خالى مانده و در این ماجرا براى كسانى كه بدانند، عبرتى است .(228)
و در سوره فصّلت مى فرماید: ما قوم ثمود را هدایت كردیم ، ولى آن ها كور دلى را بـر هـدایت ترجیح دادند و به جرم كارهایى كه مى كردند صاعقه عذاب خواركننده گـریـبـانـشـان را گـرفـت ، فـقـط كـسـانـى را كه ایمان آورده و تقوا داشتند نجات دادیم .(229)
مولوى مى گوید:
نـاقـه صـالح بـه صـورت بـُد شـتـر 
پـى بـریـدنـدش زجهل آن قوم مرّ

از براى آب جو خصمش شدند 
آب كور ونان شور ایشان بدند

ناقة اللّه آب خورد از جوى میغ 
آب حق را داشتند از حق دریغ 

ناقه صالح چو جسم صالحان 
شد كمینى در هلاك طالحان

تا بر آن امّت زحكم مرگ و درد 
ناقة اللّه و سقیاها چه كرد

شحنه قهر خدا زیشان بجست 
خون بهاى اشترى شهرى درست 

فـقـط حـضـرت صـالح و پـیـروانـش بـودنـد كه خداى تعالى به رحمت خویش از آن عذاب هول انگیز نجاتشان داد و ایمان و تقوا، به دادشان رسید.
خـداونـد در جـاى دیـگـر قـرآن نـیـز ایـن نـكـتـه را تـذكـر داده و پـس از نقل داستان قوم ثمود و هلاكتشان مى فرماید: تنها ما آن كسانى را كه ایمان آورده و با تقوا بودند، نجات دادیم .(230)
صالح و پیروانش پس از نابودى ثمود
در ایـن كـه ایـمـان آورندگان به صالح چند نفر بودند، اختلاف است . مرحوم طبرسى در مجمع البیان در تفسیر آیه فوق مى گوید: آن ها چهار هزار نفر بودند كه صالح پس از هلاكت قوم ثمود آنان را با خود به حضرموت برد.(231)
از بـرخى دیگر نقل شده كه آن ها صدوبیست نفر بودند و از دیار ثمود به رملة فـلسـطـیـن رفتند. هم چنین قول دیگرى است كه به مكه رفتند و در آن جا سكونت یافتند و برخى هم گفته اند كه در همان دیار خود ماندند، واللّه اءعلم .(232)


[ پنجشنبه 30 آذر 1391 ] [ 01:15 ق.ظ ] [ حسین احمدی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

فال حافظ