تبلیغات
تسنیم

تسنیم
قالب وبلاگ

 


 

چرا ابراهیم ، خلیل خدا شد؟
خلیل به معناى دوستى است كه خللى در محبت و دوستى او نباشد. طبرسى (ره ) در تـفـسـیـر آیـه واتـّخـذ اللّه ابـراهـیـم خـلیـلا در سوره نساء مى گوید:اما این كه ابـراهـیـم دوست خدا بود، یعنى دوست دار دوستان خدا و دشمن دشمنان خدا بود. اما منظور از ایـن كـه خدا خلیل و دوست ابراهیم بود، یعنى او را در برابر دشمنان و بداندیشان یارى مى كرد، چنان كه از آتش نمرود نجاتش داد و آن را بر وى سرد كرد و در داستان ورود به مـصـر، بـه شـرحـى كه پس از این خواهد آمد، او را از پادشاه مصر محافظت فرمود و امام و پیشواى مردم قرارش داد.(235)
بـرخـى در تـفـسـیـر آن گـفـتـه انـد: یـعـنـى خـدا او را بـه طـور كامل دوست داشت و ابراهیم نیز به همین گونه به خدا مهر مى ورزید.(236)
در احـادیـث عـلّت هـاى جـالب و آمـوزنـده بـراى آن ذكـر شـده است . از آن جمله در حدیثى كه صـدوق (ره ) از امـام صادق (ع ) روایت كرده ، آن حضرت فرمود:این كه خداوند ابراهیم را خـلیـل خـود قرار داد. براى آن بود كه هیچ كس را از در خانه اش بازنگرداند و از احدى جز خداى بزرگ سؤ ال نكرد.(237)
در حـدیـث كـلیـنى (ره ) است كه امام صادق (ع ) فرمود: ابراهیم میهمان دوست بود و هرگاه مـیـهـمـان نـداشـت بـراى پـیـدا كـردن مـیـهمان از خانه بیرون مى رفت و درهاى خانه اش را قفل مى كرد و كلیدهاى آن را همراه خود مى برد. تا روزى درها را بست و بیرون رفت . چون بـازگـشـت درها را بازدید و مردى را در خانه خود مشاهده كرد، بدو گفت : اى بنده خدا به اجازه چه كسى وارد این خانه شدى ؟
در پاسخ گفت : به اجازه پروردگارم و این جمله را سه بار تكرار كرد.
ابراهیم دانست كه او جبرئیل است و خداى را سپاس گفت .
سپس جبرئیل رو به ابراهیم گفت : پروردگار تو مرا نزد بنده اى از بندگانش كه او را خلیل خویش گردانیده فرستاده است .
ابـراهـیـم پـرسـیـد: به من بگو چه كسى است كه تا زنده هستم خدمتش را انجام دهم (و خدمت گزار او گردم )؟
گفت : تو همان خلیل خدا هستى .
پرسید: به چه علت ؟
گـفت : بدان سبب كه تاكنون از احدى چیزى نخواسته اى و تاكنون چیزى از تو درخواست نشده است كه در جواب آن نه گفته باشى .(238)
به راستى معناى دوست هم همین است كه از كسى جز دوست خود چیزى نخواهد.
در حدیث دیگرى است كه شخصى از امام صادق (ع ) پرسید كه به چه علّت خدا ابراهیم را خلیل خود گردانید؟ حضرت فرمودند: براى سجده بسیارى كه بر زمین مى كرد.(239)
در روایـت دیـگـرى آمـده اسـت كـه جـابـرانـصـارى گـویـد: از رسـول خـدا شـنـیـدم كـه مى فرمود: خداوند ابراهیم را دوست خود نكرد، جز بدان خاطر كه ابـراهـیـم ، بـیـنـوایـان و مردم دیگر را خوراك مى داد و در وقتى كه مردم در خواب بودند، براى خدا نماز مى گزارد.(240)
در داسـتـان نـزول فـرشتگان براى عذاب قوم لوط، به شرحى كه در داستان لوط خواهد آمـد، از امـام صـادق (ع ) روایـت شـده اسـت كه فرمود: همین كه فرشتگان به خانه ابراهیم آمـدنـد، حـضـرت گـوسـاله بـریـانـى بـراى آن هـا آورد و بـه آن ها فرمود كه بخورید. فـرشـتـگـان گفتند: ما نمى خوریم تا به ما بگویى بهاى آن چیست ؟ ابراهیم گفت : چون خـوردیـدبـسـم اللّه بـگـویید و چون از خوردن فراغت یافتید الحمداللّه بـگـویید. در این وقت جبرئیل رو به همراهان خود كرد و گفت : خدا حق دارد كه چنین شخصى را خلیل خود گرداند.(241)
عـلىّ بـن ابـراهیم در تفسیر خود از امام باقر(ع ) روایت مى كند كه ابراهیم ، نخستین كسى بـود كـه ریـگ بـرایـش بـه آرد تـبـدیل شد. به این شرح كه هنگامى براى قرض كردن خـوراكـى بـه سـوى دوسـتـى كـه در مـصـر داشـت حـركـت كـرد، ولى او در مـنـزل نـبـود و ابـراهـیـم نـخـواسـت بـا خـورجـیـن خـالى بـه مـنـزل بـازگـردد، از ایـن رو وقـتى برگشت آن را پر از ریگ كرد و به خانه آمد. چون از سـاره خـجـالت مى كشید(كه بگوید دوستم در خانه نبود و خورجین پر از ریگ است ) الاغش را پیش ساره رها كرد و خود داخل اتاق شد و خوابید.
سـاره بـیـامـد و خورجین را باز كرد و بهترین آردها را در آن دید. بى درنگ مقدارى را خمیر كرده و نانى پخت و غذاى لذیذ آماده كرد و نزد ابراهیم آورد. ابراهیم پرسید: این غذاو نان را از كـجـا تـهـیـه كـردى ؟ گـفـت : از آن آردى كـه از نـزد خـلیـل (دوسـت ) مـصـرى خـود آوردى ! ابـراهـیـم گـفـت : آرى او خلیل من است ، اما مصرى نیست . از همین جا مقام خُلّت و دوستى به وى داده شد و پس از آن خدا را شكر كرد و به خوردن آن مشغول شد.(242)
مقام امامت نیز به ابراهیم تفویض شد
خداى تعالى در قرآن كریم در سوره بقره مى فرماید:و هنگامى كه خداوند ابراهیم را بـه كـلمـاتـى (یـعـنى امور و تكالیفى ) آزمود و آن ها را به پایان رسانید و بدو گفت : (اكـنـون ) مـن تـو را امـام مـردم قـرار مـى دهـم و به امامت منصوب مى دارم . ابراهیم گفت : از فرزندان من ؟ خدا فرمود: عهد من (یعنى امامت ) به ستم كاران نمى رسد.(243)
در تـفـسـیـر ایـن آیـه ، حـدیثى نیز از امام صادق (ع ) رسیده است به این مضمون كه خداى تـعـالى ابـراهـیـم را بـنده خود گرفت پیش از آن كه به نبوت انتخابش كند و به نبوت انـتـخـابـش فـرمـود پـیـش از آن كـه رسـول قـرارش دهـد و او را رسول خود ساخت قبل از آن كه امامش ‍ گرداند و چون همه این منصب ها را برایش فراهم كرد، آن گـاه بـدو فـرمـود: مـن تـو را امـام مردم ساختم . و به سبب عظمتى كه این منصب در نظر ابراهیم داشت ، گفت : و از فرزندان من ؟ فرمود: عهد من به ستم كاران نمى رسد.(244)
در مـعـنـاى آیـه و حـدیث شریف ، سخنان بسیارى گفته اند كه خلاصه آنها چنانچه از خود آیه و حدیث هم استفاده مى شود، این مطلب است كه منصب امامت وقتى به ابراهیم رسید كه از هـر نـظر شایستگى خود را نشان داده و مورد آزمایش هاى گوناگونى مانند افتادن در آتش نـمـرودیـان ، ذبح اسماعیل ، دورى از زن و فرزندو... قرار گرفته بود و البته همه جا بـه خـوبـى امـتـحـان پس داد و خدا هم او را كمك كرد.آن گاه بود كه آماده دریافت این منصب الهى گردید و به مقام امامت نایل آمد.
از آن قسمت آیه شریفه كه ابراهیم از خدا خواست كه امامت را در فرزندانش قرار دهد، معلوم مـى شـود كـه ایـن مـقام در اواخر عمر آن حضرت به وى عطا شده است ؛ یعنى پس از آن كه فرزندانى چون اسماعیل و اسحاق پیدا كرد، از خدا خواست كه این منصب را به فرزندانش نیز عطا فرماید كه آن پاسخ را دریافت داشت .
ونیز روشن مى شود كه مقام امامت الهى چه منصب بزرگى است و رسیدن به این مقام والا چه شـرایـط و مـقـدماتى دارد، از آن جمله این كه هیچ ستمى (چه ستم به نفس یعنى گناه و چه سـتـم بـه دیـگـران ) نباید در دوران زندگى او دیده شود و به اصطلاح باید معصوم از خطا و گناه باشد.
بـراى تـوضـیح بیشتر باید به تفاسیر و روایات مراجعه كرد. استاد محترم ما، دركتاب تـفـسـیـرالمـیـزان بـا اسـتـنـاد بـه آیـات دیـگـر قـرآن كـریـم مطال زیر را هم از این آیه استفاده كرده و اثبات مى كند.
1. امـامـت مـنـصـبـى اسـت كـه از طرف خدا باید به افراد بشر واگذار شود و امام باید از طرف خدا به این مقام منصوب گردد؛
2. امام باید به عصمت الهى معصوم باشد؛
3. زمین هیچ گاه خالى از امام حق نخواهد بود؛
4. امام باید از جانب خداى تعالى تاءیید و یارى شود؛
5. اعمال بندگان خدا از علم امام پوشیده و پنهان نیست ؛
6. امام باید به همه آن چه مورد نیاز و احتیاج دنیا و آخرت مردم است ، عالم و دانا باشد؛
7. مُحال است میان مردم كسى برتر از امام در فضایل نفسانى باشد.(245)
و مطالب دیگرى كه از حدیث بالا استفاده كرده و در تفسیر آیه شریفه ذكر نموده است كه ما براى فهم معناى امامت به همین مقدار اكتفا مى كنیم .
ابراهیم به تنهایى یك امّت بود
از افـتـخـاراتـى كـه خـداوند به ابراهیم عطا كرد، این بود كه او را به تنهایى یك امّت خوانده و درباره اش فرموده :به راستى ابراهیم یك امّت بود كه فرمان بردار و مطیع خدا بوده و از مشركان نبود.
درمـعـنـاى آن وجوهى گفته شده ، از آن جمله گفته اند: امّت به معناى معلّم و مقتداست یا چون در زمـان ابـراهـیم ، خداپرستى جز او نبود، خدا او را یك امّت خوانده یا گفته اند: امّت به مـعـنـاى امـام و هـادى اسـت یا چون قوام امّت به وى بود. ولى شاید ازهمه این معانى بهتر، معنایى است كه راغب براى این آیه كرده و روایت نیز شاهد آن است ، اگر چه معناى دوم نیز مـعـناى خوبى است و شاهد حدیثى هم دارد. وى مى گوید: انّ ابراهیم كان امّة قانتاللّه (246) یـعـنـى ابـراهیم در عبادت خدا به تنهایى همانند جماعت و گروهى بود، چنان كه گویند فلانى به تنهایى یك عشیره و قبیله است .
خـلاصـه ایـن مـعـنـا آن اسـت كه عبادت ابراهیم به درگاه خدا به قدرى پرارزش بود كه مـثـل عـبـادت یـك مـلت و گـروه بـود، مـانـنـد حـدیـثـى كـه شـیـعـه و سـنـّى از رسول خدا روایت كرده اند كه درباره على (ع ) فرمود:
ضربة على یوم الخندق افضل من عبادة الثقلین ؛ ارزش ضربت على در جنگ خندق ، از عبادت ثقلین بیشتر است .
این بود پاره اى از توضیحات در معناى بعضى از القاب و افتخارات ابراهیم كه تذكر آن در ایـن جـا لازم بـه نـظـر مـى رسـیـد. اكـنـون در شـرح حال آن بزرگوار مى پردازیم .
آغاز زندگى ابراهیم (ع ) و مبارزه او با بت پرستى
از جمله موضوعاتى كه باید در این بحث شود، موضوع نسب ابراهیم است ، چون از یك سو در قرآن كریم نام پدر ابراهیم ، آزر ذكر شده و او را مردى بت پرست كه در پرستش بت هـا پـافـشـارى داشـتـه مـعـرفـى كـرده واز سـوى دیـگـر، طـبق روایاتى كه شیعه و سنى نـقـل شـده ، پـدران رسـول خدا همگى خداپرست بوده اند و مشركى میان آن ها وجود نداشته اسـت . هـم چـنـیـن مـورخـان نـام پـدر او را تارخ ذكر كرده اند، چنان كه در تورات كـنـونـى هـم هـمـیـن نـام ذكـر شـده اسـت . از ایـن رو این بحث پیش آمده كه آزر چه نسبتى با ابـراهیم داشته كه او را پدر خویش خوانده و معناى این كه او را پدر خود نامیده و قرآن در چند مورد نقل كرده ، چیست ؟ البته اگر بخواهیم همه سخنانى را كه دانشمندان و مفسران در ایـن بـاره گـفـتـه انـد بـه تـفـصیل نقل كنیم ، از شیوه نگارش این كتاب خارج مى شویم ، گـذشـتـه از این كه بسیارى از آن بحث ها مورد نیاز ما نیست ؛ لذا فشرده آن ها را به طور اجمال در این جا ذكر نموده به ادامه شرح حال آن بزرگوار مى پردازیم .
نسب ابراهیم (ع )
ظاهرا میان نسب شناسان و مورخان اختلافى نیست كه نام پدر ابراهیم تارخ بوده و بعضى نسب آن بزرگوار را تا نوح پیغمبر چنین نوشته اند:
ابراهیم بن تارخ بن ناحور بن سروج بن رعو بن فالج بن عابر بن شالح بن ارفخشد بن سام بن نوح .
اگـر چـه در بعضى از تواریخ ، در ضبط نام اجداد آن حضرت اختلاف به چشم مى خورد، ولى ظـاهـرا در نـام پـدرش تـارخ اخـتـلافـى نـیـسـت ، چـنـان كـه از زجـاج نـقـل كـرده انـد كـه گـفـتـه اسـت : مـیـان نـسـب شـناسان اختلافى نیست كه نام پدر ابراهیم تارخ بوده است . و لذا این بحث پیش آمده كه آیااولا آزر لقب یا وصف همان تارخ اسـت و هردوى آن ها یكى هستند یا آن ها دو نفر بوده اند؟ و ثانیا آن مردى كه ابراهیم او را مخاطب قرار داده و بدو مى گوید:... آیا بت هایى را به خدایى مى گیرى ؟ به راستى مـن ، تـو وقـوم تـو را در گـمـراهـى آشـكـارى مى بینم .(247) یا آن جا كه خدا مى گوید:... ابراهیم به پدر و قوم خود گفت كه این تصویرها چیست كه به عبادت آن ها كمر بسته اید...؟(248) و یا در جاى دیگر مى گوید:ابراهیم به پدرش گفت : اى پـدر! چـرا مـى پـرسـتـى چـیزى را كه نمى شنود و نمى بیند و كارى براى تو انجام نـمـى دهـد وبـارى از دوشـت بـرنـمـى دارد؟(249)اى پدر! شیطان را پرستش و بندگى نكن كه به راستى شیطان نافرمان خداى رحمان است . اى پدر! من بیم آن دارم كه از پروردگار رحمان عذابى به تو برسد و دوست دار شیطان گردى .(250) آیا هـمـان تـارخ بـوده ، و ایـن مرد مشرك بت پرست پدر نسبى ابراهیم است یا شخص دیگرى است كه ابراهیم او را پدر خطاب كرده است ؟!
البته بحث اوّل از نظر ما چندان مهم نیست ، اگر چه از این نظر كه میان ظاهر قرآن كه مى گـویـد:ابـراهـیـم بـه پـدرش آزر گـفـت ... و قـول نـسـب شـنـاسـان - بـلكـه اتـفـاقـى كـه از آن هـا نـقـل شده كه نام پدر ابراهیم تارخ بوده - منافات و تناقض مشاهده مى گردد از این نظر قـابـل بـحث و دقّت است ، اما با سخنانى كه در این باره گفته اند، مانند این كه آزر لقب تـارخ اسـت یـا ابـراهـیم با این لفظ او را مذّمت كرده ، زیرا آزر در لغت بمعناى اعرج (كج سـلیقه ) یا مُخطى (خطاكار) یا خرفت و امثال این هاست یا با این توجیه كه مطابق قرائت بـعـضـى ، آیـه اءزرا بـده نـه آزر، كـه هـمـزه اسـتـفـهـام از اوّل آن حـذف شـده و اءزر را بـه مـعـنـاى قـوت ، نـیـرو، نـصـرت ، مـعـاونـت و امـثـال آن مـعنا كرده و گفته اند معناى آیه این است هنگامى كه ابراهیم به پدرش گفت : آیـا بـه خـاطـر كـمـك و نیروى خویش بت ها را به پرستش ‍ گرفته اى ... یا با این اعراب كه آزر را مفعول براى فعل محذوفى بگیریم و چنان كه بعضى گفته اند: آزر هم نـامـى بـتـى بـاشـد یعنى ...ابراهیم به پدر خود گفت آیا آزر را معبود خود مى گیرى ؟ و یـا تـوجـیهات دیگر كه مشكل را حل مى كند. با این كه در خود آن اجماع زجاج - كه تارخ پدر ابراهیم است - خدشه كرده اند و فخر رازى آن را مردود مى داند.
امـا آن چـه از نـظـر ما اهمیّت دارد و باید در مورد آن بحث كنیم ، این مسئله است كه با اتفاق نـظـر بـزرگـان و اهـل حـدیـث شـیـعـه ، كـه مـیـان اجـداد رسـول گرامى اسلام بت پرستى وجود نداشته و همگى خداپرست بوده اند، باید ببینیم این مرد بت پرستى كه ابراهیم او را پدر خود خوانده چه كسى بوده است ؟
پـرواضـح اسـت كـه مـا چـه لفـظ آزر را لقـب تارخ یا نام بتى بدانیم و چه آن را وصف تـارخ یـا بـه مـعـنـاى نـصـرت و امـثـال آن بـگـیـریـم ، جـواب گـوى ایـن مشكل نخواهد بود و باید راه دیگرى را بپیماییم .
آن چـه اشـكـال را حـلّ مـى كـنـد، دقـّت در سـخـنـان ائمـه اهـل بیت و مفسّران حقیقى قرآن است . از مجموع روایاتى كه در این باب رسیده ، با مختصر توضیحى كه بزرگان براى آن ذكر كرده اند چنین به دست مى آید: در زبان عرب و نیز سایر زبان ها، چنان كه به پدر صلبى و نسبى انسان پدر مى گویند، به پدر مادرى ، عمو، پدر زن و حتى به كسانى هم كه انسان به نحوى تحت سرپرستى او به سرمى بـرد - اگـر چـه او بـیگانه باشد - پدر گفته مى شود، چنان كه از طرفى به فرزند بـرادر و نوه دخترى هم فرزند مى گویند. بهترین شاهد براى این سخن قرآن كریم است كـه دربـاره یعقوب در سوره بقره مى فرماید:آیا شما حاضر بودید آن دم كه یعقوب را مـرگ در رسـیـد و بـه پسران خویش گفت پس از من چه مى پرستید؟ گفتند: خداى تو و خـداى پدرانت ابراهیم و اسماعیل و اسحاق خداى یگانه را (پرستش مى كنیم ) و در برابر او تـسـلیم هستیم .(251) و با این كه اسماعیل عموى یعقوب است ، براو اطلاق پدر شـده اسـت . هـم چـنـیـن در داسـتـان یـوسـف از قـول آن حـضـرت نقل مى كند كه جدّ پدرى و به اسحاق كه جدّ اوست ، پدر اطلاق شده است .
هـمـیـن طور موارد دیگرى كه در قرآن كریم دیده مى شود كه به عمو و جدّ پدرى ، پدر و به نوه دخترى ، فرزند اطلاق شده است ، چنان كه خداى تعالى عیسى را كه از طرف مادر نـسـبـش بـه ابـراهـیـم مـى رسـد، از فرزندان او دانسته و در سوره انعام فرمود:و بدو اسـحـاق و یعقوب را بخشیدیم و همه را هدایت كردیم و از نژاد او (و فرزندان اویند) داود، سلیمان ، ایوب ، یوسف ، موسى ، هارون و نیكوكاران را این گونه پاداش مى دهیم و نیز زكریا، یحیى ، عیسى و الیاس كه همگى از شایستگان اند.(252)
در ایـن جـا نـیز چنان كه در روایات فرموده اند، آزر جدّ مادرى ابراهیم یا عموى آن حضرت بـوده اسـت كـه چـون تـارخ (پدر ایشان ) در زمان كودكى ابراهیم از دنیا رفته بود، آزر سرپرستى او را به عهده داشت و به همین دلیل ابراهیم ، او را پدر خطاب كرده است .
مـسـعـودى در اثـبات الوصیه گوید: طبق روایتى كه رسیده ، آزر جدّ مادرى ابراهیم و منجّم مـخـصـوص نـمـرود بـوده و هـنـگـامـى كـه تـارخ از دنـیـا رفـت ، ابـراهـیـم كـودك كم سنى بود.(253)
در حـدیـثـى كـه از قـصـص الانـبـیـاء راونـدى از امـام صـادق (ع ) نقل شده آن حضرت فرمود:آزر عمومى ابراهیم و ستاره شناس نمرود بود.(254)
چـنـان كه گفتیم این مطلب ویژه زبان عرب نبوده و در سایر زبان ها نیز این توسعه در اطـلاق وجـود دارد و طبق آن چه گفته شد، احتیاجى به پیمودن راه هاى پرپیچ و خم و بحث هـاى مـشـكـلى كـه در لفـظ و مـعـنـاى آزر كـرده اند، نداریم و آزر هركه بوده و به هر معنا باشد، نام ، لقب یا وصف شخصى است كه پدر صُلبى و نسبى ابراهیم نبوده ، ولى آن حضرت به اعتبار این كه تحت سرپرستى او به سر مى برد و یا به اعتبارات دیگرى ، او را بـه عـنـوان پدر خوانده و با او بحث نموده است كه قسمتى از گفت وگو و بحث او در قـرآن كـریـم ذكـر شـده و آن را در صـفـحـات آیـنـده مـطالعه خواهیم كرد. (و در آن جا شاهد دیگرى نیز بر این مطلب خواهد آمد).
ولادت ابراهیم (ع )
در روایـات و تـواریـخ دربـاره داسـتـان ولادت حـضـرت ابراهیم چنین آمده است كه آزر منجّم مـخـصـوص نمرود بود و از روى حساب نجوم به دست آورد كه كودكى به دنیا مى آید كه دیـن و آیـیـن نـمـرودیـان را بـرهـم خـواهد زد. هنگامى كه آزر این مطلب را به نمرود گفت ، نمرود پرسید: این كودك در چه سرزمینى به دنیا خواهد آمد؟ آزرگفت : در همین سرزمین .
در بـرخـى از تـفـاسـیـر اسـت كـه نـمـرود در خـواب دید ستاره اى طلوع كرد كه نور ماه و خورشید را از بین برد و زیر پرتو خویش قرار داد. وقتى تعبیر آن را از خواب گزاران پـرسـیـد، بـدو گـفـتند: كودكى به دنیا مى آید كه نابودى پادشاهى تو به دست اوست .(255)
جـمعى گفته اند: نمرود این مطلب را از روى پیشگویى هاى گذشتگان و كتاب هاى پیمبان دانـسـت .(256) بـه هـر صـورت ، نـمـرود دسـتـور داد هـمـه پـسـرانـى را كـه در آن سـال بـه دنیا آمده بودند، به قتل رسانند. مردان از زنان كناره گیرى كنند و زنان آبستن را كنترل و تا هنگام زاییدن در جایى حبس كنند و چون زایید، اگر نوزادش پسر بود، او را بـه قـتـل بـرسـانند. اما برخلاف تمام پیش بینى ها و سخت گیرى هایى كه در این باره انـجـام داد، نـطـفه ابراهیم در رحم مادرش جاى گیر شد و جهان تاریك آن روز براى ولادت مقدم گرامیش آماده گردید.
شیخ صدوق از امام صادق (ع ) روایت كرده كه وقتى مادر ابراهیم به وى حامله شد، نمرود زن هـاى قابله را ماءمور كرد تا براى بررسى نزد آن زن بروند و دقت كنند تا آیا اثر حـمـلى در وى مـشـاهـده مـى كـنـنـد یـا نـه ؟ زنـان مـزبـور بـا كـمـال مـهـارتـى كه در فنّ خود داشتند، نتوانستند اثر حاملگى را در شكم آن زن بفهمند و خـداى تـعـالى مـانـع دیـد آن هـا شـد، از ایـن رو به نمرود گفتند: ما چیزى در شكم این زن ندیدیم . (257)
ابراهیم در شكم مادر بزرگ گشته و به تدریج زمان زایمان نزدیك شد. على بن ابراهیم در تفسیر خود نقل كرده كه چون زمان ولادت فرا رسید، مادر ابراهیم به شوهرش گفت : من بـیمارم و مى خواهم به كنارى بروم . بدین ترتیب مادر ابراهیم به غارى رفت و ابراهیم در هـمـان غار به دنیا آمد وقتى كودك را زایید، در پارچه اى پیچید و در غار نهاد و مقدارى سنگ بر در غار چید و به شهر بازگشت .
ولى در روایت صدوق و دیگران آمده است : ابراهیم در همان خانه پدر به دنیا آمد و پدرش بـه دلیـل بـیـمـى كـه از نـمـرود داشـت ، مـى خـواسـت فـرزنـدش را بـه وى تـحـویـل دهـد، امـا مادرش مانع شد و گفت : پسرت را به دست خود براى كشتن پیش نمرود مبر. او را به من واگذار تا به غارى از غارهاى كوه ببرم و در آن جا بگذارم تا مرگش در رسـد و تـو بـه دسـت خـود پـسـرت را نـكـشته باشى . پدر نیز اجازه داد وآن زن فرزند دل بـندش را به غارى برد و پس از این كه او را شیر داد، در همان جا گذاشت و جلوى غار را سنگ چیده و بازگشت .
ابـراهـیـم بـه طـور غیرطبیعى بزرگ مى شد و طبق روایات ، رشد هر روز او به مقدار یك هـفـتـه بـچـه هـاى دیـگـر بـود و روزىِ او را نـیـز خـداى قـادر متعال به صورت شیر در انگشت او قرار داده بود كه آن را مى مكید و مى خورد. مادرش نیز گـاه گـاهـى به بهانه هاى مختلف از شوهر اجازه مى گرفت و نزد فرزند مى آمد و او را شـیـر مـى داد و پـس از بـوسـیـدن و بـویـیـدن او را بـغل كرده ، در همان غار نهاده به شهر باز مى گشت تا هنگامى كه ابراهیم بزرگ شد و از غار بیرون آمده و با پاى خود به شهر درآمد.
مـسـعـودى در اثـبـات الوصـیـه گـویـد: خـداونـد مـحـبـت او را در دل مادر انداخت ، چنان كه حال سایر انبیا و ائمه نیز چنین بوده است . ابراهیم مدتى در همان وضـع بـه سـر بـرد تـا روزى كـه مـادر آمـد تـا از حـال او بـا خـبر شود. وقتى دید چشمانش چون ستاره مى درخشید، او را در برگرفت و به سینه چسبانید و شیرش داده بازگشت . روزى دیگر كه مادر نزد او آمد و خواست برگردد، ابراهیم دست به دامن او زده و گفت : مرا نیز با خود ببر.
مـادر گـفـت : بـاشـد تـا من از پدرت اجازه بگیرم ، آن گاه تو را نزد او ببرم . وقتى به شهر آمد مطلب را به پدرش گفت . او در جواب اظهار داشت : او را در سرراه بنشان . وقتى بـرادارانـش بـر او بـگـذرنـد، او نیز همراه برادران به خانه بیاید تا كسى از وضع او مطّلع نشود.
مـادر ابـراهـیـم هـمـیـن كـار را كـرد و به این ترتیب ابراهیم به خانه آمد. وقتى آزر وى را بـدیـد، خداوند محبتى از او در دلش انداخت (كه به شدت دوستى او در دلش جایگیر شد). ایـن وضـع ادامـه داشـت تـا روزى كـه مـردم هـم چنان بت مى ساختند، ابراهیم نیز چوبى را برداشت و آن را نجّارى كرد و بتى كه تا آن روز نظیرش دیده نشده بود بساخت . آزر كه چنان دید به مادرش گفت : امید است كه از بركت این پسر تو، بركت زیادى به مابرسد. امـا نـاگـهـان دیـد كـه ابـراهـیـم تـبـرى بـرداشـت و هـمـان بـت را شـكـسـت . آزر بـه ایـن عمل او پرخاش كرد. ابراهیم گفت : مگر شما مى خواستید با این بت چه كاركنید؟ گفتند: مى خواستیم آن را پرستش كنیم .
ابراهیم با تعجب پرسید: آیا چیزى را كه به دست خود مى تراشید، پرستش مى كنید؟
در این وقت آزر كه جدّ ابراهیم بود، گفت : آن كسى كه نابودى این سلطنت به دست اوست ، همین فرزند است .(258)

 


[ جمعه 6 بهمن 1391 ] [ 05:21 ب.ظ ] [ حسین احمدی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

فال حافظ