تبلیغات
تسنیم

تسنیم
قالب وبلاگ

سبب قتل هابیل
از حـدیـث بـالا ایـن مـطـلب هـم مـعـلوم شـد كـه مـطـابـق روایـات اهـل بـیـت ، عـلّت قـتـل هـابـیـل هـمـان مـسـئله جـانـشـیـنـى حـضـرت آدم بـود، زیـرا وقـتـى قـابـیل دید كه حضرت آدم برادرش هابیل را به این مقام برگزیده ، به وى حسادت برد تـا آن جـا كـه درصـدد قـتـل او بـرآمـد؛ كـه (طـبـق نـظـر اهـل سـنـت ) بـه خـاطـر هـمـسـر هـابـیـل ، بـه وى رشـك بـرد و او را بـه قتل رسانید.
در حـدیـثـى كه مجلسى (ره ) در بحار از معاویة بن عمّار از امام صادق (ع ) روایت كرده ،آن حـضـرت داسـتـان را ایـن گـونـه بـیان فرمود:خداوند به آدم وحى كرد: اسم اعظم من و مـیـراث نـبـوت و اسمایى را كه به تو تعلیم كرده ام و هر آن چه مردم بدان احتیاج دارند هـمـه را بـه هـابـیـل بـسـپـار. آدم نـیـز چـنـیـن كـرد. و چـون قـابـیـل مـطلّع شد خشمناك گشته ، نزد آدم آمد و گفت : پدر جان مگر من از وى بزرگ تر و بـدیـن مـنـصب شایسته تر نیستم ؟ آدم فرمود: اى فرزند! این كار به دست خداست و او هر كه را بخواهد به این منصب مى رساند و خداوند او را مخصوص این منصب قرار داد اگر چه تو از وى بزرگ تر هستى . اگر مى خواهید صدق گفتار مرا بدانید هر كدام یك قربانى به درگاه خداوند ببرید و قربانى هر یك قبول شد، او شایسته تر از آن دیگرى است .
نشانه پذیرفته شدن (قبول قربانى ) در آن وقت ،آن بود كه آتشى مى آمد و قربانى را مى خورد.
قابیل و هابیل - چنان كه خداوند در قرآن بیان فرموده - به درگاه خداى قربانى آوردند، بـه ایـن تـرتـیـب كـه - بـرطـبـق بـرخـى از روایـات - چـون قابیل داراى زراعت بود، براى قربانى خویش مقدارى از گندم هاى بى ارزش و نامرغوب خـود را جـدا و بـه درگـاه خـداونـد برد، ولى هابیل كه گوسفنددار بود، یكى از بهترین قـوچ هـا و گـوسـفـندان چاق و فربه خود را جدا كرد و براى قربانى برد. در این هنگام آتـش ‍ بـیـامـد و قـربـانـى هـابـیـل را خـورد و قـربـانـى قابیل را فرانگرفت .
شـیـطـان نـزد قـابـیـل آمـد و بـه وى گـفـت : ایـن پـیـش آمـد در حـال حـاضـر بـراى تـو اهـمـیـّت نـدارد، چـون تـو و هابیل برادر هستید، امّا بعدها كه از شما دو نفر فرزندان و نسلى به وجود آید، فرزندان هـابـیل به فرزندان تو فخرفروشى كرده و به آن ها خواهند گفت كه ما فرزندان كسى هـسـتـیـم كـه قـربـانـیـش قـبـول شـد، ولى قـربـانـى پـدر شـمـا قـبـول نـشـد. اگـر تـو هـابـیـل را بـكـشى ، پدرت ناچار خواهد شد تا منصب او را به تو واگـذار كـنـد. بـدیـن تـرتـیـب قـابـیـل را وادار كـرد تـا بـرادرش هابیل را به قتل برساند (48).
خـداى سـبـحـان در قـرآن كـریم ماجرا را چنین بیان فرموده است :و خبر دو فرزند آدم را بـرایـشـان بـخـوان ، آن دم كـه قـربـانـى بـردنـد و از یكى از آن دو پذیرفته شد و از دیـگـرى پـذیـرفـتـه نـشـد. او (بـه آن دیـگـرى كـه قـربـانـیـش قـبـول شـده بـود) گـفت كه تو را خواهم كشت ! و آن دیگرى در جواب گفت : این مربوط بـه مـن نـبـود، بـلكـه قـبـولى قـربـانـى بـه دسـت خـداسـت و او هـم از پـرهـیزگاران مى پذیرد.
و بـه دنـبـال آن ادامـه داد:اگـر تـو هـم دسـت بـه سـوى مـن دراز كـنـى كـه مـرا بـه قـتـل بـرسـانـى ، مـن بـراى كـشـتـن دسـت بـه سوى تو دراز نمى كنم كه من از پرودگار جهانیان مى ترسم .
مـن مـى خـواهـم تـا خـود دچار گناه نگردم و گناه كشتن من و مخالفت تو هر دو به خودت بازگردد و از دوزخیان گردى و البته كیفر ستم كاران همین است .(49)
قـابـیـل تـصـمـیـم بـر كـشـتـن بـرادر گـرفـت و نـیـروى عـقـل و خرد، عواطف برادرى ، ترس از خدا و رعایت حقوق پدرومادر، هیچ كدام نتوانست جلوى تـوفـان خـشـمـى را كـه كـانـونـش هـمـان صفت نكوهیده و زشت حسد بود، بگیرد. سرانجام درصـدد بـرآمـد تـا هـرچـه زودتـر تـصـمـیـم خـود را عـمـلى سازد. به همین منظور در پى فـرصـتـى مـى گـشـت تـا ایـن كه وقتى هابیل سرگرم كار - یا به گفته طبرى - براى چـراى گـوسـفـندان خود در كوهى به خواب رفته بود، سنگى را بر سراو كوفت وبدین ترتیب او را كشت .
آرى ایـن صـفـت نـفـرت انـگـیـز چه جنایت ها كه در دنیا نكرده و چه خون هاى به ناحقى كه نـریـخـته و چه خانمان ها را كه بر باد نداده است . حسد نه فقط موجب به هم ریختن نظام اجتماع و به خاك و خون كشیدن محسودان مى گردد، بلكه خود شخص حسود را نیز دقیقه اى راحـت و آسـوده نـمـى گـذارد و لذت زنـدگى را از كام او مى برد و پیوسته او را در آتش حـسـادت مـى سـوزانـد و گـوشـت و اسـتـخـوانـش را آب مـى كـنـد و اگـر او را بـه حـال خـود واگـذارد هم چنان زبانه مى كشد تا بالاخره حسود را وادار كند عملى را در خارج انجام داده و دچار كیفر آن گردد یا در همان آتش خانمان برانداز حسد بسوزد و تاروپودش بر باد رود.
خداى بزرگ به دنبال این موضوع مى گوید:
نـفـس (سـركـش ) قابیل درباره كشتن برادرش مطیع و رام او گردید و (سرانجام ) او را كشت و از زیان كاران گردید(50).
بدین ترتیب قابیل اوّلین خون به ناحق را در روى زمین ریخت و چندان طولى هم نكشید كه پشیمان گردید. و با این كار خشمش فرو نشست و انتقام خود را از برادر گرفت ، اما نمى دانـسـت چـگـونـه جـسد بى جان برادر را بپوشاند و از انظار ناپدید كند. چندى آن را به دوش كـشـیـد و بـه ایـن طـرف و آن طرف برد، ولى فكرى به خاطرش نرسید وسرانجام خـسته و كوفته شد. به تدریج كه نداى وجدان او را به جُرم جنایتى كه كرده بود، به باد ملامت گرفت و شروع به سرزنش او كرد.
خـسـتـگـى جسمى از یك طرف و شكنجه هاى وجدانى - كه معمولا گریبان گیر افراد جنایت كـار را مـى گـیـرد - از سـوى دیگر او را تحت فشار قرار داد و به سختى از كرده خویش پشیمان شد، چنانچه خداى تعاى در دنبال این ماجرا فرمود: فاصبح من النّادمین .
امـا خـداى تـعـالى بـه خـاطـر رعـایـت احـتـرام آن بـدن پـاك ، و تـعـلیـم نـسـل آدمـیـان ، كـلاغـى را مـعلّمش ساخت ، زیرا به گفته بعضى : بر اثر آن سبك سرى ، قـابـلیـّت وحـى و الهـام را هم نداشت و به همین دلیل بایست براى دفن جسد برادر از زاغ تـعـلیـم مـى گـرفـت . بـه هـرصـورت خـداى تـعـالى دو زاغ را فـرستاد و آن ها در پیش قـابـیـل بـه نـزاع بـرخـاسـتـه ویـكـى ، دیـگـرى را كـشـت و سـپـس بـا چـنـگـال و پـاهـاى خـود گـودالى حـفـر كـرد و لاشـه آن را در آن گـودال انـداخـتـه و روى آن خـاك ریـخـت و پـنـهـانـش كـرد. در ایـن جـا بـود كـه قـابـیـل فـریـاد زد:واى بـرمـن كـه از ایـن زاغ نـاتـوان تـر هـسـتم !(51) و به دنـبـال آن كـشـتـه بـرادر را دفـن كـرد و بـه سـوى پـدر بـازگـشـت . حـضرت آدم كه دید هابیل با وى نیست ، پرسید: هابیل چه شد؟ وى در پاسخ پدر گفت : مگر مرا به نگهبانى او گماشته بودى كه اكنون سراغش را از من مى گیرى ؟ آدم (ع ) روى سابقه عداوتى كه قابیل به هابیل داشت ، احساس كرد كه اتفاقى افتاده و پس از جست و جو واطلاع از قبولى قربانى هابیل ، به یقین دانست كه قابیل او را كشته است .
طـبـق بـرخـى از نـقـل هـا، آدم ابـوالبـشـر از قـتـل هابیل به شدت متاءثر شد و چهل شبانه روز در مرگ او گریست تا خداوند براو او وحى كرد من به جاى هابیل ، پسر دیگرى به تو خواهم داد. پس از آن حوّا حامله شد و پسر پاك و زیـبـایى زایید كه نامش راشیث یا هبة اللّه یعنى بخشش خدا، نامید چون او را بـدو بـخـشـیـده بود و چنان كه برخى گفته اند: شیث لفظى عبرى و هبة اللّه معناى عربى آن است .(52)
شـیـث بـزرگ شد و طبق دستور خداوند، آدم او را وصى خود گردانید واسرار نبوت را به وى سـپـرده ، مختصات انبیا را نزد او گذارد و درباره دفن و كفن خود به او سفارش كرد و گـفـت : چـون مـن از دنـیـا رفـتـم مـرا غـسـل بـده و كفن كن و بر من نماز بگذار و بدنم را در تـابـوتـى بنه و تو نیز هنگام مرگ آن چه به تو آموختم و نزدت گذاشتم به بهترینِ فرزندانت بسپار.
عـمـر حـضـرت آدم را بـه اخـتـلاف روایـات 930 ،936،1000،1020 و 1040 سال گفته اند.(53) وهنگامى كه از دنیا رفت ، بدن او را در تابوتى گذارده و در غار كـوه ابـوقبیس دفن كردند تا وقتى كه نوح پس از توفان بیامد و آن تابوت را با خود بـرداشـت و در كـشـتى نهاده به كوفه برد و در غرى (شهر نجف كنونى ) به خاك سپرد. چنان كه در زیارت نامه امیرمؤ منان (ع ) مى خوانیم :
السلام علیل و على ضجیعیك آدم و نوح ؛ سلام برتو و برآدم و نوح كه در كنار تو خفته و قبرشان در كنار قبر تواست .
مرگ حوّا
گـفـتـه انـد كـه پـس از وفـات آدم ، حـوّا یـك سـال بیشتر زنده نبود و پس از پانزده روز بیمارى از دنیا رفت و او را در كنار جاى گاه آدم به خاك سپردند. ظاهرا آن چه در بین مردم مـعـروف شده كه حوّا در جدّه مدفون است و به همین سبب نیز به جدّه موسوم گردیده ، بى اساس است ، زیرا جدهّ در لغت به معناى كنار دریا و نهر است و نامیدن شهر جدّه به این نام ، بـه هـمـیـن مـنـاسـبـت بـوده كـه در كـنـار دریـا قـرار دارد؛ نـه بـه دلیـل آن كـه مـدفـن حوّاست ، و شاید این سخن از آن جا پیدا شد كه در برخى از روایات - كـه طـبـرى و دیگران نقل كرده اند - این مطلب آمده كه حوّا هنگام هبوط از بهشت ، در سرزمین جـدّه فـرود آمـد، چـنـان كـه آدم ابـوالبـشـر در سـرزمـیـن هـنـد و كـوه سـرانـدیـب نازل شد، چنان چه پیش از این نیز ذكر شد(54) واللّه اءعلم .
آن چه بر آدم (ع ) نازل شد
بـراسـاس تـعـدادى از روایـات كـه شـیـعـه و سـنـى از رسـول خـدا نـقـل كـرده انـد، خـداونـد در مـجـمـوع 104 كـتـاب بـر پـیـمـبـران خـویـش نـازل فـرمـوده كـه ده كـتـاب از آن هـا، تـنـهـا بـر آدم (ع ) نـازل شـده اسـت .در روایـتـى كـه از سـیـدبـن طـاووس در سـعـد السـعـود نـقـل شـده ، خـداى تـعـالى كـتـابـى بـه لغـت سـریـانـى بـر حـضـرت آدم نـازل كـرد كـه در 21 ورق بـود و آن نـخـسـتـیـن كـتـاب نازل شده از سوى خداوند بر كرده زمین بود.(55)
طـبرى ، ابن اثیر و مسعودى در كتاب هاى خود ذكر كرده اند كه خداوند 21 صحیفه بر آدم نـازل فـرمـوده و از ابوذر روایت كرده اند كه رسول خدا فرمود:آدم از كسانى بود كه خـداونـد حـكـم حـرمـت مـردار، خـون و گـوشـت خـوك را بـا حـروف مـعجم در 21 ورق بر وى نازل فرموده (56).
درحـدیـثـى كـه كـلینى ، صدوق ، برقى و دیگران از امام باقر و صادق (ع ) روایت كرده اند، آن دو بزرگوار فرمودند كه خداى تعالى به حضرت آدم وحى كرد كه من همه خیر را - و در حدیثى همه سخن را- در چهار جمله براى تو گرد آورده ام . یكى از آن ها مخصوص من اسـت و دیـگرى خاصّ توست و سومى ما بین من و توست و چهارمى میان تو و مردم است . آدم از خـدا خواست تا آن ها را براى او شرح دهد و خداوند فرمود:اما آن چه مخصوص من است ، آن كه مرا بپرستى و چیزى را شریك من نسازى ؛ آ نچه خاصّ توست ، آن است كه پاداش تـو را در بـرابـر عمل و كردارت به بهترین صورتى كه بدان نیازمند هستى بدهم ؛ آن چـه میان من و توست ، آن است كه تو دعا كنى و من اجابت كنم ، و امّا آن چه مان من و توست ، آن اسـت كه تو دعا كنى و من اجابت كنم ، وامّا آن چه میان تو و مردم است ، آن است كه هر چه براى خود مى پسندى براى مردم نیز بپسندى .(57)
در حـدیـث دیـگـرى كـلیـنـى (ره ) ازامـام بـاقـر یـا حـضـرت صـادق (ع ) روایـت كـرده كـه فـرمـود:آدم بـه درگـاه خـدا شـكـوه كـرد و گفت :پروردگارا شیطان را بر من مسلّط كـردى هـم چون خونى كه در بدنم جریان دارد! خداوند فرمود:اى آدم در عوض ‍ آن مـقـرر نـشـود و چـون انجام داد، آن را بنویسند واگر كسى قصد كار نیكى كرد، ولى آن را انـجـام نـداد، یـك حـسـنه برایش بنویسند واگر انجام داد، ده حسنه براى او ثبت كنند. حضرت آدم عرض كرد:پروردگارا بیفزا! خطاب شد:هر یك از آن ها كه گناهى انجام داد و استغفار كرد او را مى آمرزم حضرت آدم عرض كرد:پروردگارا باز هم بیفزا! خطاب شد:توبه را بر ایشان مقدر داشتم كه وقتى كه نفَس به گلویشان بـرسد. یعنى تا آن هنگام هم توبه شان را مى پذیرم . در این جا بود كه آدم خشنود شد و عرض كرد:مرا بس است .(58)
3 : شیث (ع )
چـنـان كـه در فـصـل پـیـش گـفـتـه شـد، آدم (ع ) پـس از حـدود هـزار سـال از جـهـان بـرفـت و شـیـث را وصـىّ خـود گـردانـیـد. قابیل كه از این موضوع مطلع شد، نزد شیث آمده . او را تهدید كرد و گفت : سبب این كه من برادرت هابیل را كشتم ، همین بود كه او مقام وصایت پدر را داشت و براى آن كه فرزندان او به بچه هاى من در آینده فخرفروشى نكنند، من او را كشتم . اكنون تو نیز اگر جایى اظهار كنى كه مقام وصایت پدر به تو رسیده ، تو را نیز خواهم كشت .
و همان گونه كه ابن اثیر و طبرى نقل كرده اند و در احادیث نیز آمده ، خود آدم نیز به شیث سـفـارش كـرد كـه عـِلم خـود و مـقـام وصـایـت را كـه پـدر بـدو داده بـود از قـابـیل پنهان دارد مبادا همان گونه كه او به هابیل حسد برد، به وى نیز حسد برده و در صدد قتل او برآید.
بـه هـمین دلیل شیث پیوسته در حال ترس و تقیّه به سر مى برد.(59) چنان كه گفته انـد: شـیـث پـس از كه با آن ها مردم زمان خود را كه همگى از نوه ها و نواده هاى آدم بودند، بـه 912 سـال از دنـیا رفت و خداى تعالى پنجاه صحیفه بدو داده بود كه با آن ها مردم زمان خود را كه همگى از نوه ها و نواده هاى آدم بودند، به خداى یگانه دعوت كند. مسعودى گـفـتـه اسـت كـه بـیـسـت و نـه صـحـیـفـه بـر شـیـث نـازل شـد كـه در آن هـا تهلیل و تسبیح بود.
اوصیاى پس از وى تا ادریس
پس از شیث ، فرزندش اَنوش - كه او را ریسان نیز نامیده اند - وصى او گردید. بعد از وى پسرش قینان و پس از او مهلائیل یا حلیث و بعد فرزندش یارد - كه بعضى یرد نیز ذكر كرده اند - یا غنمیشا به این مقام رسیدند و یارد پدر ادریس پیغمبر است .
عـمـر هـر یـك از ایـشـان را بـه اخـتـلاف بـیـن هـشـتـصـد تـا هـزار سـال نـوشـتـه انـد. چـنـان چـه عـمـر انـوش را 905 یـا 965 سـال ذكـر كـرده انـد.(60) در نـام هاى آن ها نیز اختلاف است كه ما معروف ترین آن ها را انتخاب كردیم .
4 : ادریس (ع )
چـنـان كـه گـفـتـه انـد، نـسـب ادریـس بـه چـهـار واسـطـه به شیث مى رسد. از ابن اسحاق نقل شده كه ادریس 308 سال از عمر آدم ابوالبشر را درك كرد و ابن اثیر گفته كه 386 سال از عمر ادریس گذشته بود كه حضرت آدم از دنیا رفت .
نـام عـبـرى آن حـضـر خـنـوخ و تـرجـمـه عـربـى اش اخـنـوخ اسـت . در بـعـضـى نقل هاست كه حكماى یونان نام آن حضرت را هرمس ‍ الهرامسه یا هرمس حكیم گذارده انـد، هـرمـس لفـظ عـربـى اسـت و ترجمه یونانى آن ارمیس به معناى عطارد است . برخى گفته اند كه نام یونانى او طرمیس بوده است .
مـحـل ولادت او را برخى سرزمین بابل و برخى شهر منف كه پایتخت مصر قدیم بوده ذكر كرده اند.
مـنـصـب نبوت پس از آدم ابوالبشر و فرزندش شیث به آن حضرت رسیده و ویژگى هاى نبوت ، اسم اعظم و مقام وصایت نصیب وى گردید.
جـهـت نـام گـذارى آن حـضـرت بـه ادریـس نـیـز در روایـات ، كـثـرت اشـتـغال وى به درس و كتاب ذكر شده است . طبق روایات و تواریخ ، ادریس نخستین كسى اسـت كـه خـط نـوشـت ، جـامـه بـدوخـت و عـلم خـیـاطـى را تـعـلیـم داد، زیـرا قبل از وى مردم با پوست حیوانات خود را مى پوشاندند. هم چنین آن حضرت را آموزگار و مـعـلّم بـسیارى از علوم مانند نجوم ، حساب ، هندسه ، هیئت و... دانسته اند.(61) عبدالوهاب نجّار در قصص الانبیاء خود مى گوید: ادریس به مصر آمد و در آن جا سكونت گزید و به دعـوت مـردم بـه اطـاعـت از حـق و امـر بـه مـعـروف و نـهـى از مـنـكـر مـشـغـول گـردیـد. مـردم آن زمـان بـه هفتاد و دو زبان سخن مى گفتند وخداى تعالى همه آن زبـان هـا را بـه وى تـعـلیـم فـرود.ادریس سیاست ، آداب تمدن و قوانین مملكتى و هم چنین طرز اداره شهرها و بناى آن ها را به مردم آموخت و براثر تعلیمات آن حضرت 188 شهر در روى كره زمین بنا گردید كه كوچك ترین آن ها رها(62) بوده است .(63)
شریعت و آیین ادریس (ع )
ادریـس مـردم را بـه دیـن خـدا، تـوحـیـد و عـبـادت پـروردگـار مـتـعـال دعـوت مـى كـرد و به آن ها مى گفت :عمل صالح در این دنیا، موجب آزادى از عذاب آخـرت مـى گـردد. ادریس مردم را به زهد در دنیا و عدالت ترغیب مى فرمود و آن ها را طـبـق بـرنـامـه خاصى ماءمور به خواندن نماز كرد. هم چنین روزهاى معیّنى در ماه را براى روزه گـرفـتـن مـقـرّر كـرد و دسـتـور جـهـاد بـه دشـمـنـان دیـن را بـه آن هـا داد. زكـات مـال را بـراى كمك به ضعیفان و دستور تطهیر از جنابت و پرهیز از سگ و خوك را بر آن ها واجب و مشروبات مست كننده را نیز بر آن ها حرام فرمود. هم چنین عیدهایى براى مردم مقرّر كـرد كـه در آن روزها قربانى كنند. ادریس مردم را به آمدن پیغمبران بعد از خود بشارت داد و اوصاف پیغمبراسلام را نیز براى آن ها بیان فرمود و مردم را بر سه طبقه كاهنان ، سلاطین و رعایا تقسیم كرد.
سایر احوال ادریس
چـنـان كـه از تـاریـخ بـرمـى آید، ادریس از پیمبران بزرگوارى است كه خداوند مقام هاى ظاهرى و معنوى را براى او گِرد آورده بود و گذشته از مقام نبوت و رسالتى كه از جانب پروردگار متعال داشت ، در صورت ظاهر نیز به قدرت و عظمت رسید و مردم آن زمان مطیع و فرمان بردار وى بوده و با دیده احترام به وى مى نگریستند.
در روایات شیعه نام پادشاهى جبّار و ستم گر نیز یاد شده كه در زمان ادریس مى زیسته و بـه ظلم و ستم زمین زراعتى و دارایى مردم را مى گرفته است . هم چنین زنى زیبا داشته كه در كارها با او مشورت نموده و به دستور او رفتار مى كرده است . آن ها براثر طغیان و سـتم ، به نفرین ادریس گرفتار شده و به همراه پیروانشان نابود شدند. و مردم نیز سـال هـا بـه قـحـطـى و خـشـك سـالى دچـار شـدنـد كـه بـراى اطـلاع بـیـشـتـر بـه كتاب اكمال الدین صدوق (ره )- كه خوشبختانه ترجمه شده است - مراجعه كنید.(64)
در حـدیـثـى كـه راونـدى (ره ) بـه سـنـدش از وهـب بـن مـنـبـه نـقل كرده آمده است : ادریس مردى بلند بالا و فراخ سینه با صدایى آهسته و گفتارى آرام بود و هنگام راه رفتن ، گام ها را كوتاه برمى داشت ... تا آن جا كه مى گوید: وى نخستین كـسـى بـود كه جامع دوخت و هرگاه سوزن مى زد خداى را تسبیح مى گفت و به یگانگى و بـزرگـى او را یـاد مـى كـرد، و در هـر روز بـرابـر بـا اعمال تمامى مردم آن زمان تنها از وى عمل نیك به آسمان بالا مى رفت . در زمان آن حضرت ، فـرشـتـگـان بـه مـیـان مردم مى آمدند. با مردم دست مى دادند و بر آن ها سلام مى كردند. سـخن مى گفتند و نشست و برخاست و مجالست داشتند و این بدان سبب بود كه مردم آن زمان مـردمـانى صالح و شایسته بودند. این جریان تا زمان حضرت نوح نیز ادامه داشت و پس از آن منقطع گردید.(65)
هم چنین راوندى در حدیثى از امام صادق (ع ) نقل كرده كه آن حضرت در باب فضیلت مسجد سـهـله فـرمـود:هرگاه به كوفه رفتى به مسجد سهله برو و در آن جا نماز بگزار و حاجت هاى خود را از خدا بخواه ، زیرا مسجد سهله خانه ادریس پیغمبر بوده كه در آن خیاطى مى كرد و نماز مى گزارد.
نام ادریس در قرآن و صعود وى به آسمان
در دو جـاى قـرآن كـریم نام ادریس ذكر شده است . یكى در سوره مریم و دیگرى در سوره انـبـیـاء. در سوره انبیاء فقط نام آن حضرت برده شده ، ولى در سوره مریم خداى تعالى اوصافى نیز براى آن حضرت بیان فرموده است :
واذكر فى الكتاب ادریس انّه كان صدّیقا نبیا و رفعناه مكانا علیّا(66)؛
در ایـن كـتـاب ادریـس را یـاد كـن كـه او پـیغمبرى راستى پیشه بود، و ما را به جایگاهى بلند، بالا بردیم .
در مـعـنـاى ایـن كـه فـرمـودو رفـعناه مكانا علیّا میان مفسران اختلاف است : دسته اى مـعـتـقـدنـد یـعنى قدر او را بالا بردیم و در عالم بالا جاى دادیم . هم چنین در علّت و كیفیّت صـعود آن حضرت به آسمان نیز اختلاف نظر است : در پاره اى از روایات آمده كه خداوند بـه یـكـى از فرشتگان خود خشم گرفت و بال و پرش را قطع كرد.بعد او را در جزیره اى انـداخـت و سـال هـا آن جـا بـود تـا هـنـگامى كه خداوند ادریس را مبعوث فرمود. فرشته مـزبـور نـزد آن حـضـرت آمـد و از وى خـواسـت بـه درگاه خداوند دعا كند تا خداوند از وى بـگـذرد و بـال و پـرش را بـه او بازگرداند. ادریس هم دعا كرد و خدا از وى درگذشت و بـال و پـرش را بـه وى بـاز داد. فرشته مزبور به آن حضرت عرض ‍ كرد: آیا حاجتى دارى ؟ ادریس گفت : آرى مى خواهم مرا به آسمان ببرى تا ملك الموت را دیدار كنم ، زیرا با یاد وى زندگى بر من گوارا نیست . فرشته مزبور، ادریس را به آسمان چهارم آورد و در آن جا ملك الموت را دید كه نشسته است و سر خود را از روى تعجب حركت مى دهد. ادریس پـیـش آمـد. بـه مـلك الموت سلام كرد و پرسید: چرا سرت را تكان مى دهى ؟ جواب داد كه پـروردگـار بـه مـن فـرمان داد تا جان تو را میان آسمان چهارم و پنجم گرفته و تو را قـبـض روح كـنـم . من در فكر بودم كه چگونه با این همه فاصله بسیارى كه میان آسمان چـهـارم بـا سـوم و سـوم بـا دوم و دوم بـا اوّل و هـم چـنـیـن مـیـان آسـمـان اوّل با زمین است ، من ماءمور شده ام كه در آسمان چهارم جان تو را بگیرم تا اكنون كه تو را دیدار كردم . سپس جانش را در همان جا بگرفت .(67)
در روایت طبرى و فرید وجدى و دیگران ، موضوع غضب و خشم پروردگار- كه مورد ایراد بـعـضـى واقـع گـردیـده - ذكر نشده و مابقى آن با مختصر اختلافى به همین نحو از كعب الاخبار نقل شده است .
در حـدیـثـى كـه راونـدى در قـصـص الانـبـیـاء از ابـن عـبـاس نقل كرده ، ملك الموت از خداى تعالى اجازه گرفت كه براى زیارت ادریس به زمین بیاید و او را دیدار كند. خداوند به وى اجازه داد و نزد ادریس آمد و مدتى با وى ماءنوس شد تا ایـن كـه ادریـس او را شناخت و از وى خواست كه او را به آسمان برد. ملك الموت از خداوند اجازه گرفت و ادریس را به آسمان برد و پس از این كه جهنم و بهشت را به وى نشان داد، ادریس وارد بهشت شد و دیگر از آن جا بیرون نیامد.(68)
عمر ادریس
دربـاره عـمـر ادریـس نـیـز اخـتـلاف اسـت . بـرخى مانند یعقوبى عمر آن حضرت را سیصد سـال نـوشـتـه انـد. ابـن اثـیـر در كامل گفته است كه خداوند ادریس را پس از آن كه 365 سـال از عـمرش گذشت ، به آسمان برد. مسعودى در اثبات الوصیه گوید: روزى كه آن حـضـرت را بـه آسـمـان بـردنـد از عـمـر وى 360 و یـا 350 سال گذشته بود.(69)
صحف ادریس
مـسـعـودى و دیـگـران گـفـتـه انـد كـه خـداونـد سـى صـحـیـفـه بـر ادریـس نـازل كـرد و در خـبـرى هم كه ابوذر از رسول خدا(ص ) روایت كرده ، صحف ادریس را سى صحیفه بیان فرموده است .(70)
مـرحـوم مـجـلسـى در آخـر كـتـاب دعاى بحارالانوار، بیست و نه صحیفه آن را از ابن متویه نقل كرده است . ابن متّویه در آغاز آن مى گوید كه من این صحف را پس از زحمات بسیار به عـربـى تـرجـمـه كـردم . هـر یـك از آن هـا داراى نـام جداگانه اى است ؛ مانند صحیفه حمد، صـحـیـفـه خـلق ، صـحـیـفـه رزق ، صـحـیـفـه مـعـرفـت و... كه چون بسیار طولانى بود از نـقـل و ترجمه آن خوددارى شد، اگر چه مشتمل بر مواعظ و نصایح بسیارى است و مطالعه كـتـاب مـزبور(71) بر اهل علم و دانش لازم است . سیدبن طاووس و دیگران نیز قسمت هاى پـراكـنـده اى از آن هـا را نـقـل كرده اند كه براى اطلاع بیشتر نیز مى توانید به جلد 11 بحارالانوار چاپ جدید مراجعه فرمایید.(72)
هـم چـنـیـن عـبـدالوهـاب نـجـّار در قـصـص الانـبـیـاء كـلمات حكمت آمیز و مواعظى از آن حضرت نقل كرده كه از آن جمله است :
1. احـدى نـمى تواند شكر نعمت هاى خدا را مانند اكرام و نعمت بخشى به خلق وى به جاى آرد؛
2. خوبى دنیا موجب حسرت و بدى آن موجب پشیمانى است ؛
3. از كسب هاى پست بپرهیزید؛
4. زندگى و حیات جان به حكمت و فرزانگى است ؛
5. كـسـى كـه قـنـاعـت نداشته و از حدّ كفاف بگذرد، هیچ چیز او را بى نیاز و سیر نخواهد كرد.(73)
5 : نوح (ع )
از جمله پیغمبران بزرگوارى كه در راه ترویج توحید و خداپرستى رنج فراوانى كشید و آزار بسیار دید، نوح پیغمبر بود كه با وجود عمر طولانى و سالیان بسیارى كه میان مـردم مـشـرك و كـافـر زیـسـت و مـجـاهـدت هـاى فـراوانـى كـه در راه تـبـلیـغ دیـن الهـى متحمل شد، به جز چند تن انگشت شمار كسى بدو ایمان نیاورد و دعوتش را نپذیرفت .
شـایـد یـكى از علل آن این بود كه بت پرستى ، به تازگى میان مردم رسوخ كرده و دام تـازه اى بـود كـه شیطان سرِ راه بندگان خدا گسترده بود و مانند بسیارى از شیوه هاى بـاطـل و رسـوم غلطى كه ابتدا مشترى هاى زیادى پیدا مى كند و آن ها، پافشارى بسیارى روى سـخـن نـابـه جـا خـود دارنـد، طـرفـداران بـت پـرسـتـى نـیـز بـا تـلاش فـراوان مـشـغـول تـرویـج ایـن مرام باطل بودند و از بت هاى ودّ، سواع ، یغوق و نسر كه خداى تعالى نامشان را در قرآن نیز ذكر كرده ، به سختى دفاع مى كردند. به ویژه كه اشرف و اعیان نیز روى اغراض شخصى و استفاده هایى كه از این راه عایدشان مى شد، آن ها را حمایت مى نمودند.
طبیعى است كه با چنین وضعى ، نوح پیغمبر كه یاورى نداشت ، براى مبارزه با آن با چه مشكلاتى مواجه شد و تا چه حدّ تحمل و بردبارى به خرج داد.
در قـرآن كـریـم هـم در بـیـشـتـر جـاهـایـى كـه داسـتـان نـوح نـقـل شـده اسـت ،(74)به آزارهایى كه آن حضرت در راه ترویج دین خداوند كشید، در آن زمـان مـردم به حدّى به بت ها و پرستش آن ها علاقه پیدا كرده بودند كه برطبق بعضى تـواریـخ ، نـوح سـال هاى زیادى از آن ها كناره گرفت و در كوه ها و غارها به تنهایى و دور از آن مردم جاهل به عبادت و پرستش حق مشغول بود.
سـیـد بـن طـاووس از كـتـاب قـصـص مـحـمـد بـن جـریـر طـبـرى نقل كرده است كه نوح تا هنگامى كه 460 سال از عمرش گذشته بود، پیوسته در كوه ها زنـدگـى مى كرد و به عبادت حق تعالى مشغول بود و زن و فرزندى نداشت . آن حضرت جـامـه پـشـمـیـن مـى پوشید و غذاى خود را از گیاهان زمین تاءمین مى كرد تا این كه پس از گذشت آن مدت ، جبرئیل نزد وى آمد و گفت : چرا از مردم كناره گیرى كرده اى ؟ نوح گفت : قـوم مـن خـدا را نـمـى شـنـاسـنـد، از ایـن رو مـن از ایـشـان كـنـاره گـیـرى اخـتـیـار كـرده ام . جـبـرئیـل گـفـت : بـا آن هـا جـهـاد كن ! نوح گفت : نیروى این كار را ندارم و اگر عقیده ام را بدانند، مرا خواهند كشت . جبرئیل گفت : اگر نیروى این كار به تو داده شود با آن ها جهاد مـى كـنـى ؟ نـوح گـفـت : ایـن آرزوى مـن اسـت . در ایـن وقـت نـوح پـرسـیـد: تـو كـیـسـتى ؟ جـبـرئیـل فـرشـتـگان را صدا زد و هنگامى كه فرشتگان نزد وى جمع شدند، نوح بیمناك گردید. سپس جبرئیل خود را معرفى نموده و سلام خداى رحمان را به وى ابلاغ كرد و مقام نـبـوت را بـه او بـشـارت داد و دسـتـور داد كـه پـس از ابـلاغ نبوت خود با عمورة ، دختر ضمران بن اخنوخ ، نخستین كسى كه بعدا به وى ایمان آورد، ازدواج كند.
نـوح بـه دنـبـال مـاءمـوریـت الهـى بـه میان مردم رفت و عصایى در دست داشت كه با آن از ضمیر مردم خبر مى داد. آن روز، روز عید آن مردم بود.
سـركرده هاى قوم نوح هفتاد نفر بودند كه آن روز نزد بت هاى خویش اجتماع كرده بودند. وقـتـى نـوح بـه مـیان آن ها آمد، صداى خود را به لااله الا اللّه بلندكرد و نبوت خـویـش و دعـوت پـیـامـبـران قبل و بعد خود را به مردم ابلاغ فرمود. در این وقت كه بت ها لرزیـد و آتـش هـایـى كـه روشـن كـرده بـودند، خاموش شد و مردم را وحشتى فراگرفت . بزرگان و سركرده ها پرسیدند كه این مرد كیست ؟
نوح فرمود: من بنده خدا هستم كه او مرا به عنوان رسالت نزد شما فرستاده تا شما را از عذاب او بیم دهم .
وقـتـى عـمـورة سـخن نوح را شنید، بدو ایمان آورد و چون پدرش دانست او را مورد سرزنش قـرار داد و گـفـت : بـه ایـن زودى سـخن نوح در دل تو كارگر افتاد. من ترس آن دارم كه پـادشـاه از مـوضـوع مـطـّلع گـردد و تـو را بـه قتل برساند. ولى عمورة به سخن پدر وقعى ننهاد و دست از ایمان خود برنداشت . پس از آن نـیـز هـرچـه او را تـهـدیـد كرده و به حبس كشیدند، از ایمان به خداى نوح دست نكشید، سرانجام با حضرت نوح ازدواج كرد وسام بن نوح از وى به دنیا آمد.(75)
ایـن خـلاصـه مـطـلبـى بـود كـه ابـن طـاووس از كـتـاب مـزبـور نـقـل كـرده اسـت . ولى در ازدواج نـوح و نـام هـمـسـر آن حـضـرت اختلاف است : برخى مانند یـعـقـوبـى گـفـتـه انـد كـه خـداى سـبـحـان بـه آن حـضـرت وحـى فـرمـود كـه هـیـكـل دخـتـر نـامـوس ابـن اخـنـوخ را بـه ازدواج خـویـش در آورد. سـیـد بـن طـاووس احـتـمـال داده كـه هـیـكـل لقـب و وصـف هـمـان عـمـورة باشد و البته این زن ، غیر از آن همسر نافرمان نوح است كه قرآن كریم او را خیانت كار و كافر معرفى فرموده است .
نام نوح و اوصاف ، شمایل و ویژگى هاى آن حضرت
در روایـات نـام اصلى نوح ، مختلف ذكر شده است : مانند عبدالغفار، عبدالملك و در بعضى هـن عـبـدالاعـلى ، و عـلّت این كه او را نوح خواندند، كثرت نوحه و گریه آن حضرت بوده است . در اوصاف آن حضرت نوشته اند كه مردى گندم گون ،
بـاریـك چهره با قامتى كشیده و چشمانى درشت و ساق هایى باریك بود. بیانش فصیح و گـفـتـارش روان و منطقش نیرومند بود كه وحى نیز به منطق نیرومند و بیان فصیح او كمك مى كرد.
نـوح نـخـسـتـین پیغمبر اولوالعزم بود كه خداوند او را با كتاب شریعتى جداگانه و به سـوى هـمـه مـردم آن زمـان مـبـعـوث فـرمـود. كـتـاب او نـخـسـتـیـن كـتـابـى اسـت كـه مشتمل بر شرایع الهى بوده و شریعتش نیز نخستین شریعت ها بوده است .
نـوح پـیغمبر دومین پدر نسل كنونى انسان است كه نسب آن ها بدو باز مى گردد، چنان كه خداى تعالى در سوره صافّات فرموده :
وجعلنا ذریّته هم الباقین ؛
نژاد او را باقیماندگان (روى زمین ) قرار دادیم .
و پیمبرانى كه پس از او آمدند همگى نسبشان به آن حضرت مى رسد.
خداوند در قرآن از شكرگزارى و سپاس گزارى نوح یاد كرده و در سوره اسراء فرموده انّه كان عبدا شكورا. در تفسیر این آیه آمده كه هرگاه جامه اى مى پوشید یا خوراكى مـى خـورد و یـا آبـى مـى آشـامـیـد، خدا را شكر مى كرد و الحمداللّه مى گفت و در تفسیر دیگرى آمده كه در آغاز بسم اللّه و در پایان الحمداللّه مى گفت .
در احادیث از امام باقر و امام صادق (ع ) روایت شده كه نوح در هر صبح و شام این جمله را مى گفت :
اللّهـم ، انـّى اشـهـدك ان مـا اصبح بى من نعمة فى دین او دنیا فمنك ، وحدك لاشریك لك ، لك الحمد و لك الشكر بها حتّى ترضى و بعد الرضى ؛(76)ژ
پروردگارا من تو را گواه مى گیرم كه هر نعمتى از نعمت هاى دین یا دنیا كه در صبح و شام به من مى رسد، همه از توست كه یگانه اى و شریك ندارى . ستایش مخصوص تو و سپاس تو راست تا هنگامى كه خشنود گردى و نیز پس از خشنودى .
عمر نوح (ع )
عـمـر طـولانـى نـوح در ادبـیـات عـربـى و فـارسـى ضـرب المـثـل واقـع شـده اسـت . تـواریـخ و روایـات عـمـر آن حـضـرت را مابین 1000 تا 2800 سـال نـقـل كـرده انـد و البته برخى هم مانند یعقوبى عمر ایشان را همان 950 سالى كه مـدّت تـوقـف او مـیـان خـود بـود و قـرآن كـریـم نـیـز در سـوره عـنـكـوبـت نـقـل فـرمـوده ، دانسته اند. مجلسى (ره ) در بحارالانوار گوید كه سیره نویسان درباره عـمـر نـوح اخـتـلاف كـرده و 1000، 1450، 1470 و نـیـز 2300 سـال گـفـتـه انـد و البـتـه در اخـبـار مـعـتـبـر، عـمـر نـوح 2500 سال ذكر شده است .(77)
مـسـعـودى در اثـبـات الوصیه گفته كه سنّ حضرت نوح در هنگام مرگ طبق روایتى 1450 سال بوده و نیز در روایت دیگرى است : هنگامى كه نوح به رسالت مبعوث گردید، 850 سال داشت و 950 سال نیز میان قوم خود بود(و مردم را به پرستش خداى یگانه دعوت مى نـمـود) و پـس از فـرود آمـدن از كـشـتـى نـیـز 500 سـال دیـگر زندگى كرد كه جمعا 2300 سال عمر كرد. هم چنین در روایت دیگرى است كه نوح 2800 سال در دنیا زندگى كرد.(78)
چـنـان كـه مـرحـوم مـجـلسـى فـرمـوده ، و در روایـات اهل بیت - كه صدوق و على بن ابراهیم و راوندى از آن بزرگواران روایت كرده اند- عمر آن حـضـرت 2500 سـال ذكـر شـده اسـت . بـه ایـن تـرتـیـب كـه 850 سـال پـیـش از مـبـعـوث شـدن بـه پـیـامـبـرى و 950 سـال نـیـز مـیـان قـوم خـود مـردم را بـه خـداى یـگـانـه دعـوت مـى كـرد، سـپـس دویـسـت سـال دسـت بـه كـار سـاخـتـن كـشـتـى شـد و پـانـصـد سال نیز پس از بیرون آمدن از كشتى در جهان زیست و به آباد كردن شهرها و سكنى دادن فرزندان خویش در آن ها پرداخت .
بـه هـر صورت میان پیمبران الهى كه نامشان در قرآن مذكور است ، كسى به اندازه نوح عـمر نكرد و حتى برخى مثل ثعلبى ، همین عمر طولانى آن حضرت را معجزه وى دانسته اند و گـفـتـه انـد: مـعـجـزه نـوح در وجـود خـود او بـود، زیـرا هـزار سـال عـمـر كـرد و در ایـن مـدت طولانى ، نه نیرویش كم شد و نه دندانى از دندان هاى او افتاد.
بـرخـى هـم كـه ایـن عـمـر طـولانـى بـه نـظـرشـان بـعـیـد آمـده اسـت درصـدد تـاءویـل و مـحـمـل تـراشـى بـرآمـده انـد كـه بـهـتـر اسـت از نـقـل كـلام و پـاسـخ آن هـا خـوددارى شـود، زیـرا اولا مـسـئله طـول عـمـر افرادى مانند حضرت نوح ، به قدرت بى مانند حق تعالى مربوط مى شود و هـمـانـند هزاران امر خارق العاده دیگرى است كه گاهى به صورت معجزه و كرامت به دست پـیـمـبـران و اولیـاى خـدا انـجام شده و همگى تحت فرمان خداوند و به مشیّت و اراده نافذ اوسـت واذ اراداللّه لشـى ء ان یـقـول له كن فیكون . ثانیا با توجه به زندگى سـاده و آسـایـش خـیال و خوراك هاى طبیعى انسان هاى اوّلیه و نبودن بیمارى هایى كه به تدریج از پدران گذشته به مردم امروز به ارث رسیده و گرفتارى هایى كه بر اثر تـوسـعـه زنـدگـى بـراى افـراد بـشر پیش آمده و مرگ هاى زودرسى كه براثر خوردن غـذاهـاى رنـگـیـن و متنّوع یا تنوع در كام جویى هاى جنسى و لذت هاى بیشتر زندگى پیش آمـده ، بـه خـوبـى راز طـول عـمـر مـردم آن زمـان را بـه دسـت مـى آوریـم و چـنان كه اطبا و اهـل فـن گفته اند: به هر اندازه كه خیال بشر آسوده تر و زندگى اش بى آلایش و ساده تـر و خـوراك روزانه اش سالم تر و مراعات بهداشت در او بیشتر باشد، به همان اندازه میزان عمرش طولانى تر خواهد شد.
هـم چـنـیـن در ایـن كه عمر طبیعى بشر چه مقدار است ؟ اطباى معروف جهان هنوز نتوانسته اند نـظـرى قـاطـع ارائه كـنند و پس از آزمایش هاى بسیار و مطالعات فراوان ، به این نتیجه رسـیـده انـد كـه سـبـب مـرگ انـسـان ایـن نـیـسـت كـه هـشـتـاد یـا نـود سـال زنـدگى مى كند، بلكه سبب آن عوارضى است كه مانع ادامه حیات مى شود. به همین دلیـل بـعـضـى از دانـشمندان موفق شده اند كه یا رژیم هاى غذایى و رساندن ویتامین هاى لازم و سـایـر راه هـاى عـلمـى ، عـمـر برخى حیوانات را به 900 برابر عمر طبیعى شان بـرسـانـنـد و این جمله یكى از اطباى معروف است كه گفته است : منشاء مرگ ، بیمارى است نـه پـیـرى ! هـم چـنـیـن كـه نـقـل كـرده انـد دكـتـر الكـسـیـس كـارل ، جـراح و زیـسـت شـنـاس مـعـروف مـوفق شد قسمتى از بدن حیوانى را كه توضیح بـیـشـتـر مـا را از مـسـیـر خـود مـنـحـرف مـى سـازد، و اگـر خـوانـنـدگـان مـحـتـرم مـایـل بـه تـوضـیـح بـیشترى در این باره باشند، مى توانند به كتاب هایى كه درباره طول عمر حضرت بقیة اللّه - عجّل اللّه فرجه الشریف - نگاشته شده مراجعه نمایند و از گفتار دانشمندان فیزیولوژى و دیگران در این باره مطلع گردند.(79)
دعوت نوح (ع ) و استدلال هاى او
چـنـان كـه قـبلا متذكر شدیم ، مسئله بت پرستى در میان قوم نوح به صورت گسترده اى نفوذ كرده بود و بت ها طرف دارانى جدّى داشتند، و همان گونه كه گفتیم : شاید یكى از دلایل آن این بود كه مرام بت پرستى ، مرام و مسلك تازه اى بود كه مردم با آن روبه رو شـده بـودنـد و دام جـدیـدى بـود كـه شـیـطـان سـر راه سـعـادت و كـمـال مردم گسترده بود. از سوى دیگر، رشد كافى هم میان مردم آن زمان وجود نداشت تا بـه سـود و زیـان خـود پـى بـبـرنـد وبـه زشـتـى عمل خود واقف گردند. به هرحال آن اوضاع مشكلات بسیارى را براى نوح ایجاد كرده و آن بزرگوار را در پیش برد هدف مقدس توحید و خداپرستى دچار زحمت بسیارى نمود و به سختى سخنان جان بخش ‍ وى در دل مردم اثر مى كرد.


برچسب ها: سبب قتل هابیل،
[ جمعه 19 آبان 1391 ] [ 09:12 ب.ظ ] [ حسین احمدی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

فال حافظ