تبلیغات
تسنیم

تسنیم
قالب وبلاگ

 

از طـرز تـكـلم و اسـتدلال آن پیامبر بزرگوار با مردم ، و پاسخ هایى كه آن بى خردان بـه او مـى دادنـد. سبك مغزى ، لجاجت و سرسختى آن ها به خوبى معلوم مى شود تا آن جا كـه بـرخـى از آن مـردم آن پـیـامبر بزرگوار را مورد تمسخر و استهزا قرار مى دادند كه بـراى نـمـونـه تـرجـمـه بـعـضـى از آیـات قـرآن كـریـم را بـراى شـمـا نـقـل مـى كـنـیـم . مـا نـوح را بـه سـوى قـومش فرستادیم تا به آن ها بگوید: من بیم رسـانـى آشكار هستم كه شما را از عذاب خدا بیم دهم ، تا جزو وى را پرستش نكنید كه من از عذاب دردناك آن روز بر شما بیمناكم .(80)
در این جا سران و بزرگان كافر قوم وى كه به خاطر ثروت و قدرتى كه داشتند خود را شـریـف تـر از دیـگران مى پنداشتند، به نوح گفتند:ما تو را جز بشرى مانند خود نـمـى بینیم ...(81) و در آیه دیگرى است كه به یك دیگر گفتند:او جز بشرى هـمـانـنـد شما نیست كه بدین وسیله مى خواهد برشما برترى جوید، واگر خدا مى خواست (بـراى هدایت افراد بشر رسولى بفرستد) فرشتگانى را مى فرستاد. و بلكه پا فراتر گذاشته نسبت جنون ، گمراهى ودروغ به نوح و پیروانش دادند و گفتند:او جز مردى دیوانه نیست (82) كه به جنون دچار شده یا گفتند: ما تو را در گمراهى آشـكـارى مـى بـیـنـیـم .(83) و در آیـه دیـگـرى اسـت كه اظهار داشتند: ما شما را افرادى دروغ گو مى پنداریم .(84)
كـه بـایـد گـفـت كـه ایـن سـبـك مغزان نابخرد و خیره سران لجوجى كه تبلیغات نوح را مـخـالف بـا منافع مادّى و ریاست خود تشخیص ‍ مى دادند، منطقى نداشتند تا به مبارزه با گـفـتـار مـسـتـدّل و مـنـطقى نوح برخیزند، لذا به این بهانه جویى ها و سفسطه بازى ها مـتـوسـل مى شدند وگرنه هر عاقل با انصافى مى داند كه سنّت الهى در مورد بعثت انبیا بـه هـمـیـن صـورت بـوده كه پیغمبر هر قومى را از جنس ‍ همان قوم ، بلكه از میان همان ها بـرانـگـیـزانـد تـا بـا مـعـرفـتـى كـه مـردم دربـاره اصـل و نـسـب و خـصـوصـیات زندگى او دارند، بهتر از او پیروى كنند و دعوتش را بهتر بپذیرند و تردید كمترى درباره اش باشد.
مـتاءسفانه قوم نوح با این حرف نابجایى كه مى زدند، براى مخالفان و دشمنان دیگر پیمبران الهى نیز بهانه زیبنده اى به یادگار گذارده اند.
از جمله ایرادهاى دیگرى كه به نوح گرفتند این بود كه بدو گفتند:این چند تنى هم كـه پـیـرویـت مـى كـنـنـد، جـز فـرومـایـگـانـى نـیـسـتـنـد كـه بـدون تـاءمـل بـه سـخـنانت گوش داده و دعوتت را پذیرفته اند.(85) و چون برترى و فـضـیـلت را بـه پـول و ثـروت مـى دانـسـتند، دنبال این سخن نابجاى خود گفتند:و ما برترى دیگرى است كه از روى كمال تعجب یا تمسخر و استهزا به نوح مى گفتند:ما چـگـونـه بـه تـو ایـمـان آوریم كه پیروانت افرادى فرومایه و فقیر هستند!(86) نظیر همان ایرادى كه مشركان مكه به پیغمبر اسلام مى گرفتند
نـوح (ع ) پـاسـخ گـفـتـار آن هـا را ضمن چند جمله چنین بیان فرمود:اى مردم ! من گمراه نـیـسـتـم و تـنـهـا (جـرم مـن این است كه ) فرستاده و رسولى از جانب پروردگار جهانیانم .(87)
((اى مـردم ! اگر من اب دلیل روشن و برهانى از جانب پروردگار آمده باشم و رحمتى به من داده باشد كه از شما پنهان مانده ،دیگر من چگونه مى توانم شمارا با تنفّرى كه از آن دارید به پذیرش آن وادار كنم .(88)
ماءموریت من آن است كه رسالت ها (وپیام ها)ى پروردگار خود را به شما ابلاغ و شما را نصیحت كنم .
آیا تعجب مى كنید كه تذكّرى از پروردگارتان به وسیله مردى از جنس خودتان براى شـمـا آمـده اسـت كـه شـمـا را بـیـم دهـد تـا پـرهـیـزگـارى كـنـیـد و شـاید مورد رحمت قرار گیرید.(89) و گاهى به دلیل هاى بزرگ و نشانه هاى الهى در جهان هستى اشاره مى كرد و مى فرمود:از پروردگار خود آمرزش بخواهید كه وى آمرزنده است تا آسمان را فـراوان بـر شـمـا بـبارد، با اموال و فرزندان كمكتان كند و برایتان باغ ها برقرار سازد و نهرها براى شما پدید آرد. چرا شما خدا را به بزرگى باور ندارید با این كه او شـما را گوناگون آفریده است ؟ مگر نمى بینید كه خدا چگونه آسمان هاى هفتگانه را بـالاى هـم آفریده و ماه را در آن ها روشن گردانده و خورشید را چراغى قرار داده و شما را مـانـنـد گـیـاهـان از زمـین برویانید، آن گاه دوباره شما را در آن بازگرداند و سپس از آن بـیـرون آورد و خـداسـت كـه زمـیـن را بـراى شما فرش كرده (وگسترش داد) تا در راه هاى مـختلف آن رهسپار گردید.(90) و گاهى این جمله را - كه پیمبران دیگر نیز غالبا مـى فـرمـودنـد- به گفتار خود اضافه كرده و مى فرمود:اى مردم من از شما مالى نمى خواهم (و مزدى براى تبلیغ توقع ندارم ) كه مزد من تنها با خداست .(91)
واز ایـن كـه مى گویید پیروان تو جز افرادى فرومایه و تنگ دست نیستند، توقع دارید كـه مـن آن هـا را از پـیـش خـود بـرانـم كه شاید شما به من ایمان آورید؟من هرگز نمى توانم مردمى را كه به خدا ایمان آورده و خدا را دیدار مى كنند از خود برانم ، و اگر آن ها را از خـود بـرانـم ، كـیـسـت كـه در پـیـشـگـاه وى در روز قـیـامـت مـرا یـارى كـنـد (و در ایـن عمل از من دفاع كند)، چرا اندیشه نمى كنید.(92)
گـذشـتـه از ایـن كـه مـن (از درون كـار آن هـا اطلاع ندارم ) نمى دانم چه مى كرده اند و حساب آن ها تنها با خداى من است ... و من چنان نیستم كه آن ها را از خود برانم .(93)
بـه هـرصورت گفت وگوى میان او با آن قوم سبكسر بسیار شد و چون منطقى در برابر گـفـتـار خیرخواهانه نوح نداشتند، بناى لجاجت گزارند و به تدریج شروع به تهدید كـردنـد، یـك بار گفتند:اى نوح ! جدال را با ما از حدّ گذراندى ، اكنون اگر راست مى گویى آن عذابى كه ما را از آن بیم مى دهى بیاور.(94)
بـار دیـگـر گـفتند:اى نوح اگر(دست از این گفتارت برندارى و) بس نكنى سنگ سار خواهى شد(95).
آن گاه از پیش نوح برمى خاستند و با تاءكید و عناد بیشترى به مردم مى گفتند:مردم (بـه خاطر حرف هاى نوح ) دست از معبودان خویش (بت هاى خود):ودّ، سواع ، یغوث ، یعوق ، و نسر برندارید.(96)
آزار و صدمه اى كه نوح از مردم دید
بـا تـوجـه بـه عـمر طولانى و سال هاى بى شمارى كه نوح میان مردم بود و نیز افراد انـدكـى كـه بـه وى ایـمـان آوردنـد وعلاقه زیادى كه قوم او به بت پرستى داشتند، مى توان حدس زد كه این پیغمبر بزرگوار چه مقدار سختى كشید و خون جگر خورد. گذشته از نـاسـزاهـاى زیـادى كـه بـه او گـفـتـنـد و دیوانه ، گمراه و جن زده اش خواندند، انواع شكنجه بدنى و آزار جسمى را هم به او مى رساندند.
در حـدیـثى كه صدوق از امام صادق (ع ) روایت كرده ، گاهى مردم آن حضرت را به قدرى كـتـك مـى زدنـد كـه سـه روز تـمـام بـه حـال بـى هـوش مى افتاد و از گوش وى خون مى آمد.(97)
مـرحـوم طـبـرسـى (ره ) مـى نـویـسـد: حـضـرت نـوح 950 سـال شـب وروز مـردم را بـه سـوى خـدا دعـوت مـى كرد، ولى سخنان وى در آن مردم اثرى نـداشـت و گاهى آن قوم به قدرى او را مى زدند كه بى هوش مى شد؛ وقتى به هوش مى آمد و مى گفت :
اللهم اهد قومى ، فانّهم لایعلمون ؛(98)
خدایا قوم مرا هدایت كن كه نمى دانند.
از وهب نقل شده است : نوح سه قرن تمام مردم را به خدا دعوت مى كرد كه هر قرن سیصد سـال بـود. او در ایـن نـهـصـد سال ، پنهان و آشكارا دعوت خود را ابلاغ مى كرد، ولى آن مـردم جـز بـرطـغیان و سركشى نیفزودند و هر قرن كه مى آمد، مردم آن قرن سركش تر از قـرن پـیـش بودند تا جایى كه مردم دست كودكان خود را مى گرفتند و آن ها را نزد نوح مى آوردند و به آن ها سفارش مى كردند و مى گفتند:
لئن بقیت بعدى فلا تطیعنّ هذا المجنون ؛
اگر پس از من زنده ماندى ، مبادا از این دیوانه پیروى كنى .
سـپـس ادامـه داده مـى گـویـد: آن مـردم بـه نوح حمله مى كردند و او را چنان مى زدند كه از گوش هاى آن حضرت خون مى آمد و بى هوش ‍ مى شد. در این وقت او را برداشته به خانه اى مى انداختند یا به همان حال بى هوشى بر در خانه اش گذارده و مى رفتند.(99)
از لحـن قـرآن كریم هم به خوبى فهمیده مى شود كه آزار آن ها به آن حضرت ، شدید و سخت بوده است . خداوند در سوره هاى انبیاء و صافّات مى فرماید:... مانوح و خاندانش را از انـدوه و مـحنت بزرگ نجات دادیم .(100) و مفسران گویند كه منظور از اندوه بزرگ ، همان آزارهاى زیادى است كه مردم به آن حضرت مى كردند.
در سـوره قـمـر حـكـایـت فـرمـوده كـه نـوح دعـا كـرد و گـفـت :پـروردگـارا! مـن مـغلوب (وازپاافتاده ) هستم ، تو یاریم ده .(101)
در سـوره شـعـراء هـم آمـده كـه ایـن گـونـه بـه درگـاه خـداى رحمان استغاثه كرد و گفت :پروردگارا! به راستى كه این قوم مرا تكذیب كردند، پس میان من و ایشان گشایشى ده و مرا با مردمانى با ایمانى كه با من هستند،(از دست اینان ) نجات ده .(102)
نفرین نوح
چـنـان كـه قـرآن كـریـم تـصـریـح مـى كـنـد، نـوح 950 سـال مـیـان آن مـردم تـوقـف كرد و به كار تبلیغ دین و دعوت مردم به سوى خداى سبحان مـشـغـول بـود و بـراى پیش رفت این آیین ، آسودگى و آسایش نداشت و همواره مردم را به ایـمـان بـه خـدا و روز جـزا و كـسـب فـضـیـلت و تقوا دعوت مى نمود، اما باگذشت آن مدت طولانى به جز از همان افراد انگشت شمارى كه بدو ایمان آورده بودند، كسى دعوت او را پاسخ نداد و آن حضرت از دیگران ماءیوس گردید، به ویژه كه وحى الهى نیز به این نـاامـیـدى وى كـمـك كـرد، زیرا خداوند به او خبر داد كه از قوم تو جز همین افرادى كه ایمان آورده اند كس دیگرى ایمان نخواهد آورد، به همین سبب از كارهایى كه اینان مى كنند، اندوهگین مباش .(103)
در حـدیـثـى اسـت كه چون سیصد سال از دعوت نوح گذشت ، آن حضرت خواست درباره آن مـردم نفرین كند و هم چنان كه نماز صبح را خوانده و به قصد نفرین نشسته بود، چند تن از فـرشـتـگـان از آسمان هفتم بروى فرود آمده سلام كردند و سپس گفتند: خواهشى از تو داریم ! نوح پرسید: خواهش شما چیست ؟ گفتند: خواهش ما این است كه نفرین را به تاءخیر اندازى ، زیرا این نخستین عذاب خدا در روى زمین خواهد بود. نوح در پاسخشان فرمود: تا سیصد سال دیگر آن را به تاءخیر انداختم .
وقتى سیصد سال دوم نیز به پایان رسید و خواست نفین كند، دسته دیگرى از فرشتگان از آسـمـان شـشـم آمـدنـد و از وى خـواسـتـنـد تا باز هم نفرین را به تاءخیر اندازد، بدین ترتیب سیصدسال دیگر نیز به تاءخیر افتاد.
وچون نهصد سال تمام شد، پیروان نوح از آزار دشمنان به تنگ آمدند و از او خواستند تا گـشـایـشـى از خـدا بـخـواهـد.نـوح قـبـول كـرد و پس از نماز به درگاه خداوند دعاد كرد. جبرئیل نازل شد و به نوح گفت : خداوند دعاى تو را مستجاب كرد. اكنون به پیروان خود بگو كه خرما بخورند و هسته آن را بكارند و از آن نگهدارى كنند تا بزرگ شود. پس از بارور شدن درختان ، بلا از ایشان برطرف مى گردد و فَرَجشان خواهد رسید.
نـوح گـفـتار جبرئیل را به پیروان خود اطلاع داد. همگى خرسند شدند و دستور خداوند را انجام دادند. وقتى درخت ها بارور شد، نزد نوح آمدند و گفتند: زمانى را كه خبر داده بودى ، فـرارسـیـده اسـت . نـوح از خـداونـد خـواسـت تـا مـطـابـق وعـده عـذاب را نـازل كـنـد. وحـى شـد كه به ایشان بگو: این خرما را هم بخورید و هسته آن را بكارید و پـس ار بـارور شدن درختان ، گشایش مى رسد. در این موقع بود كه یك سوم آن مردم نیز از دیـن نـوح دسـت كشیدند و بى دین شدند. دوسوم دیگر ماندند. خرماها را خوردند و هسته اش را كـاشـتـنـد و هم چنان مراقبت مى كردند تا بارور گردید. چون نزد نوح آمده و وفاى وعده حق را خواستند، دوباره به وى وحى شد كه به آن ها بگو: این خرما را هم بخورید و هـسـتـه اش را بكارید در آن موقع هم یك سوم دیگر از دین بیرون رفتند و یك سوم باقى مـانـدنـد، بـراى بـار سـوم به دستور عمل كردند و چون هسته را كاشته و درخت شد و به ثـمـر رسید، نزد نوح آمدند و گفتند: به جز این افراد اندك كسى به جاى نمانده و اگر ایـن بـار نیز فَرَج ما به تاءخیر افتد، ترس آن داریم كه ما به تاءخیر افتد، ترس آن داریم كه ما نیز به هلاكت در دین و گمراهى دچار شویم .
حـضرت نوح نماز خواند ودعا كرد. در دعاى خود گفت : پروردگارا جز این افراد اندك كسى در پیروى من باقى نمانده و من ترس ‍ آن دارم كه اگر این بار فرج را به تاءخیر اندازى اینان هم از دین بیرون روند. در این وقت بود كه خداوند بدو وحى فرمود: دعایت را مستجاب كردیم ، اكنون دست به كار ساختن كشتى شو.(104)
در حدیث دیگرى است كه پس از این آزمایش ها، بیش از هفتادوچند نفر به جاى نماندند. خداى سـبحان به نوح وحى كرد:این براى آن بود تا مؤ منان خالص و پاك به جاى بمانند و افراد ناخالص از كنار تو پراكنده شوند. اكنون من به آن ها نیرویى در دین مى دهم كه تـرس و بـیـمـشـان را بـه آسـایـش و امـن تـبـدیـل كـنـد تـا از روى اخـلاص مـرا عـبـادت كنند.(105)
بـه هـر صـورت ، هـنـگـامـى كـه نوح از ایمان آوردن قوم خویش ماءیوس گردید و آن همه لجـاجـت و سـتـیـزه جویى را دید، ایشان را به سختى نفرین كرد و گفت :... پرودگارا دیـّارى از كـافـران را در زمـیـن (زنـده ) مـگـذار، كـه اگـر زنده شان بگذارى بندگانت را گمراه كنند و جز بدكارانى ناسپاس تولید نكنند.(106)
خداى تعالى نیز دعاى نوح را مستجاب فرمود و عذابى قطعى را برآن مردم ستم گر مقرر كـرد و حـكـم عـذاب آن هـا بـه گـونـه اى بود كه از وساطت نوح نیز درباره آن ستمكاران جلوگیرى كرد و بدو گفت :
ولاتخاطبنى فى الذین ظلموا انّهم مغرقون (107)؛
دربـاره ایـن سـتم گران مرا مخاطب مساز و (وساطت نكن و نجاتشان را از من مخواه ) كه غرق شدنى هستند.
آرى مـردمـى كـه این قدر خیره سرند كه به جاى تقدیر و تشكر از چنین پیغمبرى كه شب وروز خود را وقف هدایت آنان كرده و به طور رایگان در آن مدت طولانى كمر همّت بسته تا آن هـا را از تـواشـع وكـرنش در برابر بتان بى جان و پرستش مجسمه هاى بى روحى - كـه جـز ایـجـاد تـفـرقه و دودستگى و خمودى فكر و بدبختى ، ثمره دیگرى براى مردم نـداشـت - رهـایـى بـخـشد، او را كتك مى زنند و آن همه آزار و صدمه مى رسانند و به جاى اسـتـمـاع سـخـنـان جـان بـخـش او، چـنـان كه خود نوح مى گوید: انگشت ها را در گوش مى گـذاردنـد و جـامـه هـا را بـر سـرمـى كـشـیـدنـد كه سخنان او را نشوند، چنین مردمى مستحق نـابـودى و هـلاكـت هـسـتـنـد و بـایـد از بـیـخ و بـن كـنـده شـونـد و بـه جـاى آن هـا نـسـل جدیدى بیایند كه قابلیّت درك حقایق و آمادگى پذیرفتن سخنان پیامبران الهى را داشته باشد.
كشتى نوح
پـس از آن كـه خـداى تـعـالى بـه نـوح خبرداد كه به جز این افراد اندك كس دیگرى به تـوایـمـان نخواهد آورد، دستور ساختن كشتى را صادر فرمود و چنان كه از ظاهر قرآن به دسـت مـى آیـد، سـاخـتـن كـشـتـى تا به آن روز بى سابقه بوده است ، از این رو به نوح فـرمود:كشتى را تحت نظر ما و به دستور ما بساز و درباره كسانى كه ستم كرده اند مرا مخاطب مساز (و نجاتشان را از من مخواه ) كه غرق شدنى هستند.(108)
نـوح نـیـز طـبق دستور الهى دست به كار ساختن كشتى شد و تخته ، میخ و چوب از اطراف تـهـیـه مـى كـرد و زیـر نـظـر فـرشـتـگـان الهـى ، آن هـا را بـه هـم متصل ساخته و به سرعت كشتى را آماده مى كرد.
و همان گونه كه پیش از این اشاره شد، آن مردم كوته فكر كه منطق درستى نداشتند و در صـدد بودند تا به هر نحو شده نوح را بیازارند، وسیله جدیدى براى آزار حضرت به دست آوردند و زبان به تمسخر شیخ ‌الانبیاء گشودند و هركس به نحوى او را سرزنش ‍ و استهزا مى كرد.
یـكـى مـى گـفـت كه اى نوح پس از پیغمبرى ، نجّار شده اى ؟ دیگرى پوزخند مى زد و مى گـفـت كـه در ایـن سـرزمـیـن خـشـك كـه آبـى وجـود نـدارد، كـشـتـى بـا ایـن عـرض و طـول را بـراى چـه مى سازى ؟ نكند در بیابان خشك مى خواهى كشتى بانى كنى ؟ سومى مى گفت كه این كشتى را در خشكى مى سازى ، پس كجا در آب مى اندازى !
نـوح در پـاسخ آن ها یك جمله مى گفت و اظهار مى داشت :اگر شما امروز ما را مسخره مى كـنـیـد، روزى خـواهـد آمـد كه ما نیز شما را مسخره كنیم ، و به زودى خواهید دانست كه عذاب خواركننده و ذلّت بار به سراغ كدام یك از ما دو طایفه خواهد آمد(109).
در حدیث است كه چون شروع به درخت كارى كرد، كسانى كه بروى عبور مى كردند مسخره كـنـان بـدو مـى گفتند:به درخت كارى مشغول شده اى ؟ وقتى درخت ها بزرگ شد و آن ها را قطع و شروع به نجّارى كرد، بدو مى گفتند: نجّار شده اى ! و همین كه به ساختن كشتى مـشـغـول شـد بدو مى خندیدند و به یك دیگر مى گفتند: حالا دیگر در این سرزمین بى آب بـه شـغـل كشتى بانى دست زده و ملّاح شده است ! آن دوران هم گذشت و به تدریج كشتى ساخته و حاضر شد.
در مـقـدار طـول ، عـرض ، ارتـفـاع و كـیـفـیـت آن كـشـتـى اخـتـلاف اسـت . بـعـضى گفته اند: طـول آن 1200، عـرضـش 800 وارتـفـاعـش 80 ذراع بـوده اسـت وطـبـق ایـن قـول روایـتـى هـم از امـام صـادق (ع ) رسـیـده اسـت ، دیـگـرى گـفـتـه اسـت : طـول آن 700، عـرضـش 500 و ارتـفـاعـش 80 ذراغ بـوده و قـول سـوم آن اسـت كـه طول آن 300، و عرض و ارتفاعش 30 ذراع بوده است ، واللّه اءعلم .(110)
از ابـن عـبـاس نقل شده كه كشتى مزبور داراى سه طبقه بود. طبقه زیرین براى جانوران وحـشـى ، طـبـقـه وسـط بـراى چـهارپایان و طبقه بالا براى مردمى كه با نوح بودند، و حـضـرت نـوح هـر چـه خـوراكـى و لوازم دیـگـر بـرداشـتـه بـود، در هـمان طبقه بالا جاى داد.(111)
بـه هـرصـورت كـشـتـى آمـاده شد و نوح منتظر فرمان خداوند بود. در این وقت دستور آمد: وقـتـى كـه دیـدى فـرمـان در رسـیـیـد(و نـشـانه هاى عذب آمد) و (آب از) تنور جوشیدن گـرفـت ، از هر حیوانى یك جفت بردار و خاندانت (به جز آن كسانى كه وعده عذاب آن ها را پـیـش از ایـن بـه تو خبر داده ایم ) و هم چنین كسانى كه به توایمان آورده اند را با خود بـردار و بـه كـشتى وارد شو، ودرباره كسانى كه ستم كرده اند با من گفت و گو مكن كه غرق شدنى هستند.(112)
تنور كجا بود و منظور از آن چیست ؟
چـنـان كـه گـفـتـه شـدن نـشـانـه توفان ، جوشیدن آب از تنور بود. و تنور در لغت به جـایـگـاه طـبـخ نـان گـویـنـد مـطـابـق چـنـد حـدیـث و گـفـتـارى كـه از ابـن عباس و دیگران نقل شده ، تنور مزبور كه اكنون در مسجد كوفه است تنورى بود كه در خانه نوح یا در خـانه زن مؤ منى قرار داشت كه براى پخت نان از آن استفاده مى كردند. زن نوح یا آن زن مؤ منه مشغول پخت نان بود كه ناگاه جوشش آب را از تنور مشاهده كرد. بى درنگ جریان را بـه نـوح گزارش دادند. آن حضرت بیامد و مقدارى خاك رویآن ریخته و آن را مهر كرد، سـپـس به كنار كشتى آمد و كسانى را كه قرار بود در كشتى سوار كند و هم چنین حیوانات را در آن جـاى داد. سـپس بازگشت و خاك ها را از روى تنور به یك سو زد و در این وقت آب جوشید و آسمان نیز همانند دهانه مشك شروع به باریدن نمود و رود فرات و چشمه ها نیز طغیان كردند و آب زمین را فراگرفت .(113)
دربـاره تـنور گفته هاى دیگرى نیز نقل شده مانند اینكه : گفته اند منظور از تنور، همان ظـاهـر وسطح زمین است ؛ یعنى آب از سطح زمین جوشش كرد و یا از منظور طلوع خورشید و درخـشـنـدگـى آفـتاب است ، ولى همان گونه كه طبرسى و مجلسى (ره ) و دیگران گفته اند، قول اوّل صحیح تر است .
در هـر حـال آب از چـشمه ها به شدت جوشید و رودها طغیان نمود و از آسمان هم مانند دهانه مـشـك بـاران مـى ریـخـت . طولى نكشید كه سراسر زمین و دشت وبیابان را آب فراگرفت .تـنـهـا نـوح و خـانـدان و پـیـروانـش بـودنـد كـه به كشتى درآمدند و از غرق شدن نجات یافتند.
نـوح بـه هـمـراهـانـش گـفـت :در كـشتى سوار شوید و به نام خدا در وقت سوار شدن و ایـسـتـادنش تبرّك جویید كه پروردگار من آمرزنده و مهربان است .(114) آنان نیز نام خدا را برزبان جارى ساختند و همگى در كشتى جاى گرفتند.
كـشـتـى ، آن هـا را در میان امواجى چون كوه پیش مى برد(115) و آن ها كه سوار كـشـتـى بـودنـد، مـردم گـردن كش و خیره سر كافر را مى دیدند كه چگونه در میان امواج خروشان با مرگ دست به گریبان اند و میان توفانِ خشم پرودگار دست وپا مى زنند و پاسخ سركشى و پوزخنده هاى خود را مى گیرند.
آرى خداى سبحان درباره آن ها مى گوید:ما، نوح و همراهانش را در آن كشتى نجات دادیم ، و دیگران را غرق كردیم و به راستى كه در این جریان عبرتى است و بیشترشان مؤ من نـبـودنـد.(116) و در جـاى دیـگـر مـى گـوید:ما نوح و همراهانش را در آن كشتى نـجـات دادیـم و تـنـهـا آنان را جانشین (وباقى ماندگان ) در زمین قرار دادیم و كسانى كه آیـات مـا را تـكـذیـب كـردنـد غـرق كـردیـم ، پس بنگر كه چگونه بود سرانجام بیم داده شـدگـان ... و بـه جـرم خـطـاكـارى هـاى خـودشـان بـود كـه غـرق شـده و داخل دوزخ شدند.(117)
تعداد نجات یافتگان
در تـعـداد ایـمان آورندگان و آن ها كه به كشتى سوار شدند، اختلاف است . و پیش از این در حـدیـثـى گـذشـت كـه آن هـا هـفـتـادوچـنـد نـفـربـودنـد. قـرآن كـریـم بـه طـور اجمال مى گوید:و جز اندكى بدو ایمان نیاوردند.(118) جمعى از مفسّران گفته انـد: مـجـمـوع آن هـایـى كـه بـه وى ایـمـان آوردنـد، هشتاد نفر بودند و به گفته بعضى دیـگـرى هـفـتـاد و هشت نفر بودند كه هفتاد و دو نفر آن ها از مردان و زنان قوم او و شش نفر دیگر پسران و زنانشان بوده اند. هم چنین در حدیثى از امام صادق (ع ) است كه جمعا ده نفر بودند و نیز قولى است كه هفت نفر بوده اند.(119)
بـه هـرحـال گـروه انـدكـى بـوده انـد كـه سـه پسر نوح ، یعنى سام ، حام و یافث - كه نژادهاى كنونى روى زمین از نسل آن هایند- با زنانشان در میان آن بودند.
داستان پسر نوح
نوح پسر دیگرى به نام كنعان داشت كه جزء دشمنان او بود از پدر كناره گرفته و به دیـن و آیـیـن او ایـمـان نـیـاورده بـود. هنگامى كه آب از هر سو زمین را فراگرفت و نوح و هـمـراهـانـش در كـشـتـى قرار گرفتند و آن منظره هولناك را تماشا مى كردند، ناگاه چشم نـوح بـه آن پسر افتاد كه مانند مردم دیگر براى نجات خویش تلاش مى كند و مى خواهد به وسیله خود را از غرق شدن نجات دهد.
نـوح بـه دلیـل عـلاقـه پـدرى او را صـدا زد و گـفـت :پـسـرجـان ! بـیـا بـا مـا سـوار شو(وایمان آور) و از زمره كافران بیرون آى .(120)
آن بى چاره به حدّى گرفتار غرور بود كه به جاى آن كه در آن لحظه حساس سخن پدر را بـشـنـود و نصیحت او را بپذیرد در جواب گفت : هم اكنون به كوهى پناه مى برم تا مـرا از خـطـر آب حـفـظ كـنـد.(121)امـا نـمـى دانـسـت كـه ایـن سیل و توفان معمولى نیست ، بلكه عذاب و قهر الهى است كه به صورت توفان درآمده و آن مردم خیره سر را در كام خود فرومى برد و با این وضع ، راه فرار بروى مسدود است . نـوح ایـن مـطـلب را نـیـز بـه وى تـذكـر داده و از روى دل سوزى گفت : امروز در برابر فرمان و عذاب الهى پناه گاه و نگهبانى وجود ندارد و تـنـهـا كـسـانـى كـه (بـه وسـیـله ایـمـان بـه خـدا) مـورد رحـمـت الهـى قـرار گـیـرنـد، اهل نجات هستند....(122)
شـایـد هـنـوز سـخـن نـوح بـه پـایـان نـرسـیـده بـود كـه مـوج بـرخـاسـت و مجال ادامه سخن را از كف او ربود و میان آن دو جدایى افكند وپسر نوح را در كام خود كشید.
نوح كه قبل از آن وعده نجات خاندان خود را از خداى سبحان دریافت كرده بود، در این وقت روى تضرّع و نیاز به درگاه پروردگار بى نیاز كرد و گفت :پروردگارا! پسر من جزء خاندان من است و وعده تو حق است .(123) و تو خود وعده كردى كه من و خاندانم را نجات بخشى !
پـرودگار متعال به نوح پاسخ داد:وى از خاندان تو نیست ... و چیزى را كه بدان علم ندارى از من درخواست مكن و تو را پند مى دهم كه از نادانان نباشى .(124) حضرت رضـا(ع ) در تـفـسـیـر ایـن آیـه فـرمـود: وى پـسـر صـلبـى و نـسـبـى نوح بود، اما چون نافرمانى خداى عزوجل را نمود(و از آیین پدر پیروى نكرد) خداوند او را از پدر جدا كرد و از زمره خاندان نوح بیرون برد.(125)
یـعـنـى در پـیش گاه پرودگار متعال ، عمل و كردار افراد میزان نزدیكى و دورى آن ها به پـیـغـمـبران بزرگوار الهى و مردمان صالح درگاه پرودگار است و ارتباط خویشاوندى بـا آنـان در ایـن بـاره هـیـچ تـاءثـیـرى نـدارد و در وقـت نزول عذاب به كار نمى آید.
آرى در ایـن درگـه سـلمـان فـارسـى (126) بـراثـر اطـاعـت حـق و پـیـروى دسـتـورهاى رسـول گـرامـى اسـلام از زمـره خـانـدان آن بـزرگوار گشته و به افتخار السلمان منّا اهـل البـیـت مـفـتـخـر مـى گـردد، ولى پـسـر نـوح به جرم نافرمانى و پیروى نكردن دسـتـورهـاى پـدرش از خـاندان وى جدا مى شود و خطاب انه لیس من اهلك درباره اش به نوح نازل مى گردد.
سعدى در این باره گوید:
پسرنوح با بدان بنشست
خاندان نبوتش گم شد

سگ اصحاب كهف روزى چند
پى مردم گرفت و آدم شد

روى هـم رفـتـه ، از سـؤ ال و جـوابـى كـه بـیـن خـداى تـعـالى و نـوح ردّ وبـدل شـد، معلوم مى شود كه نوح از كفر دونى فرزندش بى خبر بود و گرنه با این تضرّع وزارى نجات او را از خدا درخواست نمى كرد، زیرا وى خود از خدا خواسته بود كه : پروردگارا دیّارى از كافران را بر روى زمین باقى مگذار...(127) و با این جمله ، نابوده همه كافران ار از خدا درخواست كرده بود و از سوى دگیر خداوند نیز او را از وسـاطـت دربـاره كافران ممنوع ساخته و صریحا بدو گفته بود:... درباره ظالمان مـرا مخاطب نساز كه غرق شدنى هستند.(128) و چون به كفر فرزند واقف گردید، دانست كه عاطفه پدرى او را به شتاب واداشته و چیزى را كه از حقیقت آن آگاه نبوده و نمى بـایـسـتـى از خـدا بـخـواهـد درخـواسـت كرده و همین را براى خود لغزش دانست و زبان به عـذرخـواهـى و اسـتغفار گشوده گفت :پروردگارا! به تو پناه مى برم كه چیزى را از تـو بـخواهم كه بدان علم ندارم و اگر تو مرا نیامرزى و مورد رحمت خویش قرار ندهى از زیـان كـاران خـواهـم بـود.(129) و بـه گـفـتـه طبرسى در تفسیر آیه فوق ، این سـخـنان دلیل بر كمال فروتنى نوح است كه در این جا اظهار داشته ، چون گناهى از وى سرنزده بود كه بخواهد از آن ها به درگاه خدا استغفار كند.


[ جمعه 19 آبان 1391 ] [ 09:17 ب.ظ ] [ حسین احمدی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

فال حافظ