تبلیغات
تسنیم

تسنیم
قالب وبلاگ

توبه نصوح  

نصوح مردى بدون ریش ؛ همانند زنان بود. دو پستان داشت و در یكى از حمامهاى زنانه زمان خود كارگرى مى كرد. او كیسه كشى و شستشوى این زن و آن زن را بر عهده داشت . به اندازه اى چابك و تردست بود كه همه زنها مایل بودند كار كیسه كشى آنان را، او عهده دار شود.
كم كم آوازه نصوح به گوش دختر پادشاه وقت رسید و او میل كرد كه وى را از نزدیك ببیند. فرستاد حاضرش كردند، همین كه دختر پادشاه وضع او را دید پسندید و شب او را نزد خود نگهداشت . روز بعد دستور داد حمام را خلوت كنند و از ورود افراد متفرّقه جلوگیرى نمایند، آنگاه نصوح را به همراه خود به حمام برد و تنظیف خودش را به او واگذار كرد. وقتى كار نظافت تمام شد، دست قضا در همان وقت ، گوهر گرانبهایى از دختر پادشاه گم شد و او چون آن را خیلى دوست مى داشت در غضب شد و به دو تن از خدمتكاران مخصوصش فرمان داد همه كارگران را بگردند، تا بلكه آن گوهر پیدا شود.
طبق این دستور، ماءموران كارگران را یكى بعد از دیگرى مورد بازدید خود قرار دادند، همین كه نوبت به نصوح رسید، با این كه آن بیچاره هیچگونه خبرى از گوهر نداشت ولى از این جهت كه مى دانست تفتیش آنان سرانجام كارش را به رسوایى مى كشاند، حاضر نمى شد او را بگردند. لذا به هر طرفى كه ماءمورین مى رفتند تا دستگیرش كنند او به طرف دیگر فرار مى كرد و این عمل او آن طور نشان مى داد كه گوهر را او ربوده است . و از این نظر ماءمورین براى دستگیرى او اهمیّت بیشترى قائل بودند. نصوح هم چون تنها راه نجات را این دید كه خود را میان خزانه حمام پنهان كند، ناچار خودش را به داخل خزانه رسانید و همین كه دید ماءموران براى گرفتنش به خزانه وارد شدند، و فهمید كه دیگر كارش از كار گذشته و الان است كه رسوا شود، به خداى متعال متوجّه شد و از روى اخلاص توبه كرد و دست حاجت به درگاه الهى دراز نمود، و از او خواست كه از این غم و رسوایى نجاتش ‍ دهد.
به مجرّد این كه نصوح حال توبه پیدا كرد، ناگهان از بیرون حمّام آوازى بلند شد كه دست از آن بیچاره بردارید كه دانه گوهر پیدا شد. پس ، از او دست كشیدند و نصوح خسته و نالان شكر الهى را بجاى آورده ، از خدمت دختر پادشاه مرخّص شد و به خانه خود رفت ، هر اندازه مالى را كه از راه گناه كسب كرده بود، بین فقرا تقسیم كرد. و چون اهالى شهر از او دست بردار نبودند (به اصرار از او مى خواستند كه آنها را بشوید)، دیگر نمى توانست در آن شهر بماند. از طرفى هم نمى توانست راز خودش را براى كسى اظهار كند، ناچار از شهر خارج شد و در كوهى كه در چند فرسخى آن شهر بود سكونت نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.
اتّفاقا شبى در خواب دید كسى به او مى گوید: اى نصوح ! چگونه توبه كرده اى و حال آن كه گوشت و پوستت از مال حرام روییده است ، تو باید كارى كنى كه گوشتهاى بدنت بریزد. نصوح وقتى از خواب بیدار شد با خود قرار گذاشت كه سنگهاى گران وزن را حمل كند و بدین وسیله خودش را از گوشتهاى حرام بكاهاند و خلاص نماید.
نصوح این برنامه را مرتّب عمل مى كرد، تا در یكى از روزها كه مشغول كار بود چشمش به گوسفندى افتاد كه در آن كوه مشغول چرا بود، به فكر فرو رفت كه این گوسفند از كجا آمده و مال كیست ؟ تا آن كه عاقبت با خود اندیشید كه این گوسفند قطعا از چوپانى فرار كرده است و به اینجا آمده است و آن گوسفند را گرفت و در جایى پنهانش كرد، و از همان علوفه و گیاهان كه خود مى خورد به آن نیز خورانید و از آن مواظبت مى كرد تا آنكه گوسفند به فرمان الهى به تكلم آمد و گفت : اى نصوح ! خدا را شكر كن كه مرا براى تو آفریده است . از آن وقت به بعد نصوح از شیر میش مى خورد و عبادت مى كرد.
تا این كه روزى عبور كاروانى - كه راه گم كرده بود و كاروانیانش از تشنگى نزدیك به هلاكت بودند - به آنجا افتاد. وقتى چشمشان به نصوح افتاد از او آب خواستند، نصوح گفت : ظرفهایتان را بیاورید تا به جاى آب شیرتان دهم . آنان ظرفهاى خود را مى آوردند و نصوح از شیر پر مى كرد و به قدرت الهى هیچ از شیر آن كم نمى شد، و بدین وسیله نصوح كاروانیان را از تشنگى نجات داد، و راه شهر را به آنان نشان داد. آنان راهى شهر شدند و هر یك از مسافرین در موقع حركت ، در برابر خدمتى كه به آنها شده بود، احسانى به نصوح نمودند. و چون راهى كه نصوح به آنها نشان داده بود نزدیكترین راه به شهر بود، آنان براى همیشه محل رفت و آمد خود را آنجا قرار دادند.
به تدریج سایر كاروانها هم بر این راه مطلع شدند. آنها نیز ترك راه قدیمى نموده ، همین راه را اختیار نمودند، قهرا این رفت و آمدها، درآمد سرشارى براى نصوح داشت و او از محل این درآمدها بناهایى ساخت ، و چاهى احداث كرد و آبى جارى نمود و كشت و زراعتى به وجود آورد و جمعى را هم در آن منطقه سكونت داد، و بین آنها بساط عدالت را مقرر نمود و برایشان حكومت مى كرد و جمعیتى كه در آن محل سكونت داشتند، همگى به چشم بزرگى بر نصوح مى نگریستند.
رفته رفته آوازه حسن تدبیر نصوح ،به گوش پادشاه وقت كه پدر آن دختر بود رسید، پادشاه از شنیدن این خبر، شوق دیدار بر دلش افتاد. لذا دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت كنند. وقتى دعوت پادشاه به نصوح رسید، اجابت نكرد و گفت : مرا با دنیا و اهل آن چكار؟ و سپس از رفتن به دربار عذر خواست . چون كه ماموران این سخن را براى پادشاه نقل كردند، بسیار تعجب كرد و اظهار داشت حال كه او براى آمدن حاضر نیست پس ‍ خوب است كه ما نزد او برویم ، تا هم او و هم قلعه نوبنیادش را از نزدیك ببینیم . از این رو با نزدیكان و خواصش به سوى اقامتگاه نصوح حركت كردند. آنگاه كه به آن محل رسیدند به قابض الارواح امر شد كه جان پادشاه را بگیرد و به زندگانى وى خاتمه دهد.
پادشاه بدرود حیات گفت و چون این خبر به نصوح رسید و دانست كه وى براى ملاقات او از شهر خارج شده ، تشییع جنازه اش شركت كرد و آنجا ماند تا به خاكش سپردند، و از این نظر كه پادشاه پسرى نداشت اركان دولت ، مصلحت را در آن دیدند كه نصوح را به تخت سلطنت بنشانند. پس چنان كردند و نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو و مملكتش گسترانید و بعدا با همان دختر پادشاه كه ذكرش در پیش رفت ، ازدواج كرد، چون شب زفاف فرا رسید و در بارگاهش نشسته بود، ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت : چند سال قبل ، به كار شبانى مشغول بودم و گوسفندى را گم كردم و اكنون آن را نزد تو یافته ام ، آن را به من رد كن . نصوح گفت : بله چنین است ، الان دستور مى دهم گوسفند را به تو تسلیم كنند. آن شخص گفت : چون از گوسفند من نگهدارى كرده اى هر آنچه از شیرش ‍ خورده اى بر تو حلال باد ولى آن مقدار از منافعى كه به تو رسیده ، نیمى از آن تو باشد و باید نیم دیگرش را به من تسلیم دارى .
نصوح امر كرد تا آنچه از اموال منقول و غیر منقول كه در اختیار دارد، نصفش را به وى بدهند منشیان را دستور داد تا كشور را نیز بین آن دو تقسیم كنند. آنگاه از چوپان معذرت خواهى كرد تا بلكه زودتر برود. در آن موقع چوپان گفت : اى نصوح ! فقط یك چیز دیگر باقى مانده كه هنوز قسمت نشده است . نصوح پرسید آن چیست ؟ شبان گفت : همین دخترى كه به عقد خود درآورده اى ؛ چرا كه او نیز از منفعت این میش بوده است . نصوح گفت : چون قسمت كردن او مساوى با خاتمه دادن حیات وى است ، بیا و از این امر در گذر. شبان قبول نكرد. نصوح گفت : نصف دارائى خودم را به تو مى دهم تا از این امر درگذرى ، این مرتبه هم قبول نكرد. نصوح اظهار داشت : تمامى دارائى خود را مى دهم تا از این امر صرف نظر كنى ، باز نپذیرفت . نصوح ناچار جلاد را طلبید و گفت : دختر را به دو نیم كن . جلاد شمشیر را كشید تا بر فرق دختر بزند، دختر از ترس لرزید و جزع كرد و از هوش ‍ رفت .
در این هنگام شبان دست جلاد را گرفت و خطاب به نصوح كرد و گفت : بدان كه نه من شبانم و نه آن گوسفند است ، بلكه ما هر دو ملك هستیم كه براى امتحان تو فرستاده شده ایم و در آن موقع گوسفند و شبان هر دو از نظر غایب شدند. نصوح شكر الهى را بجا آورد و پس از عروسى تا مدتى كه زنده بود سلطنت مى كرد. بعضى گفته اند آیه شریفه توبوا الى الله توبة نصوحا
(18) اشاره به توبه همین شخص ‍ دارد.(19)


برچسب ها: توبه نصوح،
[ شنبه 6 آبان 1391 ] [ 11:49 ب.ظ ] [ حسین احمدی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

فال حافظ