تبلیغات
تسنیم

تسنیم
قالب وبلاگ

 


 

چرا ابراهیم ، خلیل خدا شد؟
خلیل به معناى دوستى است كه خللى در محبت و دوستى او نباشد. طبرسى (ره ) در تـفـسـیـر آیـه واتـّخـذ اللّه ابـراهـیـم خـلیـلا در سوره نساء مى گوید:اما این كه ابـراهـیـم دوست خدا بود، یعنى دوست دار دوستان خدا و دشمن دشمنان خدا بود. اما منظور از ایـن كـه خدا خلیل و دوست ابراهیم بود، یعنى او را در برابر دشمنان و بداندیشان یارى مى كرد، چنان كه از آتش نمرود نجاتش داد و آن را بر وى سرد كرد و در داستان ورود به مـصـر، بـه شـرحـى كه پس از این خواهد آمد، او را از پادشاه مصر محافظت فرمود و امام و پیشواى مردم قرارش داد.(235)
بـرخـى در تـفـسـیـر آن گـفـتـه انـد: یـعـنـى خـدا او را بـه طـور كامل دوست داشت و ابراهیم نیز به همین گونه به خدا مهر مى ورزید.(236)
در احـادیـث عـلّت هـاى جـالب و آمـوزنـده بـراى آن ذكـر شـده است . از آن جمله در حدیثى كه صـدوق (ره ) از امـام صادق (ع ) روایت كرده ، آن حضرت فرمود:این كه خداوند ابراهیم را خـلیـل خـود قرار داد. براى آن بود كه هیچ كس را از در خانه اش بازنگرداند و از احدى جز خداى بزرگ سؤ ال نكرد.(237)
در حـدیـث كـلیـنى (ره ) است كه امام صادق (ع ) فرمود: ابراهیم میهمان دوست بود و هرگاه مـیـهـمـان نـداشـت بـراى پـیـدا كـردن مـیـهمان از خانه بیرون مى رفت و درهاى خانه اش را قفل مى كرد و كلیدهاى آن را همراه خود مى برد. تا روزى درها را بست و بیرون رفت . چون بـازگـشـت درها را بازدید و مردى را در خانه خود مشاهده كرد، بدو گفت : اى بنده خدا به اجازه چه كسى وارد این خانه شدى ؟
در پاسخ گفت : به اجازه پروردگارم و این جمله را سه بار تكرار كرد.
ابراهیم دانست كه او جبرئیل است و خداى را سپاس گفت .
سپس جبرئیل رو به ابراهیم گفت : پروردگار تو مرا نزد بنده اى از بندگانش كه او را خلیل خویش گردانیده فرستاده است .
ابـراهـیـم پـرسـیـد: به من بگو چه كسى است كه تا زنده هستم خدمتش را انجام دهم (و خدمت گزار او گردم )؟
گفت : تو همان خلیل خدا هستى .
پرسید: به چه علت ؟
گـفت : بدان سبب كه تاكنون از احدى چیزى نخواسته اى و تاكنون چیزى از تو درخواست نشده است كه در جواب آن نه گفته باشى .(238)
به راستى معناى دوست هم همین است كه از كسى جز دوست خود چیزى نخواهد.
در حدیث دیگرى است كه شخصى از امام صادق (ع ) پرسید كه به چه علّت خدا ابراهیم را خلیل خود گردانید؟ حضرت فرمودند: براى سجده بسیارى كه بر زمین مى كرد.(239)
در روایـت دیـگـرى آمـده اسـت كـه جـابـرانـصـارى گـویـد: از رسـول خـدا شـنـیـدم كـه مى فرمود: خداوند ابراهیم را دوست خود نكرد، جز بدان خاطر كه ابـراهـیـم ، بـیـنـوایـان و مردم دیگر را خوراك مى داد و در وقتى كه مردم در خواب بودند، براى خدا نماز مى گزارد.(240)
در داسـتـان نـزول فـرشتگان براى عذاب قوم لوط، به شرحى كه در داستان لوط خواهد آمـد، از امـام صـادق (ع ) روایـت شـده اسـت كه فرمود: همین كه فرشتگان به خانه ابراهیم آمـدنـد، حـضـرت گـوسـاله بـریـانـى بـراى آن هـا آورد و بـه آن ها فرمود كه بخورید. فـرشـتـگـان گفتند: ما نمى خوریم تا به ما بگویى بهاى آن چیست ؟ ابراهیم گفت : چون خـوردیـدبـسـم اللّه بـگـویید و چون از خوردن فراغت یافتید الحمداللّه بـگـویید. در این وقت جبرئیل رو به همراهان خود كرد و گفت : خدا حق دارد كه چنین شخصى را خلیل خود گرداند.(241)
عـلىّ بـن ابـراهیم در تفسیر خود از امام باقر(ع ) روایت مى كند كه ابراهیم ، نخستین كسى بـود كـه ریـگ بـرایـش بـه آرد تـبـدیل شد. به این شرح كه هنگامى براى قرض كردن خـوراكـى بـه سـوى دوسـتـى كـه در مـصـر داشـت حـركـت كـرد، ولى او در مـنـزل نـبـود و ابـراهـیـم نـخـواسـت بـا خـورجـیـن خـالى بـه مـنـزل بـازگـردد، از ایـن رو وقـتى برگشت آن را پر از ریگ كرد و به خانه آمد. چون از سـاره خـجـالت مى كشید(كه بگوید دوستم در خانه نبود و خورجین پر از ریگ است ) الاغش را پیش ساره رها كرد و خود داخل اتاق شد و خوابید.
سـاره بـیـامـد و خورجین را باز كرد و بهترین آردها را در آن دید. بى درنگ مقدارى را خمیر كرده و نانى پخت و غذاى لذیذ آماده كرد و نزد ابراهیم آورد. ابراهیم پرسید: این غذاو نان را از كـجـا تـهـیـه كـردى ؟ گـفـت : از آن آردى كـه از نـزد خـلیـل (دوسـت ) مـصـرى خـود آوردى ! ابـراهـیـم گـفـت : آرى او خلیل من است ، اما مصرى نیست . از همین جا مقام خُلّت و دوستى به وى داده شد و پس از آن خدا را شكر كرد و به خوردن آن مشغول شد.(242)
مقام امامت نیز به ابراهیم تفویض شد
خداى تعالى در قرآن كریم در سوره بقره مى فرماید:و هنگامى كه خداوند ابراهیم را بـه كـلمـاتـى (یـعـنى امور و تكالیفى ) آزمود و آن ها را به پایان رسانید و بدو گفت : (اكـنـون ) مـن تـو را امـام مـردم قـرار مـى دهـم و به امامت منصوب مى دارم . ابراهیم گفت : از فرزندان من ؟ خدا فرمود: عهد من (یعنى امامت ) به ستم كاران نمى رسد.(243)
در تـفـسـیـر ایـن آیـه ، حـدیثى نیز از امام صادق (ع ) رسیده است به این مضمون كه خداى تـعـالى ابـراهـیـم را بـنده خود گرفت پیش از آن كه به نبوت انتخابش كند و به نبوت انـتـخـابـش فـرمـود پـیـش از آن كـه رسـول قـرارش دهـد و او را رسول خود ساخت قبل از آن كه امامش ‍ گرداند و چون همه این منصب ها را برایش فراهم كرد، آن گـاه بـدو فـرمـود: مـن تـو را امـام مردم ساختم . و به سبب عظمتى كه این منصب در نظر ابراهیم داشت ، گفت : و از فرزندان من ؟ فرمود: عهد من به ستم كاران نمى رسد.(244)
در مـعـنـاى آیـه و حـدیث شریف ، سخنان بسیارى گفته اند كه خلاصه آنها چنانچه از خود آیه و حدیث هم استفاده مى شود، این مطلب است كه منصب امامت وقتى به ابراهیم رسید كه از هـر نـظر شایستگى خود را نشان داده و مورد آزمایش هاى گوناگونى مانند افتادن در آتش نـمـرودیـان ، ذبح اسماعیل ، دورى از زن و فرزندو... قرار گرفته بود و البته همه جا بـه خـوبـى امـتـحـان پس داد و خدا هم او را كمك كرد.آن گاه بود كه آماده دریافت این منصب الهى گردید و به مقام امامت نایل آمد.
از آن قسمت آیه شریفه كه ابراهیم از خدا خواست كه امامت را در فرزندانش قرار دهد، معلوم مـى شـود كـه ایـن مـقام در اواخر عمر آن حضرت به وى عطا شده است ؛ یعنى پس از آن كه فرزندانى چون اسماعیل و اسحاق پیدا كرد، از خدا خواست كه این منصب را به فرزندانش نیز عطا فرماید كه آن پاسخ را دریافت داشت .
ونیز روشن مى شود كه مقام امامت الهى چه منصب بزرگى است و رسیدن به این مقام والا چه شـرایـط و مـقـدماتى دارد، از آن جمله این كه هیچ ستمى (چه ستم به نفس یعنى گناه و چه سـتـم بـه دیـگـران ) نباید در دوران زندگى او دیده شود و به اصطلاح باید معصوم از خطا و گناه باشد.
بـراى تـوضـیح بیشتر باید به تفاسیر و روایات مراجعه كرد. استاد محترم ما، دركتاب تـفـسـیـرالمـیـزان بـا اسـتـنـاد بـه آیـات دیـگـر قـرآن كـریـم مطال زیر را هم از این آیه استفاده كرده و اثبات مى كند.
1. امـامـت مـنـصـبـى اسـت كـه از طرف خدا باید به افراد بشر واگذار شود و امام باید از طرف خدا به این مقام منصوب گردد؛
2. امام باید به عصمت الهى معصوم باشد؛
3. زمین هیچ گاه خالى از امام حق نخواهد بود؛
4. امام باید از جانب خداى تعالى تاءیید و یارى شود؛
5. اعمال بندگان خدا از علم امام پوشیده و پنهان نیست ؛
6. امام باید به همه آن چه مورد نیاز و احتیاج دنیا و آخرت مردم است ، عالم و دانا باشد؛
7. مُحال است میان مردم كسى برتر از امام در فضایل نفسانى باشد.(245)
و مطالب دیگرى كه از حدیث بالا استفاده كرده و در تفسیر آیه شریفه ذكر نموده است كه ما براى فهم معناى امامت به همین مقدار اكتفا مى كنیم .
ابراهیم به تنهایى یك امّت بود
از افـتـخـاراتـى كـه خـداوند به ابراهیم عطا كرد، این بود كه او را به تنهایى یك امّت خوانده و درباره اش فرموده :به راستى ابراهیم یك امّت بود كه فرمان بردار و مطیع خدا بوده و از مشركان نبود.
درمـعـنـاى آن وجوهى گفته شده ، از آن جمله گفته اند: امّت به معناى معلّم و مقتداست یا چون در زمـان ابـراهـیم ، خداپرستى جز او نبود، خدا او را یك امّت خوانده یا گفته اند: امّت به مـعـنـاى امـام و هـادى اسـت یا چون قوام امّت به وى بود. ولى شاید ازهمه این معانى بهتر، معنایى است كه راغب براى این آیه كرده و روایت نیز شاهد آن است ، اگر چه معناى دوم نیز مـعـناى خوبى است و شاهد حدیثى هم دارد. وى مى گوید: انّ ابراهیم كان امّة قانتاللّه (246) یـعـنـى ابـراهیم در عبادت خدا به تنهایى همانند جماعت و گروهى بود، چنان كه گویند فلانى به تنهایى یك عشیره و قبیله است .
خـلاصـه ایـن مـعـنـا آن اسـت كه عبادت ابراهیم به درگاه خدا به قدرى پرارزش بود كه مـثـل عـبـادت یـك مـلت و گـروه بـود، مـانـنـد حـدیـثـى كـه شـیـعـه و سـنـّى از رسول خدا روایت كرده اند كه درباره على (ع ) فرمود:
ضربة على یوم الخندق افضل من عبادة الثقلین ؛ ارزش ضربت على در جنگ خندق ، از عبادت ثقلین بیشتر است .
این بود پاره اى از توضیحات در معناى بعضى از القاب و افتخارات ابراهیم كه تذكر آن در ایـن جـا لازم بـه نـظـر مـى رسـیـد. اكـنـون در شـرح حال آن بزرگوار مى پردازیم .
آغاز زندگى ابراهیم (ع ) و مبارزه او با بت پرستى
از جمله موضوعاتى كه باید در این بحث شود، موضوع نسب ابراهیم است ، چون از یك سو در قرآن كریم نام پدر ابراهیم ، آزر ذكر شده و او را مردى بت پرست كه در پرستش بت هـا پـافـشـارى داشـتـه مـعـرفـى كـرده واز سـوى دیـگـر، طـبق روایاتى كه شیعه و سنى نـقـل شـده ، پـدران رسـول خدا همگى خداپرست بوده اند و مشركى میان آن ها وجود نداشته اسـت . هـم چـنـیـن مـورخـان نـام پـدر او را تارخ ذكر كرده اند، چنان كه در تورات كـنـونـى هـم هـمـیـن نـام ذكـر شـده اسـت . از ایـن رو این بحث پیش آمده كه آزر چه نسبتى با ابـراهیم داشته كه او را پدر خویش خوانده و معناى این كه او را پدر خود نامیده و قرآن در چند مورد نقل كرده ، چیست ؟ البته اگر بخواهیم همه سخنانى را كه دانشمندان و مفسران در ایـن بـاره گـفـتـه انـد بـه تـفـصیل نقل كنیم ، از شیوه نگارش این كتاب خارج مى شویم ، گـذشـتـه از این كه بسیارى از آن بحث ها مورد نیاز ما نیست ؛ لذا فشرده آن ها را به طور اجمال در این جا ذكر نموده به ادامه شرح حال آن بزرگوار مى پردازیم .
نسب ابراهیم (ع )
ظاهرا میان نسب شناسان و مورخان اختلافى نیست كه نام پدر ابراهیم تارخ بوده و بعضى نسب آن بزرگوار را تا نوح پیغمبر چنین نوشته اند:
ابراهیم بن تارخ بن ناحور بن سروج بن رعو بن فالج بن عابر بن شالح بن ارفخشد بن سام بن نوح .
اگـر چـه در بعضى از تواریخ ، در ضبط نام اجداد آن حضرت اختلاف به چشم مى خورد، ولى ظـاهـرا در نـام پـدرش تـارخ اخـتـلافـى نـیـسـت ، چـنـان كـه از زجـاج نـقـل كـرده انـد كـه گـفـتـه اسـت : مـیـان نـسـب شـناسان اختلافى نیست كه نام پدر ابراهیم تارخ بوده است . و لذا این بحث پیش آمده كه آیااولا آزر لقب یا وصف همان تارخ اسـت و هردوى آن ها یكى هستند یا آن ها دو نفر بوده اند؟ و ثانیا آن مردى كه ابراهیم او را مخاطب قرار داده و بدو مى گوید:... آیا بت هایى را به خدایى مى گیرى ؟ به راستى مـن ، تـو وقـوم تـو را در گـمـراهـى آشـكـارى مى بینم .(247) یا آن جا كه خدا مى گوید:... ابراهیم به پدر و قوم خود گفت كه این تصویرها چیست كه به عبادت آن ها كمر بسته اید...؟(248) و یا در جاى دیگر مى گوید:ابراهیم به پدرش گفت : اى پـدر! چـرا مـى پـرسـتـى چـیزى را كه نمى شنود و نمى بیند و كارى براى تو انجام نـمـى دهـد وبـارى از دوشـت بـرنـمـى دارد؟(249)اى پدر! شیطان را پرستش و بندگى نكن كه به راستى شیطان نافرمان خداى رحمان است . اى پدر! من بیم آن دارم كه از پروردگار رحمان عذابى به تو برسد و دوست دار شیطان گردى .(250) آیا هـمـان تـارخ بـوده ، و ایـن مرد مشرك بت پرست پدر نسبى ابراهیم است یا شخص دیگرى است كه ابراهیم او را پدر خطاب كرده است ؟!
البته بحث اوّل از نظر ما چندان مهم نیست ، اگر چه از این نظر كه میان ظاهر قرآن كه مى گـویـد:ابـراهـیـم بـه پـدرش آزر گـفـت ... و قـول نـسـب شـنـاسـان - بـلكـه اتـفـاقـى كـه از آن هـا نـقـل شده كه نام پدر ابراهیم تارخ بوده - منافات و تناقض مشاهده مى گردد از این نظر قـابـل بـحث و دقّت است ، اما با سخنانى كه در این باره گفته اند، مانند این كه آزر لقب تـارخ اسـت یـا ابـراهـیم با این لفظ او را مذّمت كرده ، زیرا آزر در لغت بمعناى اعرج (كج سـلیقه ) یا مُخطى (خطاكار) یا خرفت و امثال این هاست یا با این توجیه كه مطابق قرائت بـعـضـى ، آیـه اءزرا بـده نـه آزر، كـه هـمـزه اسـتـفـهـام از اوّل آن حـذف شـده و اءزر را بـه مـعـنـاى قـوت ، نـیـرو، نـصـرت ، مـعـاونـت و امـثـال آن مـعنا كرده و گفته اند معناى آیه این است هنگامى كه ابراهیم به پدرش گفت : آیـا بـه خـاطـر كـمـك و نیروى خویش بت ها را به پرستش ‍ گرفته اى ... یا با این اعراب كه آزر را مفعول براى فعل محذوفى بگیریم و چنان كه بعضى گفته اند: آزر هم نـامـى بـتـى بـاشـد یعنى ...ابراهیم به پدر خود گفت آیا آزر را معبود خود مى گیرى ؟ و یـا تـوجـیهات دیگر كه مشكل را حل مى كند. با این كه در خود آن اجماع زجاج - كه تارخ پدر ابراهیم است - خدشه كرده اند و فخر رازى آن را مردود مى داند.
امـا آن چـه از نـظـر ما اهمیّت دارد و باید در مورد آن بحث كنیم ، این مسئله است كه با اتفاق نـظـر بـزرگـان و اهـل حـدیـث شـیـعـه ، كـه مـیـان اجـداد رسـول گرامى اسلام بت پرستى وجود نداشته و همگى خداپرست بوده اند، باید ببینیم این مرد بت پرستى كه ابراهیم او را پدر خود خوانده چه كسى بوده است ؟
پـرواضـح اسـت كـه مـا چـه لفـظ آزر را لقـب تارخ یا نام بتى بدانیم و چه آن را وصف تـارخ یـا بـه مـعـنـاى نـصـرت و امـثـال آن بـگـیـریـم ، جـواب گـوى ایـن مشكل نخواهد بود و باید راه دیگرى را بپیماییم .
آن چـه اشـكـال را حـلّ مـى كـنـد، دقـّت در سـخـنـان ائمـه اهـل بیت و مفسّران حقیقى قرآن است . از مجموع روایاتى كه در این باب رسیده ، با مختصر توضیحى كه بزرگان براى آن ذكر كرده اند چنین به دست مى آید: در زبان عرب و نیز سایر زبان ها، چنان كه به پدر صلبى و نسبى انسان پدر مى گویند، به پدر مادرى ، عمو، پدر زن و حتى به كسانى هم كه انسان به نحوى تحت سرپرستى او به سرمى بـرد - اگـر چـه او بـیگانه باشد - پدر گفته مى شود، چنان كه از طرفى به فرزند بـرادر و نوه دخترى هم فرزند مى گویند. بهترین شاهد براى این سخن قرآن كریم است كـه دربـاره یعقوب در سوره بقره مى فرماید:آیا شما حاضر بودید آن دم كه یعقوب را مـرگ در رسـیـد و بـه پسران خویش گفت پس از من چه مى پرستید؟ گفتند: خداى تو و خـداى پدرانت ابراهیم و اسماعیل و اسحاق خداى یگانه را (پرستش مى كنیم ) و در برابر او تـسـلیم هستیم .(251) و با این كه اسماعیل عموى یعقوب است ، براو اطلاق پدر شـده اسـت . هـم چـنـیـن در داسـتـان یـوسـف از قـول آن حـضـرت نقل مى كند كه جدّ پدرى و به اسحاق كه جدّ اوست ، پدر اطلاق شده است .
هـمـیـن طور موارد دیگرى كه در قرآن كریم دیده مى شود كه به عمو و جدّ پدرى ، پدر و به نوه دخترى ، فرزند اطلاق شده است ، چنان كه خداى تعالى عیسى را كه از طرف مادر نـسـبـش بـه ابـراهـیـم مـى رسـد، از فرزندان او دانسته و در سوره انعام فرمود:و بدو اسـحـاق و یعقوب را بخشیدیم و همه را هدایت كردیم و از نژاد او (و فرزندان اویند) داود، سلیمان ، ایوب ، یوسف ، موسى ، هارون و نیكوكاران را این گونه پاداش مى دهیم و نیز زكریا، یحیى ، عیسى و الیاس كه همگى از شایستگان اند.(252)
در ایـن جـا نـیز چنان كه در روایات فرموده اند، آزر جدّ مادرى ابراهیم یا عموى آن حضرت بـوده اسـت كـه چـون تـارخ (پدر ایشان ) در زمان كودكى ابراهیم از دنیا رفته بود، آزر سرپرستى او را به عهده داشت و به همین دلیل ابراهیم ، او را پدر خطاب كرده است .
مـسـعـودى در اثـبات الوصیه گوید: طبق روایتى كه رسیده ، آزر جدّ مادرى ابراهیم و منجّم مـخـصـوص نـمـرود بـوده و هـنـگـامـى كـه تـارخ از دنـیـا رفـت ، ابـراهـیـم كـودك كم سنى بود.(253)
در حـدیـثـى كـه از قـصـص الانـبـیـاء راونـدى از امـام صـادق (ع ) نقل شده آن حضرت فرمود:آزر عمومى ابراهیم و ستاره شناس نمرود بود.(254)
چـنـان كه گفتیم این مطلب ویژه زبان عرب نبوده و در سایر زبان ها نیز این توسعه در اطـلاق وجـود دارد و طبق آن چه گفته شد، احتیاجى به پیمودن راه هاى پرپیچ و خم و بحث هـاى مـشـكـلى كـه در لفـظ و مـعـنـاى آزر كـرده اند، نداریم و آزر هركه بوده و به هر معنا باشد، نام ، لقب یا وصف شخصى است كه پدر صُلبى و نسبى ابراهیم نبوده ، ولى آن حضرت به اعتبار این كه تحت سرپرستى او به سر مى برد و یا به اعتبارات دیگرى ، او را بـه عـنـوان پدر خوانده و با او بحث نموده است كه قسمتى از گفت وگو و بحث او در قـرآن كـریـم ذكـر شـده و آن را در صـفـحـات آیـنـده مـطالعه خواهیم كرد. (و در آن جا شاهد دیگرى نیز بر این مطلب خواهد آمد).
ولادت ابراهیم (ع )
در روایـات و تـواریـخ دربـاره داسـتـان ولادت حـضـرت ابراهیم چنین آمده است كه آزر منجّم مـخـصـوص نمرود بود و از روى حساب نجوم به دست آورد كه كودكى به دنیا مى آید كه دیـن و آیـیـن نـمـرودیـان را بـرهـم خـواهد زد. هنگامى كه آزر این مطلب را به نمرود گفت ، نمرود پرسید: این كودك در چه سرزمینى به دنیا خواهد آمد؟ آزرگفت : در همین سرزمین .
در بـرخـى از تـفـاسـیـر اسـت كـه نـمـرود در خـواب دید ستاره اى طلوع كرد كه نور ماه و خورشید را از بین برد و زیر پرتو خویش قرار داد. وقتى تعبیر آن را از خواب گزاران پـرسـیـد، بـدو گـفـتند: كودكى به دنیا مى آید كه نابودى پادشاهى تو به دست اوست .(255)
جـمعى گفته اند: نمرود این مطلب را از روى پیشگویى هاى گذشتگان و كتاب هاى پیمبان دانـسـت .(256) بـه هـر صـورت ، نـمـرود دسـتـور داد هـمـه پـسـرانـى را كـه در آن سـال بـه دنیا آمده بودند، به قتل رسانند. مردان از زنان كناره گیرى كنند و زنان آبستن را كنترل و تا هنگام زاییدن در جایى حبس كنند و چون زایید، اگر نوزادش پسر بود، او را بـه قـتـل بـرسـانند. اما برخلاف تمام پیش بینى ها و سخت گیرى هایى كه در این باره انـجـام داد، نـطـفه ابراهیم در رحم مادرش جاى گیر شد و جهان تاریك آن روز براى ولادت مقدم گرامیش آماده گردید.
شیخ صدوق از امام صادق (ع ) روایت كرده كه وقتى مادر ابراهیم به وى حامله شد، نمرود زن هـاى قابله را ماءمور كرد تا براى بررسى نزد آن زن بروند و دقت كنند تا آیا اثر حـمـلى در وى مـشـاهـده مـى كـنـنـد یـا نـه ؟ زنـان مـزبـور بـا كـمـال مـهـارتـى كه در فنّ خود داشتند، نتوانستند اثر حاملگى را در شكم آن زن بفهمند و خـداى تـعـالى مـانـع دیـد آن هـا شـد، از ایـن رو به نمرود گفتند: ما چیزى در شكم این زن ندیدیم . (257)
ابراهیم در شكم مادر بزرگ گشته و به تدریج زمان زایمان نزدیك شد. على بن ابراهیم در تفسیر خود نقل كرده كه چون زمان ولادت فرا رسید، مادر ابراهیم به شوهرش گفت : من بـیمارم و مى خواهم به كنارى بروم . بدین ترتیب مادر ابراهیم به غارى رفت و ابراهیم در هـمـان غار به دنیا آمد وقتى كودك را زایید، در پارچه اى پیچید و در غار نهاد و مقدارى سنگ بر در غار چید و به شهر بازگشت .
ولى در روایت صدوق و دیگران آمده است : ابراهیم در همان خانه پدر به دنیا آمد و پدرش بـه دلیـل بـیـمـى كـه از نـمـرود داشـت ، مـى خـواسـت فـرزنـدش را بـه وى تـحـویـل دهـد، امـا مادرش مانع شد و گفت : پسرت را به دست خود براى كشتن پیش نمرود مبر. او را به من واگذار تا به غارى از غارهاى كوه ببرم و در آن جا بگذارم تا مرگش در رسـد و تـو بـه دسـت خـود پـسـرت را نـكـشته باشى . پدر نیز اجازه داد وآن زن فرزند دل بـندش را به غارى برد و پس از این كه او را شیر داد، در همان جا گذاشت و جلوى غار را سنگ چیده و بازگشت .
ابـراهـیـم بـه طـور غیرطبیعى بزرگ مى شد و طبق روایات ، رشد هر روز او به مقدار یك هـفـتـه بـچـه هـاى دیـگـر بـود و روزىِ او را نـیـز خـداى قـادر متعال به صورت شیر در انگشت او قرار داده بود كه آن را مى مكید و مى خورد. مادرش نیز گـاه گـاهـى به بهانه هاى مختلف از شوهر اجازه مى گرفت و نزد فرزند مى آمد و او را شـیـر مـى داد و پـس از بـوسـیـدن و بـویـیـدن او را بـغل كرده ، در همان غار نهاده به شهر باز مى گشت تا هنگامى كه ابراهیم بزرگ شد و از غار بیرون آمده و با پاى خود به شهر درآمد.
مـسـعـودى در اثـبـات الوصـیـه گـویـد: خـداونـد مـحـبـت او را در دل مادر انداخت ، چنان كه حال سایر انبیا و ائمه نیز چنین بوده است . ابراهیم مدتى در همان وضـع بـه سـر بـرد تـا روزى كـه مـادر آمـد تـا از حـال او بـا خـبر شود. وقتى دید چشمانش چون ستاره مى درخشید، او را در برگرفت و به سینه چسبانید و شیرش داده بازگشت . روزى دیگر كه مادر نزد او آمد و خواست برگردد، ابراهیم دست به دامن او زده و گفت : مرا نیز با خود ببر.
مـادر گـفـت : بـاشـد تـا من از پدرت اجازه بگیرم ، آن گاه تو را نزد او ببرم . وقتى به شهر آمد مطلب را به پدرش گفت . او در جواب اظهار داشت : او را در سرراه بنشان . وقتى بـرادارانـش بـر او بـگـذرنـد، او نیز همراه برادران به خانه بیاید تا كسى از وضع او مطّلع نشود.
مـادر ابـراهـیـم هـمـیـن كـار را كـرد و به این ترتیب ابراهیم به خانه آمد. وقتى آزر وى را بـدیـد، خداوند محبتى از او در دلش انداخت (كه به شدت دوستى او در دلش جایگیر شد). ایـن وضـع ادامـه داشـت تـا روزى كـه مـردم هـم چنان بت مى ساختند، ابراهیم نیز چوبى را برداشت و آن را نجّارى كرد و بتى كه تا آن روز نظیرش دیده نشده بود بساخت . آزر كه چنان دید به مادرش گفت : امید است كه از بركت این پسر تو، بركت زیادى به مابرسد. امـا نـاگـهـان دیـد كـه ابـراهـیـم تـبـرى بـرداشـت و هـمـان بـت را شـكـسـت . آزر بـه ایـن عمل او پرخاش كرد. ابراهیم گفت : مگر شما مى خواستید با این بت چه كاركنید؟ گفتند: مى خواستیم آن را پرستش كنیم .
ابراهیم با تعجب پرسید: آیا چیزى را كه به دست خود مى تراشید، پرستش مى كنید؟
در این وقت آزر كه جدّ ابراهیم بود، گفت : آن كسى كه نابودى این سلطنت به دست اوست ، همین فرزند است .(258)

 


[ جمعه 6 بهمن 1391 ] [ 05:21 ب.ظ ] [ حسین احمدی ] [ نظرات ]

 ابراهیم (ع )
ابراهیم خلیل (ع ) از پیمبران بزرگوارى است كه خداى تعالى بیش از سایر انبیاى خود از او به عظمت یاد كرده و اوصاف ستوده و خصال پسندیده ئ او را در قرآن ذكر فرموده و قسمت زیادى از الطاف و عنایات خود را كه به او داده است در قرآن كریم تذكر داده است .
خـداونـد، ابـراهیم را با القابى چون حنیف ، مسلم ، حلیم ، اوّاه ، منیب و صدیق
(233) یاد كـرده و یـا او را با اوصافى چون شاكر و سپاس گزار نعمت هاى خدا، قانت و مطیع خالق تـوانـا، داراى قـلب سـلیـم ، عـامـل و فـرمـان بـردار كـامـل دسـتـورهـاى آفـریـدگـار حـكـیـم ، بـنده مؤ من و نیكوكار و شایسته و صالح درگاه پـروردگـار، نام برده و وى را ستوده است . هم چنین ابراهیم را به منصب هایى چون امامت و پـیـشـوایـى مـردم ، برگزیدگى و شایستگى هر دو جهان و مقام خلّت و دوستى خود مفتخر داشته است .
از جمله الطاف بسیارى كه درباره او مبذول داشته این ها است :
او را یكى از پیمبران اولوالعزم خویش قرار داده است ؛
نبوت را در ذریّه و نسل او گذارده است ؛
به وى علم ، حكمت ، كتاب و شریعت داده است ؛
ملك و هدایت خود را بدو عنایت فرموده است ؛
درود و سلام مخصوص خود را بر او فرستاده است ؛
خود و خاندانش را مشمول رحمت و بركات خویش ساخته است ؛
او را به تنهایى امّت واحده خوانده است ؛
خانه كعبه را كه به دست تواناى او بنا شده بود، قبله مردمان جهان كرد؛
رنـج هـایـى را كـه براى برافراشتن پرچم توحید در آن سرزمین داغ و سوزان كشید به صـورت خاطراتى فراموش ناشدنى درآورد و با تشریع حج آن خاطرات را براى همیشه زنده و جاوید نگاه داشت ؛
دعاى گرم و عاشقانه و تقاضاى پُرمعنا و عارفانه او را كه از سینه اى سوزان و قلبى لبـریـز از ایـمان برخاست و در آن صحراى خشك و وادى بى آب و علف طنین انداخت اجابت فرمود و دل هاى اهل عرفان و قلب هاى عاشقان حق جو را به سوى فرزندان او متوجه ساخت و نیز الطاف و عنایات فراوان دیگرى كه در صفحات آینده مورد بحث قرار خواهد گرفت .


[ پنجشنبه 30 آذر 1391 ] [ 01:17 ق.ظ ] [ حسین احمدی ] [ نظرات ]

7 : صالح (ع )
حـضـرت صـالح مـیـان قـوم ثمود زندگى مى كرد و از آن ها بود. قوم ثمود از فرزندان ثمود بن عامربن ارم بن سام بن نوح بودند، البته برخى هم نسبت ثمود را ثمود بن عاد بـن عـوص بـن ارم بـن سـام بن نوح ذكر كرده اند. نسبت صالح را نیز برخى صالح بن عـبـیـد بن اسلف بن ماشخ (یاماسح ) بن عبید بن حاذر بن ثمود ذكر كرده اند و بعضى هم صالح بن عبید بن جابر بن ثمود نوشته اند.(173)
قـوم ثمود در سرزمین حجر كه میان حجاز و شام قرار داشت ، زندگى مى كردند و هنوز آثارى از خانه هاى آن ها در آن سرزمین موجود است و كسانى كه پیش از این به وسیله شتر از راه شام به مكه مى رفته اند، در سرراه خود از آن جا عبور كرده و آثار مزبور را دیده اند.
دربـاره توقف و سكونت آن ها در آن سرزمین اختلاف است ؛ بعضى گفته اند: آن ها قومى از یـهـود بـوده انـد كـه به فلسطین رفته و آن جا را براى سكونت انتخاب كردند.(174) دیـگـران گـفـتـه اند: اینان از تیره عمالقه بودند كه از قسمت هاى غرب فرات به آن جا كـوچ كـردنـد.(175) قـول سـوم آن اسـت كـه از عـمـالقـه مـصـر بـوده انـد كـه سـلطـان مصراحمس ایشان را از آن جا براند.(176) بعضى از تاریخ نگاران گفته اند: آن هـا بـاقـى مـانـدگـان قـوم عاد بودند و سرزمینشان نیز از مستعمرات قوم عاد بوده است .(177)ایـن قـول آخـر بـا قـرآن نـیـز بـى تـنـاسـبـى نـیـسـت كـه از قـول حـضـرت صالح حكایت مى كند كه نعمت هاى خدا را برقوم ثمود شماره مى كرد و مى فـرمـود:بـه یـاد آریـد كه خداوند شما را پس از عاد جانشین آن ها كرد و در این سرزمین جاى گیرتان نمود.(178)
تمدن قوم ثمود
از آن چـه خـداى تـعـالى در سوره اعراف و شعراء بیان فرموده ، به دست مى آید كه قوم ثـمـود مـردمـان مـتـمـدنـى بـوده اند كه براى سكونت خود قصرها مى ساختند و با شكافتن دل كـوه هـا، بـا مـهارت خاصى بنا مى كردند. هم چنین در سوره اعراف آمده است : و...خدا شما را در این سرزمین جاى گیر ساخت كه از دشت هاى آن براى ساختن قصرها استفاده كنید و از كوه ها، خانه ها مى تراشید و نعمت هاى خدا را به یاد آرید.(179)
در سـوره شـعـراء اسـت : ...چـنـان نیست كه شما را در این نعمت ها كه هستید (آزادانه ) در حال آسایش (وبدون بازپرسى ) واگذارند، در این باغستان ها و چشمه سارها و كشتزارها و نخلستان ها كه گل هاى بسیار (یالطیف ) دارد و در خانه هایى كه با مهارت از كوه ها مى تراشید (وبراى خود مى سازید).(180)
شـغـل آنـان چـنـان كـه از آیـات ذیـل بـه دسـت مـى آیـد، زراعـت ، احـداث قـنـوات و غـرس نخل ها بوده است و زندگى آسوده و خوشى داشته اند.
عمرهاى طولانى و آسایش آن ها
طـبـرسـى (ره ) در تـفـسـیـر هـمـیـن آیـه سـوره شـعـراء از ابـن عـبـاس نـقـل كـرده كـه قوم ثمود براى تابستانى و ایامى كه هوا ملایم بود، خانه هایى در زمین هـاى مـسطح مى ساختند وبراى زمستان ها دل كوه را مى تراشیدند و از آن ها خانه درست مى كردند تا محكم تر و گرم تر باشد.(181)
روایـت شـده كـه بـه سـبب عمرهاى درازى كه داشتند، ناچار بودند براى دوام بیشتر، سنگ هـاى كـوه را بـتـراشـنـد و خـانـه هاى خود را در تونل هایى كه در كوه احداث كرده بودند، بسازند، زیرا سقف هاى معمولى به اندازه عمرهاى ایشان دوام نمى آورد.(182)
هـم چـنـیـن در تـفـسـیـر آیـه 61 سـوره هـود از ضـحـاك نـقـل كـرده كـه : عـمـر ثـمـودیـان مـا بـیـن سـیـصـد تـا هـزار سال بوده است ؛ یعنى كمتر از سیصد سال عمر نمى كردند.(183)
آغاز دعوت صالح
قوم ثمود در كمال خوشى و نعمت به سر مى بردند و از باغ هاى سرسبز و چشمه سارها و زمـین هاى حاصل خیز خود و حیواناتشان بهره مند بودند تا این كه كم كم بت پرستى و فـسـاد در ایـشـان رواج پـیـدا كـرد و خـداى تـعـالیبراى هدایتشان حضرت صالح را كه از خـانـواده هاى اصیل و محترم آن ها و به عقل و علم میانشان معروف بود، فرستاد و او آن ها را مخاطب ساخته ، فرمود:اى مردم ! خدا را بپرستید كه معبودى جز او ندارید. اوست كه شما را از زمـیـن (وخاك ) آفرید و آبادى زمین را به شما واگذار كرد. از وى آمرزش ‍ بخواهید و روى تـوبـه بـه درگـاهـش بـریـد كـه به راستى پروردگار من نزدیك و پاسخ ‌گوى (دعاى ) شماست .(184)
بـه یـاد آرید كه شما را جانشینان قوم عاد فرمود و در زمین جاى گیرتان ساخت كه در زمـیـن هـاى مسطح (ودشت هاى ) آن ، قصرها مى سازید و از كوه ها خانه ها مى تراشید. نعمت هاى خدا را به یاد آرید و در زمین به فساد نكوشید.(185)
اى مـردم ! مـن پـیـام آورنـده امـیـنـى بـراى شـمـا هـسـتم . از خدا بترسید و امر او را اطاعت كنید.(186)
ایـن نكته را نیز كه معمولا پیمبران بزرگوار دیگر به مردم خود تذكر مى دادند، به آن ها تذكر داد كه :من از شما مزدى براى این كار درخواست نمى كنم . مزد من جز بر خدا و پرودگار جهانیان نیست .(187)آیا چنین پندارید كه در این نعمت هایى كه در این سـرزمـیـن (یـا در ایـن دنـیا) دارید و از آن استفاده مى كنید، بدون بازخواست شما را رها مى كـنـنـد كه از حساب و بازخواست در امان باشید.(188) چنین نیست و روزى بیاید كه از آن ها مورد سؤ ال قرار گیرید.
آن قوم در جواى وى گفتند:اى صالح ! تو پیش از این مورد امید ما بودى (189) و قـبـل از آن كـه ایـن سـخـنـان را بـگـویـى ، گـذشـتـه نـیـكـى از نـظـر عـقـل ، بـیـنـایـى و كـمـال از تـو داشـتـیـم ، بـه تـو امـیـدهـا بـسـتـه بـودیـم و خـیـال مـى كـردیـم در پـیـشـامـدهـاى ناگوار و هجوم مشكلات مى توانیم از خرد و درایت تو اسـتفاده كنیم ، ولى اكنون مى بینیم كه نظر ما اشتباه بود و امیدهاى ما برباد رفت ، زیرا تو بر ضدّ یكى از سنّتها دیرین و مظاهر ملیّت ما قیام كردى و ما را از پرستش آن چه پـدرانـمـان مـى پـرسـتـیـدنـد، بـاز مـى دارى .(190) و ایـن آیـیـن مقدس و ملى ما را باطل مى دانى ، بدین ترتیب در آن چه ما را بدان دعوتمان مى كنى ، در شك و تردید هستیم .(191)
صـالح بـه آن هـا فـرمـود:اگـر مـن بر (مبناى ) حجت و دلیلى از جانب پروردگارم آمده بـاشـم و مـعجزه اى بر صدق ادّعاى خود داشته باشم و خدا از جانب خود رحمتى به من عطا فـرمـوده باشد كه مرا به نبوّبت انتخاب فرموده و به رسالت به سوى شما فرستاده بـاشـد، پـس ‍ چـگـونـه نـافرمانیش كنم و كیست كه در صورت نافرمانى از عذاب خدا مرا یارى دهد؟ و من چگونه دست از ماءموریت خویش ‍ بردارم ؟.(192)
صـالح بـار دیـگـر پـس از تـذكـر نـعـمـت هـاى الهـى ، آن هـا را مـخـاطـب سـاخته و از روى دل سـوزى و خـیـرخـواهى فرمود:از خدا بترسید و سخن مرا بپذیرید(193) و فرمان اسـراف گـران را پـیـروى نـكـنـیـد،(194) آنـان كـه در زمـیـن افـسـاد كـنـنـد و اصـلاح نـكـنـنـد.(195) قوم ثمود این بار به تكذیب سخنان صالح دلیرتر شده و پرده درى را بـیـشـتـر كـردنـد و در پـاسـخ او اظـهـار داشـتـنـد:تو بى شك جادو زده شده اى .(196) و تـوازن عـقـلى خـود را از دسـت داده اى ، مـگـر تـو جـزء بـشـرى مـانـند ما هستى ،(197) آخـر چـه امـتـیازى بر مار دراى كه خود را خردمندتر از ما مى دانى و مدّعى نبوت گشته و خود را پیغمبر خدا مى دانى . اگر راست مى گویى معجزه و نشانه اى بر صدق دعوى خود بیاور.(198)
ناقه صالح
عـیـاشـى در تـفـسـیـر خـود از امـام بـاقـر(ع ) روایـت كـرده كـه جـبـرئیـل داسـتـان قـوم صـالح را بـراى رسـول خـدا(ص ) ایـن چـنـیـن نـقـل كـرد: صـالح در سـن 16 سـالگـى بـه سـوى قـوم خود مبعوث گردید تا سن 120 سالگى میان آن ها بود، ولى آن مردم دعوتش را اجابت نكردند. آن ها هفتاد بت داشتند كه در بـرابـر خداى بزرگ آن ها را پرستش مى كردند. صالح كه آن وضع را مشاهده كرد، به آن ها فرمود: اى مردم ! من 16 ساله بودم كه به سوى شما برانگیخته شدم و اكنون 120 سال از عمرم مى گذرد (و در این مدت طولانى شما دعوتم را نپذیرفتید). اكنون یكى از دو كار را به شما پیشنهاد مى كنم : یا چیزى بخواهید تا من از خداى خود درخواست كنم و آن را به شما بدهد و یا آن كه بگذارید من از معبودان شما چیزى بخواهم و اگر اجابت كردند از میان شما مى روم ، زیرا هم من شما را خته كرده ام و هم شما مرا خسته كرده اید.
مردم گفتند: اى صالح به راستى كه سخن از روى انصاف گفتى و براى همین كار روزى را وعده گذاردند كه براى انجام آن حاضر شوند.
چـون روز مـوعـود شـد بت هاى خود را به دوش گرفته ، آوردند. سپس خوراك و نوشیدنى آورده و چـون از خـوردن و آشامیدن فراغت جستند، صالح را پیش خوانده گفتند: اى صالح ! درخواست كن .
صـالح بـت بـزرگ آن هـا را خـواند، ولى پاسخ نداد. صالح گفت : چرا پاسخ نمى دهد؟ بدو گفتند: دیگرى را بخوان . صالح یك یك آن ها را خواند و هیچ كدام پاسخش را ندادند. سـپـس رو به مردم كرده و فرمود: دیدید كه من بت هاى شما را خواندم و هیچ كدام جوابم را نـدانـد. اكـنـون از من بخواهید تا خداى خود را بخوانم و جواب شما را بدهد. قوم ثمود رو به بت هاى خویش كرده و گفتند: چرا پاسخ صالح را نمى دهید؟ باز هم جوابى ندادند.
بـه صـالح گـفـتـنـد: بـه كـنـارى بـرو و انـدكـى مـا را بـا بـت هـامـان بـه حـال خـود بـگـذار. صـالح بـه یك سو رفت و آن مردم فرش هایى را كه گسترده و ظرف هایى را كه همراه آورده بودند به یك سو زده و بر خاك غلطیدند و به بت ها گفتند: اگر امـروز جواب صالح را ندهید، ما رسوا مى شویم . سپس به صالح گفتند: اكنون بیا و از این ها درخواست كن . صالح پیش آمده و آن ها را خواند، ولى باز هم پاسخى ندادند.
سرانجام صالح فرمود: روز گذشت و این خدایان شما پاسخ مرا ندادند. اكنون شما از من درخواست كنید تا از خداى خود بخواهم تا همین ساعت شما را اجابت كند. در این وقت 70 نفر از بـزرگـان و سـران ایـشـان پیش آمده و گفتند: اى صالح ما از تو درخواستى مى كنیم . صـالح فـرمـود: هـمـه ایـنـان بـه درخـواسـت شـمـا راضى هستند و هر چه شما بگویید مى پـذیـرنـد؟ مـردم فـریـاد زدنـد: آرى ، اگـر ایـن 70 نفر سخن تو را پذیرفتند، ما هم مى پـذیـریم . آن 70 نفر گفتند: اى صالح ! ما ا ز تو چیزى مى خواهیم . اگر پروردگارت دعـوت تـو را اجـابـت كـرد، از تـو پـیـروى مـى كـنـیـم و هـمـه اهل قریه ما نیز پیروى ات مى كنند.
صالح فرمود: هر چه مى خواهید درخواست كنید.
آن ها گفتند: ما را به كنار این كوه ببر - و اشاره به كوهى كه نزدیكشان بود كردند- تا مـا در كـنـار آن كـوه درخـواسـت خـود را بـگـویـیم . وقتى به پاى كوه رسیدند، گفتند: اى صـالح از پـروردگار خود بخواه هم اكنون براى ما از این كوه مادى شترى قرمز رنگ كه پر كرك و ده ماهه باشد بیرون آورد.
صـالح فـرمـود: چـیـزى از مـن خـواسـتـیـد كـه بـر مـن مـشـكـل ، ولى بـراى پـرودگـار مـن آسـان اسـت . در هـمـان حـال از خـدا خـواسـت و كوه صداى مهیبى كرد و حركتى در آن پیدا شد و ماده شترى با همان اوصاف كه مى خواستند از كوه خارج شد.
مـردم كـه آن را دیـدنـد گـفـتـنـد: اى صـالح به راستى كه چه زود پروردگارت دعایت را پـاسخ داد، اكنون از وى بخواه كه بچه این شتر را هم بیرون آورد. صالح از خدا خواست و بـچـه شترى نیز از كوه بیرون آمد و اطراف ماده شتر شروع به چرخیدن كرد.(199) صالح فرمود: آیا چیز دیگرى به جاى مانده كه بخواهید؟ گفتند: نه . ما را نزد مردم ببر تا آن چه را دیدیم به آن ها بگوییم تا به تو ایمان آورند.
آن هـا بـه طـرف مـردم آمدند. هنوز پیش مردم نرسیده بودند كه از آن 70نفر، 64 نفرشان مرتدّ شده گفتند: این كه مادیدیم سحر و جادو بود، ولى آن شش نفر دیگر پابرجا مانده و گـفـتند: حق بود و جادو نبود. هنگامى كه نزد مردم رسیدند، سخن میان آن ها بالا گرفت . سرانجام آن مردم ایمان نیاوردند و به حال انكار به شهر خود بازگشتند و همان شش نفر باقى ماندند. پس از مدتى یك نفر از آن شش تن نیز از عقیده خود برگشت و جزء افرادى گردید(200) كه شتر را پى كردند.(201)
ایـن بـود داستان ناقه صالح طبق این حدیث شریف چنان كه دیدید مردم تقاضاى معجزه اى كـردند و چون حضرت صالح براى آن ها معجزه آورد، جز چند نفر انگشت شمار كه به وى ایـمـان آوردنـد، بـاقـى مـردم كـار او را جادو دانستند و نه فقط خود ایمان نیاوردند، بلكه مانع ایمان مردم دیگر هم شدند.
شـایـد مـنظور از مستضعفین یعنى ناتوان شمردگان ، كه خداوند در سوره اعراف فـرمـوده ، هـمـیـن چـنـد نـفـر مـعـدود بـوده انـد. خـداونـد مـى فـرمـایـد: بزرگان قوم او كه سـربـزرگى (وگردن كشى ) كرده بودند، به آن دسته از ناتوان شمردگان كه ایمان آورده بـودنـد گـفـتـنـد: آیـا شـمـا بـه راسـتى مى دانید كه صالح را خداوند به رسالت فـرستاده ؟ آن ها گفتند: آرى ما بدان چه او به ابلاغ آن فرستاده شده است ، ایمان داریم .امـّا گـردن كـشـان گـفـتـنـد: مـا بـدان چـه شـمـا ایـمـان داریـد،كـافر هستیم و منكر آنیم (202) و مـمـكـن اسـت ایـن افـراد معدود پیش از داستان ناقه صالح بدو ایمان آورده بودند، چنان كه ابن اثیر در كامل گفته است .
از بـقـیـه داسـتـان صـالح كـه در صـفـحات آینده مى خوانید، معلوم مى شود كه اندك اندك افراد بیشترى به صالح ایمان آوردند و آن حضرت عظمتى میان قوم ثمود پیدا كرد.
ادامه داستان ناقه صالح
ثـقـة الاسـلام كـلیـنـى (ره ) در روضه كافى از امام صادق (ع ) روایت كرده كه قوم ثمود سـنـگـى داشـتـند كه آن را پرستش مى كردند و سالى یك روز در كنار آن جمع مى شدند و بـرایـش قـربـانـى مـى كردند و چون صالح به سوى آن ها مبعوث شد بدو گفتند: اگر راسـت مـى گویى ، از خداى خویش بخواه تا از این سنگ سخت ، ماده شترى ده ماهه براى ما بـیـرون بیاورد. صالح نیز اى خدا خواست و ماده شتر با همان ویژگى هایى كه خواسته بودند، از سنگ خارج شد.
در ایـن وقـت خـداى تبارك و تعالى به صالح وحى فمرود:به این ها بگو كه خداوند مقرر فرموده كه آب (این قریه ) یك روز از آن شتر باشد و یك روز از شما!(203) و هرروز كه نوبت شتر بود، آب را مى خورد و به جاى آن به همه مردم شیر مى داد و هیچ كـوچـك و بـزرگى نبود كه در آن روز از شیر آن شتر مى خورد و چون روز دیگر مى شد، مردم از آب استفاده مى كردند و شتر آب نمى خورد.(204)
در حدیث على بن ابراهیم است كه چون روز دیگر مى شد،(یعنى روزى كه نوبت شتر نبود) آن ماده شتر مى آمد و در وسط روستاى آن ها مى ایستاد و مردم هر اندازه شیر مى خواستند از آن شتر مى دوشیدند و مى بردند.(205)
طبرسى (ره ) فرمود: روزى كه آبشخور شتر بود، آن شتر مى آمد و سربه آب مى گذارد و بلند نمى كرد تا هر چه آب بود همه را مى خورد، سپس سرش را بلند مى كرد و پاهاى خـود را بـاز مـى كـرد. مردم مى آمدند و هر چه شیر مى خواستند مى دوشیدند و مى خوردند، سپس ظرف ها را مى آوردند و هم چنان شیر در آن ظرف ها دوشیده و همه را پرمى كردند كه دیگر ظرف خالى باقى نمى ماند.(206)
راسـتـى كـه مـعـجـزه اى عـجـیـب و حیوانى شگفت انگیز بود. حضرت صالح فقط به آن ها گـوش زد كـرد:اى مـردم ! ایـن شـتـر خـداسـت كه شما را در آن نشانه و معجزه اى است و خداوند آن را براى شما معجزه قرار داده و دلیلى بر صدق نبوت و دعوى من قرار داده است . او را بـه حـال خـود واگـذارید تا در زمین خدا بچرد و گیاه و علف بخورد و آسیبى بدو نرسانید كه عذاب زودرس شما را فراخواهد گرفت (207).
بـا ایـن كـه صـالح آن مـردم را از آسـیـب رسـانـدن بدان ناقه برحذر داشت و عذاب خدا را گـوش زد كـرد و از آن گـذشـتـه ، وجـود آن حـیـوان بـراى آن ها نعمت بزرگ بود و معجزه عـجـیـبى به شمار مى رفت ، اما هیچ یك از این ها نتوانست جلوى دشمنان صالح را بگیرد و سرانجام شتر را پى كردند و به عذاب الهى دچار گشتند.
سبب كشتن ناقه صالح
در ایـن كـه سـبـب ایـن كـار آن هـا چـه بـود كه ناقه صالح را كشتند، اختلاف نظراست . در حـدیـثـى كـه كـلیـنـى (ره ) در روضـه كـافـى روایـت كـرده و مـا قـسـمـتـى از آن را قـبـل از ایـن بـراى شـمـانـقـل كـردیـم ، امـام صـادق (ع ) فـرمـود:مـدتـى بـدیـن حـال بـودنـد و شتر هم چنان با آن ها مى زیست تا این كه سركشى برخدا را آغاز كردند و بـه هـم گـفـتـنـد كـه بیایید تا این شتر را بكشیم و از شرّش آسوده شویم ، زیرا مانمى تـوانـیـم تـحـمـل كـنـیـم كـه یـك روز آب نـوبـت او بـاشـد و روز دیـگـر نـوبت ما. به این دلیـل تـصـمـیـم گـرفـتـنـد آن حـیـوا را بـكـشـنـد و گـفـتـنـد كـه هـركـس ایـن كـار را قبول كند، هر چه مزد خواست به او مى دهیم . تا این كه مردى سرخ رو و كبود چشم به نام قـدّار كه حرام زاده بود و پدرش معلوم نبود، نزد آن ها آمد و آمادگى خود را براى این كار اعلام داشت و مزدى براى او تعیین كردند.(208)
ابن اثیر در كامل گفته است : خداى تعالى به صالح وحى كرد كه در آینده نزدیكى قوم تـو شـتر را خواهند كشت . صالح مطلب را به آن ها گفت و آن ها به او گفتند كه ما هرگز این كار نخواهیم كرد. صالح فرمود: اگر شما هم نكنید، فرزندى از شما به وجود خواهد آمـد كـه او ایـن كـار را انـجـام مـى دهـد. آن هـا پـرسیدند: نشانه آن شخص چیست كه به خدا سـوگـنـد اگر ما او را بیابیم ، به قتل مى رسانیم . فرمود: پسرى است سرخ رو وكبود چشم و سرخ مو.
از قضا در بین بزرگان روستا، یكى از آن ها پسرى داشت كه زن نگرفته بود و دیگرى دخـتـرى داشـت كـه هـمـسر نداشت . آن دو تصمیم گرفتند آن پسر و دختر را به ازدواج یك دیـگـر در آوردند و چون ازدواج كردند، همان سال پسرى كه صالح خبر داده بود به دنیا آمد.
از آن سـو مردم قابله هایى انتخاب كرده و ماءمورانى هم به همراه آن ها گمارده بودند تا هر وقت چنین پسرى به دنیا آمد، به آن ها خبر دهند. وقتى مولود مزبور از همان زن و شوهر بـه دنـیـا آمـد، زنـان فـریـاد زدنـد كـه ایـن هـمـان پسرى است كه صالح پیغمبر خبر داد. مـاءمـوران خـواسـتـنـد آن فـرزنـد را از آن هـا بـگیرند، ولى آن دو پیرمرد كه جدّ آن مولود بـودنـد، مـانـع ایـن كـار شـده و گـفـتـنـد: هـرگـاه صـالح خـواسـت ، مـا او را بـه قتل مى رسانیم .
قـبل از این ماجرا، نُه نفر از مردم آن قریه نیز فرزندانى پیدا كرده بودند و ازترس كه مـبـادا آن ها كشنده ناقه صالح باشند، بچه هاى خود را كشته بودند، اما پس از این كه آن هـا را بـه قـتـل رسـانـدنـد، از كـار خـود پـشـیـمـان شـده و كـیـنـه صـالح را بـه دل گـرفـتـنـد و در صـدد قـتـل آن حـضـرت بـرآمـدنـد و دسـت بـه فـسـاد و تـبـه كـارى زدند.(209)
مرحوم طبرسى در مجمع البیان از سدّى نقل كرده كه او گفته است : وقتى كه قدّار بزرگ شد، روزى با دوستان خود در جایى نشسته و مى خواستند شراب بخورند، و بدین منظور قـدرى آب طـلبـیـدنـد كـه در شـراب بریزند، ولى آب نبود، چون آن روز، آبشخور ناقه صـالح بـود و آن حـیـوان آب هـا را خـورده بـود. این وضع برآن ها دشوار آمد. قدّار گفت : مـایـلیـد تـا مـن ایـن شـتـر را بـكـشـم ؟ آن هـا گـفـتـنـد: آرى . بـدیـن تـرتـیـب مـقـدمـات قتل ناقه فراهم شد.(210)
كـعـب نـقـل كـرده كـه سـبـب پـى كردن ناقه صالح ان شد كه زنى میان ثمود بود به نام مـلكـاء و ایـن زن بـر آن مـردم ریاست داشت . هنگامى كه مردم متوجه حضرت صالح شـدنـد و او را بـه بـزرگـى شـنـاخـتـنـد، حـسـد آن زن تـحـریـك شـد و در صـدد قـتـل آن حـضـرت و پـى كـردن نـاقه برآمد. از آن سو میان ثمود زن زیبایى بود به نام قـطـام كـه مـعـشـوقـه قـدّار بـن سـالف بـود و زن زیـبـاى دیـگـرى بـه نـام قـبـال كـه مـعـشـوقـه شـخصى به نام مصدع . قدّار و مصدع هر شب نزد آن دو مى رفـتـنـد و شـراب مـى نـوشـیـدنـد و بـه عـیـش و عـشـرت مـى پـرداخـتـند. ملكاء به قطام و قـبـال گـفـت : اگـر امـشـب قـدّار و مـصدع نزد شما آمدند، تن به معاشرت به آن دو نداده و اطـاعـتشان نكنید و به آن ها بگویید كه ملكاء از صالح و ناقه او غمگین است و تا آن شتر را نـكـشـیـد، مـا حـاضـر بـه كـامـروا سـاختن شما نخواهیم شد. همین ماجرا سبب شد كه آن دو درصدد كشتن ناقه برآیند و این كار را انجام دهند.(211)
آلوسـى درتـفـسـیـر خـود گـفـتـه اسـت : حـیـواناتِ قوم ثمود هرگاه شتر را مى دیدند، مى گـریـخـتـنـد و از تـرس رمـى مـى كردند. هنگام تابستان ، آن شتر از درّه بیرون مى آمد و حـیـوانـات دیگر مى گریختند و به سوى درّه سرازیر مى شدند و در زمستان ، به طرف درّه مـى آمـد و حـیـوانات دیگر از درّه بیرون مى رفتند. و فرار مى كردند همین امر سبب شد كه مردم در صدد قتل آن شتر برآیند و حیوانات خود را از آن شتر آسوده سازند.
میان آن ها دو زن ثروتمند بودند كه مال وشتر زیادى داشتند: یكى به نام صدوق كه خود را بـه مردى به نام مصدع تسلیم كرد، به شرط آن كه ناقه را پى كند و دیگرى زنى بود به نام عنیزه كه دختران زیبایى داشت و حاضر شد یكى از آن دخترها را به قـدّاربن سالف بدهد، مشروط بر این كه شتر را بكشد. قدّار و مصدع براى كام جویى از آن ها كشتن شتر را به عهده گرفتند و هفت مرد دیگر را نیز با خود هم دست كرده و ناقه را پى كردند.(212)
بـه هر طریق ، خداوند براى آزمایش آن مردم ، طبق درخواست آن ها شترى را با آن ویژگى ها فرستاد، ولى آن ها نتوانستند از نعمت بزرگ الهى بهره مند شوند و آن شتر را كشتند. خـداونـد در سـوره قـمـر فـرمـوده اسـت :مـا شـتـر را بـراى آزمـایـش ایـشـان فرستادیم .(213)
شیعه وسنى از رسول خدا(ص ) روایت كرده اند كه فرمود:شقى ترین مردم در اوّلین ، پـى كـنـنده ناقه صالح است و شقى ترین مردم در آخرین ، كسى است كه على (ع ) را به قتل مى رساند.(214)
پس از كشتن ناقه صالح
با مختصر اختلافى كه در كیفیت كشتن ناقه صالح ذكر شده ، قدّار و مصدع و همدستانشان شتر را پى كردند.بخل ، حسد و سایر صفات مذمومى كه همیشه منشاء بدبختى هاى ملت ها بـوده ، كـار خـود را كـرد و غریزه جنسى هم كمك كرد و راه را براى انجام جنات دیگرى در روى زمین هموار ساخت و عشق رسیدن به یك یا چند زن زیبا، مردانى را براى از بین بردن نشانه الهى مصمّم ساخت و سرانجام با وسایلى كه در آن روزگار در اختیار داشتند، مانند تـیر و شمشیر، سر راه شتر كمین كرده و همین كه شتر براى خوردن آب مى رفت ، به وى حـمـله كـردنـد و هـر كـدام ضـربـه اى بـدو زده و او را از پاى درآوردند. سپس نیزه اى به گـلویـش زده و نـحـرش كـردنـد. مردم نیز اجتماع نمودند و گوشتش را تقسیم كردند و طبق روایـت كـلیـنـى (ره ) هـمـگـى بـا قدّار در قتل ناقه شركت كرده و هر كدام ضربتى به آن حـیـوان زدند. سپس گوشتش را میان خود تقسیم كردند و كوچك و بزرگى نماند جز آن كه از آن گوشت خورد.(215)
مـطـابـق بـعضى از روایات ، بچه اش را نیز كشتند و گوشت او را هم تقسیم كردند، ولى طبق بعضى روایات دیگر، بچه آن شتر همین كه مادر خود را در خاك و خون دید، به سوى كـوه فـرار كـرد. وقـتـى بـه بـالاى كـوه رسـیـد، نـاله اى كـرد كـه دل ها را مضطرب و دگرگون ساخت .
در این وقت حضرت صالح پدیدار شد. مردم از هر سو به جانب او دویده و هر كدام گناه را بـه گـردن دیـگـرى انداخته و مى گفتند كه فلانى شتر را پى كرد و ما گناهى نداریم .(216)
نقشه قتل صالح
در این میان توطئه دیگرى هم براى حضرت صالح كردند و خداى تعالى آن حضرت را از گـزنـد آن حـفـظ فـرمـود، و آن ایـن بود كه نُه تن از مفسدان شهر كه بعید نیست همان پى كـنـنـدگـان ناقه و شاید نُه تن از اعیان و اشراف شهر بوده اند كه تبلیغات صالح با مـنـافـع آن هـا سـازگـار نـبـوده اسـت ، پـیـش خـود نـقـشـه قـتـل صـالح را كـشـیـدنـد و تـصـمـیم گرفتند به هر ترتیبى شده آن بزرگوار را به قتل برسانند و ظاهرا این جریان پس از پى كردن ناقه بوده ، اگر چه بعضى گفته اند كه قبل از آن بوده است .(217)
به هر صورت قرآن كریم به طور اجمال فرموده است :و در آن شهر نُه نفر افسادگر بـودنـد كـه (كـارشـان افـسـاد بـود و) اصـلاح نـمـى كردند. اینان با خود هم قسم شده و گـفـتند،: ما شبانه صالح و خاندانش را از بین مى بریم ، آن گاه به كسى كه خون خواه اوسـت مـى گـویـیـم مـا خـبر از هلاكت آنان نداریم و ماراست مى گوییم . نقشه اى كشیدند و نیرنگى كردند و ما هم تدبیرى كردیم در وقتى كه آن ها بى خبر بودند، پس بنگر كه سرانجام نیرنگشان چگونه بوده كه همگیشان را با قومشان نابود كردیم .(218) ایـن اجـمـال داسـتـان طـبـق آیـات كـریـمـه قـرآن بـود، امـا تـفـصـیـل آن را ابـن اثیر در كامل این گونه نقل كرده است :نُه نفر از كسانى كه فرزندان خـود را از تـرس آن كـه مـبـادا پـى كـنـنـده نـاقـه صـالح بـاشـنـد، بـه قـتـل رسـانـده بـودنـد - وداسـتـانـش در صـفـحـات قـبـل گـذشـت - پـس از ایـن عـمـل از كـار خـود پـشـیـمـان شـده و كـیـنـه صـالح را در دل گـرفـتـنـد و بـا یـك دیـگـر هـم قـسـم شـدنـد كـه صـالح را بـه قتل رسانند. آن ها با هم گفتند: ما به قصد مسافرت از شهر بیرون رفته و به غارى كه سر راه صالح است مى رویم . در آن جا كمین مى كنیم و چون شب شد و صالح خواست براى رفـتـن بـه مـسـجـد از آن جـا عـبـور كـنـد، از غـار بـیـرون آمـده و او را بـه قـتـل مـى رسـانـیـم . سـپـس بـه شـهـر آمـده و بـه مـردم مـى گـویـیـم مـا از قتل او خبر نداریم .
روش صـالح چـنـان بـود كـه شـب هـا در شهر نمى ماند و مسجدى در خارج شهر براى خود ساخته بود كه شب ها را در آن جا به سر مى برد.
ایـن نـُه نـفـر بـر طـبـق هـمـان تـصـمیم و سوگندى كه خورده بودند، از شهر خارج شده و داخـل غـار رفتند و چون در غار آرمیدند، سنگى بر سرشان افتاد و همگى كشته شدند. چند تـن از مـردانـى كـه در شـهـر بـودند و از نقشه آن ها مطلع بودند، به سراغشان آمدند تا ببینند سرنوشت آن ها چه شده . وقتى وارد غار شدند و همه آن ها را كشته دیدند، به شهر بـازگـشـتـه و فـریـاد زدنـد: صالح ابتدا به این ها دستور داد فرزندانشان را بكشند و سـپـس خـودشـان را بـه قـتل رسانید. و طبق این نظریه نقشه مزبور را پیش از كشتن ناقه صالح طرح كردند.(219)
قـول دیـگر آن است كه چون آن مردم ناقه صالح را پى كردند، و حضرت صالح آن ها را از عـذاب خـود بیم داد و فرمود: حال كه چنین كردید، عذاب خدا به سراغتان خواهد آمد. همان نـُه نـفـرى كـه نـاقـه را پـى كـرده بـودنـد، درصـدد بـرآمـدنـد كـه صـالح را نـیـز بـه قـتـل رسـانند و با هم گفتند: ما صالح را مى كشیم تا اگر راست مى گوید و به راستى قـرار اسـت عـذاب بـر مـا فـرود آیـد، مـا پـیـش از آمـدن عـذاب ، خـود صـالح را بـه قتل رسانده و انتقام خود را از او گرفته باشیم و اگر دروغ مى گوید كه ما او را هم به دنبال شترش فرستاده باشیم .
بـه هـمـیـن مـنـظـور شبانه براى قتل صالح آمدند و فرشتگان الهى آنان را با سنگ دفع كـرده و بـه وسـیـله هـمـان سـنگ ها هلاك شدند و چون مردم دیگر آمدند و آن نه نفر را كشته دیـدنـد، بـه صـالح گفتند: تو این ها را كشته اى . و در صدد برآمدند كه صالح را به قـتـل رسـانـنـد. كسان صالح به دفاع از او برخاسته گفتند: وى به شما وعده عذاب داده اسـت . اكـنـون صـبـر كـنـیـد تـا اگـر در این سخن راست گو باشد خشم خدا را زیاد نكرده باشید و اگر دروغ گو بود، ما او را به شما تسلیم خواهیم كرد. و بدین ترتیب مردم را از دور او متفرق كردند.
چـنـان كـه خـود ابـن اثـیـر گـفـتـه اسـت ، قـول دوم درسـت تر و به صحت نزدیك تر است .(220) از مـجـموع آیات كریم قرآنى و روایات چنین به نظر مى رسد كه اینان پس از پـى كردن ناقه صالح و پشیمان شدنشان از این كار،(221) سخت به تكاپو افتادند تـا بـلكـه بـه وسـیـله اى عـذاب را از خـود دفـع كـنـنـد یـابـه قـول خـودشـان قـبـل از رسیدن عذاب ، انتقام خود را از صالح بگیرند و نخست تصمیم به قتل آن حضرت نداشتند، بلكه در صدد بودند تا به وسیله اى عذاب را از خود دور كنند.
از ایـن رو در نـقـلى اسـت كـه چـون نـاقـه را پـى كـردنـد، نـزد صـالح آمدند و زبان به عذرخواهى گشودند و هركدام قتل ناقه را به دیگرى نسبت مى داد و خلاصه از صالح چاره جـویـى كردند. صالح بدان ها گفت : اكنون بروید و بنگرید تا مگر بچه اورا به دست آوریـد كه اگر دست كم آن بچه را به دست آورید، امید آن هست كه خدا عذاب را از شما دور سازد. مردم برخاسته و هر چه در آن كوه ها گردش ‍ كردند، آن بچه شتر را پیدا نكردند. از ایـن رو مـاءیـوس شـدنـد و راه دوم را انـتـخـاب كـردنـد و در صـدد قتل صالح برآمدند.(222)
در حـدیث كلینى (ره ) در روضه كافى چنین است كه چون ناقه را پى كردند، صالح به نـزد آن هـا آمـد و فـرمـود: چـه عـامـلى شـمـا را بـه ایـن عمل واداشت و چرا نافرمانى پروردگار خود را كردید؟ خداى تعالى به صالح وحى كرد كـه قـوم تـو طـغـیـان و سـتـم كـرده انـد و شـتـرى را كـه مـن به عنوان نشانه براى آن ها فـرسـتـاده بـودم ، بـا این كه هیچ زیانى براى آن ها نداشت و بلكه بزرگترین سود را بـه آن هـا مـى رسـانـد، كـشـتـنـد. اكـنون به آن ها بگو: من تا سه روز دیگر عذاب خود را بـرایشان خواهم فرستاد. اگر در این مدت توبه كردند، من عذاب را از آن ها باز مى دارم و اگر توبه نكردند، در روز سوم عذاب را برایشان خواهم فرستاد.
صـالح نزد آن ها آمد و آن چ را خدا بدو وحى كرده بود، به اطلاع ایشان رسانید. اما از آن جـایـى كـه بـشـر حـاضـر نیست به راحتى زیربار حرف حق و نصیحت انبیاى الهى برود، حـاضـر بـه تـوبـه نـشـدنـد و بـر طـغیان خود افزودند و با سركشى و وقاحت بیشترى گـفـتـنـد: اى صـالح ! اگر راست مى گویى آن عذابى را كه به ما وعده مى دهى براى ما بیاور.(223)
به هر صورت ، این طغیان و سركشى سبب شد كه به جاى توبه درگاه خداى تعالى و دفع عذاب از خود و خاندان و زن وبچه و شهرو دیارشان ، دست به گناه جدیدى بزنند و نقشه قتل پیغمبر خدا را طرح كنند.
بیضاوى در تفسیر خود مى گوید: در روایت است كه صالح میان درّه مسجدى بنا كرده بود و در آن نماز مى خواند. وقتى به مردم خبر داد كه تا سه روز دیگر عذاب به سراغ شما خـواهـد آمـد بـا هـم گـفتند: صالح خیال كرده سه روز دیگر از دست ما آسوده خواهد شد و ما پیش از رسیدن این سه روز، خودمان را از دست او و خاندانش آسوده مى سازیم (كه تا سه روز دیـگـر زنـده نـباشند). به همین منظور به سوى درّه به راه افتادند و در آن جا سنگى سر راه آن ها افتاد كه راه بازگشت را بر آن ها مسدود كرد و همان جا ماندند تا هلاك شدند و بقیه مردم هم دچار صیحه آسمانى شده و همگى نابود شدند.(224)
راسـتـى كـه ایـن بـشر خیره سر در طول تاریخ چه اندازه از طغیان و سركشى زیان دیده اسـت و ایـن صـفـت نـكوهیده تكبر و گردن كشى چه خسارت هاى جبران ناپذیرى به او زده است ، افرادى كه از روى جهل و نادانى و وسوسه هاى شیطانى بت هایى را به جاى معبود حقیقى پرستش مى كنند و تا این حدّ مقام و شخصیت خود را پست و زبون مى كنند كه در
بـرابـر مجسمه هاى بى جان ، سنگ ، چوب ، درخت ویا موجودات فلزى و غیرفلزى دیگرى كـه بـه دسـت خـود سـاخـتـه اند، یا انسان هاى ضعیفى كه مانند خود هستند را مى پرستند، خـداى مـهـربـان نـیز براى نجات اینان از این انحطاط و بدبختى ، مرد بزرگوارى را از مـیـان خودشان و از فامیل نزدیك و خانواده هاى محترم و اصلیشان به پیغمبرى خود انتخاب مـى كـنـد تـا نزد آن ها آمده و از این خوارى نجاتشان دهد و به خداى بزرگ جهان هدایتشان نماید.
از او معجزه مى خواهند، و چون معجزه براى آن ها مى آورد، همان ها درصدد نابودى آن نشانه بـزرگ الهـى بـرمـى آیند. باز هم خداى رحمان مهر خود را از ایشان بازنمى گیرد و به وسـیـله پـیـغمبر خود به آن ها خبر مى دهد كه اگر تا سه روز دیگر توبه كردید و به سـوى مـن بـازگـشتید، من شما را عذاب نخواهم كرد...اما این مردم عاصى و سركش - یا بى چاره و بدبخت - باز هم به خود نیامده و به جاى توبه و بازگشت به درگاه خداى بى نـیـازى و تـوجـه بـه مـبـداء جـهـان هـسـتـى ، نابودى خود را از او درخواست مى كنند و بى شرمانه یابدبختانه ، عذاب را اختیار مى كنند.
آرى پـس از ایـن جـریـان صـالح بـه آن ها فرمود كه تا سه روز در خانه هاى خود از زنـدگـى بـهـره گـیـرید كه پس از سه روز هلاك خواهید شد، و این وعده اى است قطعى و دروغ نشدنى .(225)
در حـدیـث اسـت كـه صـالح بـه آن هـا فـرمـود كـه نـشـانـه عـذاب آن اسـت كـه روز اوّل رنگ صورتشان زرد، در روز دوم قرمز و در روز سوم سیاه مى شود.
هـنـگـامـى كه روزاوّل شد و دیدند رنگ هاشان قرمز گردید، نزد یك دیگر رفته و به هم گـفـتـنـد كـه اى مردم آن چه صالح گفته بود،آمد. باز همان سركشان و گردنكشان ایشان گـفـتـنـد كـه اگر همگى هلاك و نابود بشویم هرگز گفتار صالح را نمى پذیریم و از خدایانى كه پدرانمان پرستش مى كرده اند دست برنمى داریم . وقتى روز سوم شد و از خواب برخاستند، دیدند كه رویشان سیاه شده . نزد یك دیگر رفته و گفتند: اى مردم ! آن چه صالح گفته بود آمد. سركشان گفتند: آرى آن چه صالح گفت برما آمد.
و چـون نـیـمـه شـب شـد، جـبرئیل آمد و فریادى بر سرشان زد كه گوش ها را پاره كرد، دل ها را درید و جگرها را شكافت و در چشم بر هم زدنى همه شان نابود شدند و جان دارى از آن هـا بـه جـاى نماند و فقط اجسام بى جانشان در خانه و دیارشان برجامانده بود كه آن هـا را نـیـز آتشى كه از آسمان آمد سوزاند و یك سره از بین برد.(226) این ترجمه قسمتى از حدیث كلینى (ره ) در روضه كافى بود.
نكته اى كه تذكّر آن لازم است ، این است كه در قرآن كریم در چندین جا نابودى قوم ثمود را بـه صـاعقه و رجفه ، یعنى زلزله ، نسبت داده است كه این منافاتى با این حدیث كه آن را بـه صـیـحـه جـبـرئیـل نـسـبـت داده ، نـدارد، زیـرا جـبـرئیـل و سـایـر فرشتگان الهى واسطه صدور حوادث و ماءمور انجام اوامر الهى هستند، چنان كه اگر گفتیم خداوند مى میراند، زنده مى كند و روزى مى دهد، منافاتى ندارد با این كـه واسـطـه نـابـود كـردن و زنـده كـردن و روزى دادن ، فـرشـتـگـانـى بـه نـام عزرائیل ، میكائیل ، اسرافیل و امثال آن ها باشند.
بـه هـر صورت قرآن كریم سرانجام قوم ثمود را چنین بیان فرموده است :وكسانى را كـه سـتم كردند صیحه (آسمانى ) فراگرفت و در خانه هاى خویش بى جان شدند، چنان كه گویى هیچ گاه در آن زندگى نكرده اند.(227)
در جاى دیگر فرموده است : این است خانه هاى ایشان كه به خاطر آن كه ستم مى كرده اند، خالى مانده و در این ماجرا براى كسانى كه بدانند، عبرتى است .(228)
و در سوره فصّلت مى فرماید: ما قوم ثمود را هدایت كردیم ، ولى آن ها كور دلى را بـر هـدایت ترجیح دادند و به جرم كارهایى كه مى كردند صاعقه عذاب خواركننده گـریـبـانـشـان را گـرفـت ، فـقـط كـسـانـى را كه ایمان آورده و تقوا داشتند نجات دادیم .(229)
مولوى مى گوید:
نـاقـه صـالح بـه صـورت بـُد شـتـر 
پـى بـریـدنـدش زجهل آن قوم مرّ

از براى آب جو خصمش شدند 
آب كور ونان شور ایشان بدند

ناقة اللّه آب خورد از جوى میغ 
آب حق را داشتند از حق دریغ 

ناقه صالح چو جسم صالحان 
شد كمینى در هلاك طالحان

تا بر آن امّت زحكم مرگ و درد 
ناقة اللّه و سقیاها چه كرد

شحنه قهر خدا زیشان بجست 
خون بهاى اشترى شهرى درست 

فـقـط حـضـرت صـالح و پـیـروانـش بـودنـد كه خداى تعالى به رحمت خویش از آن عذاب هول انگیز نجاتشان داد و ایمان و تقوا، به دادشان رسید.
خـداونـد در جـاى دیـگـر قـرآن نـیـز ایـن نـكـتـه را تـذكـر داده و پـس از نقل داستان قوم ثمود و هلاكتشان مى فرماید: تنها ما آن كسانى را كه ایمان آورده و با تقوا بودند، نجات دادیم .(230)
صالح و پیروانش پس از نابودى ثمود
در ایـن كـه ایـمـان آورندگان به صالح چند نفر بودند، اختلاف است . مرحوم طبرسى در مجمع البیان در تفسیر آیه فوق مى گوید: آن ها چهار هزار نفر بودند كه صالح پس از هلاكت قوم ثمود آنان را با خود به حضرموت برد.(231)
از بـرخى دیگر نقل شده كه آن ها صدوبیست نفر بودند و از دیار ثمود به رملة فـلسـطـیـن رفتند. هم چنین قول دیگرى است كه به مكه رفتند و در آن جا سكونت یافتند و برخى هم گفته اند كه در همان دیار خود ماندند، واللّه اءعلم .(232)


[ پنجشنبه 30 آذر 1391 ] [ 01:15 ق.ظ ] [ حسین احمدی ] [ نظرات ]

 

از طـرز تـكـلم و اسـتدلال آن پیامبر بزرگوار با مردم ، و پاسخ هایى كه آن بى خردان بـه او مـى دادنـد. سبك مغزى ، لجاجت و سرسختى آن ها به خوبى معلوم مى شود تا آن جا كـه بـرخـى از آن مـردم آن پـیـامبر بزرگوار را مورد تمسخر و استهزا قرار مى دادند كه بـراى نـمـونـه تـرجـمـه بـعـضـى از آیـات قـرآن كـریـم را بـراى شـمـا نـقـل مـى كـنـیـم . مـا نـوح را بـه سـوى قـومش فرستادیم تا به آن ها بگوید: من بیم رسـانـى آشكار هستم كه شما را از عذاب خدا بیم دهم ، تا جزو وى را پرستش نكنید كه من از عذاب دردناك آن روز بر شما بیمناكم .(80)
در این جا سران و بزرگان كافر قوم وى كه به خاطر ثروت و قدرتى كه داشتند خود را شـریـف تـر از دیـگران مى پنداشتند، به نوح گفتند:ما تو را جز بشرى مانند خود نـمـى بینیم ...(81) و در آیه دیگرى است كه به یك دیگر گفتند:او جز بشرى هـمـانـنـد شما نیست كه بدین وسیله مى خواهد برشما برترى جوید، واگر خدا مى خواست (بـراى هدایت افراد بشر رسولى بفرستد) فرشتگانى را مى فرستاد. و بلكه پا فراتر گذاشته نسبت جنون ، گمراهى ودروغ به نوح و پیروانش دادند و گفتند:او جز مردى دیوانه نیست (82) كه به جنون دچار شده یا گفتند: ما تو را در گمراهى آشـكـارى مـى بـیـنـیـم .(83) و در آیـه دیـگـرى اسـت كه اظهار داشتند: ما شما را افرادى دروغ گو مى پنداریم .(84)
كـه بـایـد گـفـت كـه ایـن سـبـك مغزان نابخرد و خیره سران لجوجى كه تبلیغات نوح را مـخـالف بـا منافع مادّى و ریاست خود تشخیص ‍ مى دادند، منطقى نداشتند تا به مبارزه با گـفـتـار مـسـتـدّل و مـنـطقى نوح برخیزند، لذا به این بهانه جویى ها و سفسطه بازى ها مـتـوسـل مى شدند وگرنه هر عاقل با انصافى مى داند كه سنّت الهى در مورد بعثت انبیا بـه هـمـیـن صـورت بـوده كه پیغمبر هر قومى را از جنس ‍ همان قوم ، بلكه از میان همان ها بـرانـگـیـزانـد تـا بـا مـعـرفـتـى كـه مـردم دربـاره اصـل و نـسـب و خـصـوصـیات زندگى او دارند، بهتر از او پیروى كنند و دعوتش را بهتر بپذیرند و تردید كمترى درباره اش باشد.
مـتاءسفانه قوم نوح با این حرف نابجایى كه مى زدند، براى مخالفان و دشمنان دیگر پیمبران الهى نیز بهانه زیبنده اى به یادگار گذارده اند.
از جمله ایرادهاى دیگرى كه به نوح گرفتند این بود كه بدو گفتند:این چند تنى هم كـه پـیـرویـت مـى كـنـنـد، جـز فـرومـایـگـانـى نـیـسـتـنـد كـه بـدون تـاءمـل بـه سـخـنانت گوش داده و دعوتت را پذیرفته اند.(85) و چون برترى و فـضـیـلت را بـه پـول و ثـروت مـى دانـسـتند، دنبال این سخن نابجاى خود گفتند:و ما برترى دیگرى است كه از روى كمال تعجب یا تمسخر و استهزا به نوح مى گفتند:ما چـگـونـه بـه تـو ایـمـان آوریم كه پیروانت افرادى فرومایه و فقیر هستند!(86) نظیر همان ایرادى كه مشركان مكه به پیغمبر اسلام مى گرفتند
نـوح (ع ) پـاسـخ گـفـتـار آن هـا را ضمن چند جمله چنین بیان فرمود:اى مردم ! من گمراه نـیـسـتـم و تـنـهـا (جـرم مـن این است كه ) فرستاده و رسولى از جانب پروردگار جهانیانم .(87)
((اى مـردم ! اگر من اب دلیل روشن و برهانى از جانب پروردگار آمده باشم و رحمتى به من داده باشد كه از شما پنهان مانده ،دیگر من چگونه مى توانم شمارا با تنفّرى كه از آن دارید به پذیرش آن وادار كنم .(88)
ماءموریت من آن است كه رسالت ها (وپیام ها)ى پروردگار خود را به شما ابلاغ و شما را نصیحت كنم .
آیا تعجب مى كنید كه تذكّرى از پروردگارتان به وسیله مردى از جنس خودتان براى شـمـا آمـده اسـت كـه شـمـا را بـیـم دهـد تـا پـرهـیـزگـارى كـنـیـد و شـاید مورد رحمت قرار گیرید.(89) و گاهى به دلیل هاى بزرگ و نشانه هاى الهى در جهان هستى اشاره مى كرد و مى فرمود:از پروردگار خود آمرزش بخواهید كه وى آمرزنده است تا آسمان را فـراوان بـر شـمـا بـبارد، با اموال و فرزندان كمكتان كند و برایتان باغ ها برقرار سازد و نهرها براى شما پدید آرد. چرا شما خدا را به بزرگى باور ندارید با این كه او شـما را گوناگون آفریده است ؟ مگر نمى بینید كه خدا چگونه آسمان هاى هفتگانه را بـالاى هـم آفریده و ماه را در آن ها روشن گردانده و خورشید را چراغى قرار داده و شما را مـانـنـد گـیـاهـان از زمـین برویانید، آن گاه دوباره شما را در آن بازگرداند و سپس از آن بـیـرون آورد و خـداسـت كـه زمـیـن را بـراى شما فرش كرده (وگسترش داد) تا در راه هاى مـختلف آن رهسپار گردید.(90) و گاهى این جمله را - كه پیمبران دیگر نیز غالبا مـى فـرمـودنـد- به گفتار خود اضافه كرده و مى فرمود:اى مردم من از شما مالى نمى خواهم (و مزدى براى تبلیغ توقع ندارم ) كه مزد من تنها با خداست .(91)
واز ایـن كـه مى گویید پیروان تو جز افرادى فرومایه و تنگ دست نیستند، توقع دارید كـه مـن آن هـا را از پـیـش خـود بـرانـم كه شاید شما به من ایمان آورید؟من هرگز نمى توانم مردمى را كه به خدا ایمان آورده و خدا را دیدار مى كنند از خود برانم ، و اگر آن ها را از خـود بـرانـم ، كـیـسـت كـه در پـیـشـگـاه وى در روز قـیـامـت مـرا یـارى كـنـد (و در ایـن عمل از من دفاع كند)، چرا اندیشه نمى كنید.(92)
گـذشـتـه از ایـن كـه مـن (از درون كـار آن هـا اطلاع ندارم ) نمى دانم چه مى كرده اند و حساب آن ها تنها با خداى من است ... و من چنان نیستم كه آن ها را از خود برانم .(93)
بـه هـرصورت گفت وگوى میان او با آن قوم سبكسر بسیار شد و چون منطقى در برابر گـفـتـار خیرخواهانه نوح نداشتند، بناى لجاجت گزارند و به تدریج شروع به تهدید كـردنـد، یـك بار گفتند:اى نوح ! جدال را با ما از حدّ گذراندى ، اكنون اگر راست مى گویى آن عذابى كه ما را از آن بیم مى دهى بیاور.(94)
بـار دیـگـر گـفتند:اى نوح اگر(دست از این گفتارت برندارى و) بس نكنى سنگ سار خواهى شد(95).
آن گاه از پیش نوح برمى خاستند و با تاءكید و عناد بیشترى به مردم مى گفتند:مردم (بـه خاطر حرف هاى نوح ) دست از معبودان خویش (بت هاى خود):ودّ، سواع ، یغوث ، یعوق ، و نسر برندارید.(96)
آزار و صدمه اى كه نوح از مردم دید
بـا تـوجـه بـه عـمر طولانى و سال هاى بى شمارى كه نوح میان مردم بود و نیز افراد انـدكـى كـه بـه وى ایـمـان آوردنـد وعلاقه زیادى كه قوم او به بت پرستى داشتند، مى توان حدس زد كه این پیغمبر بزرگوار چه مقدار سختى كشید و خون جگر خورد. گذشته از نـاسـزاهـاى زیـادى كـه بـه او گـفـتـنـد و دیوانه ، گمراه و جن زده اش خواندند، انواع شكنجه بدنى و آزار جسمى را هم به او مى رساندند.
در حـدیـثى كه صدوق از امام صادق (ع ) روایت كرده ، گاهى مردم آن حضرت را به قدرى كـتـك مـى زدنـد كـه سـه روز تـمـام بـه حـال بـى هـوش مى افتاد و از گوش وى خون مى آمد.(97)
مـرحـوم طـبـرسـى (ره ) مـى نـویـسـد: حـضـرت نـوح 950 سـال شـب وروز مـردم را بـه سـوى خـدا دعـوت مـى كرد، ولى سخنان وى در آن مردم اثرى نـداشـت و گاهى آن قوم به قدرى او را مى زدند كه بى هوش مى شد؛ وقتى به هوش مى آمد و مى گفت :
اللهم اهد قومى ، فانّهم لایعلمون ؛(98)
خدایا قوم مرا هدایت كن كه نمى دانند.
از وهب نقل شده است : نوح سه قرن تمام مردم را به خدا دعوت مى كرد كه هر قرن سیصد سـال بـود. او در ایـن نـهـصـد سال ، پنهان و آشكارا دعوت خود را ابلاغ مى كرد، ولى آن مـردم جـز بـرطـغیان و سركشى نیفزودند و هر قرن كه مى آمد، مردم آن قرن سركش تر از قـرن پـیـش بودند تا جایى كه مردم دست كودكان خود را مى گرفتند و آن ها را نزد نوح مى آوردند و به آن ها سفارش مى كردند و مى گفتند:
لئن بقیت بعدى فلا تطیعنّ هذا المجنون ؛
اگر پس از من زنده ماندى ، مبادا از این دیوانه پیروى كنى .
سـپـس ادامـه داده مـى گـویـد: آن مـردم بـه نوح حمله مى كردند و او را چنان مى زدند كه از گوش هاى آن حضرت خون مى آمد و بى هوش ‍ مى شد. در این وقت او را برداشته به خانه اى مى انداختند یا به همان حال بى هوشى بر در خانه اش گذارده و مى رفتند.(99)
از لحـن قـرآن كریم هم به خوبى فهمیده مى شود كه آزار آن ها به آن حضرت ، شدید و سخت بوده است . خداوند در سوره هاى انبیاء و صافّات مى فرماید:... مانوح و خاندانش را از انـدوه و مـحنت بزرگ نجات دادیم .(100) و مفسران گویند كه منظور از اندوه بزرگ ، همان آزارهاى زیادى است كه مردم به آن حضرت مى كردند.
در سـوره قـمـر حـكـایـت فـرمـوده كـه نـوح دعـا كـرد و گـفـت :پـروردگـارا! مـن مـغلوب (وازپاافتاده ) هستم ، تو یاریم ده .(101)
در سـوره شـعـراء هـم آمـده كـه ایـن گـونـه بـه درگـاه خـداى رحمان استغاثه كرد و گفت :پروردگارا! به راستى كه این قوم مرا تكذیب كردند، پس میان من و ایشان گشایشى ده و مرا با مردمانى با ایمانى كه با من هستند،(از دست اینان ) نجات ده .(102)
نفرین نوح
چـنـان كـه قـرآن كـریـم تـصـریـح مـى كـنـد، نـوح 950 سـال مـیـان آن مـردم تـوقـف كرد و به كار تبلیغ دین و دعوت مردم به سوى خداى سبحان مـشـغـول بـود و بـراى پیش رفت این آیین ، آسودگى و آسایش نداشت و همواره مردم را به ایـمـان بـه خـدا و روز جـزا و كـسـب فـضـیـلت و تقوا دعوت مى نمود، اما باگذشت آن مدت طولانى به جز از همان افراد انگشت شمارى كه بدو ایمان آورده بودند، كسى دعوت او را پاسخ نداد و آن حضرت از دیگران ماءیوس گردید، به ویژه كه وحى الهى نیز به این نـاامـیـدى وى كـمـك كـرد، زیرا خداوند به او خبر داد كه از قوم تو جز همین افرادى كه ایمان آورده اند كس دیگرى ایمان نخواهد آورد، به همین سبب از كارهایى كه اینان مى كنند، اندوهگین مباش .(103)
در حـدیـثـى اسـت كه چون سیصد سال از دعوت نوح گذشت ، آن حضرت خواست درباره آن مـردم نفرین كند و هم چنان كه نماز صبح را خوانده و به قصد نفرین نشسته بود، چند تن از فـرشـتـگـان از آسمان هفتم بروى فرود آمده سلام كردند و سپس گفتند: خواهشى از تو داریم ! نوح پرسید: خواهش شما چیست ؟ گفتند: خواهش ما این است كه نفرین را به تاءخیر اندازى ، زیرا این نخستین عذاب خدا در روى زمین خواهد بود. نوح در پاسخشان فرمود: تا سیصد سال دیگر آن را به تاءخیر انداختم .
وقتى سیصد سال دوم نیز به پایان رسید و خواست نفین كند، دسته دیگرى از فرشتگان از آسـمـان شـشـم آمـدنـد و از وى خـواسـتـنـد تا باز هم نفرین را به تاءخیر اندازد، بدین ترتیب سیصدسال دیگر نیز به تاءخیر افتاد.
وچون نهصد سال تمام شد، پیروان نوح از آزار دشمنان به تنگ آمدند و از او خواستند تا گـشـایـشـى از خـدا بـخـواهـد.نـوح قـبـول كـرد و پس از نماز به درگاه خداوند دعاد كرد. جبرئیل نازل شد و به نوح گفت : خداوند دعاى تو را مستجاب كرد. اكنون به پیروان خود بگو كه خرما بخورند و هسته آن را بكارند و از آن نگهدارى كنند تا بزرگ شود. پس از بارور شدن درختان ، بلا از ایشان برطرف مى گردد و فَرَجشان خواهد رسید.
نـوح گـفـتار جبرئیل را به پیروان خود اطلاع داد. همگى خرسند شدند و دستور خداوند را انجام دادند. وقتى درخت ها بارور شد، نزد نوح آمدند و گفتند: زمانى را كه خبر داده بودى ، فـرارسـیـده اسـت . نـوح از خـداونـد خـواسـت تـا مـطـابـق وعـده عـذاب را نـازل كـنـد. وحـى شـد كه به ایشان بگو: این خرما را هم بخورید و هسته آن را بكارید و پـس ار بـارور شدن درختان ، گشایش مى رسد. در این موقع بود كه یك سوم آن مردم نیز از دیـن نـوح دسـت كشیدند و بى دین شدند. دوسوم دیگر ماندند. خرماها را خوردند و هسته اش را كـاشـتـنـد و هم چنان مراقبت مى كردند تا بارور گردید. چون نزد نوح آمده و وفاى وعده حق را خواستند، دوباره به وى وحى شد كه به آن ها بگو: این خرما را هم بخورید و هـسـتـه اش را بكارید در آن موقع هم یك سوم دیگر از دین بیرون رفتند و یك سوم باقى مـانـدنـد، بـراى بـار سـوم به دستور عمل كردند و چون هسته را كاشته و درخت شد و به ثـمـر رسید، نزد نوح آمدند و گفتند: به جز این افراد اندك كسى به جاى نمانده و اگر ایـن بـار نیز فَرَج ما به تاءخیر افتد، ترس آن داریم كه ما به تاءخیر افتد، ترس آن داریم كه ما نیز به هلاكت در دین و گمراهى دچار شویم .
حـضرت نوح نماز خواند ودعا كرد. در دعاى خود گفت : پروردگارا جز این افراد اندك كسى در پیروى من باقى نمانده و من ترس ‍ آن دارم كه اگر این بار فرج را به تاءخیر اندازى اینان هم از دین بیرون روند. در این وقت بود كه خداوند بدو وحى فرمود: دعایت را مستجاب كردیم ، اكنون دست به كار ساختن كشتى شو.(104)
در حدیث دیگرى است كه پس از این آزمایش ها، بیش از هفتادوچند نفر به جاى نماندند. خداى سـبحان به نوح وحى كرد:این براى آن بود تا مؤ منان خالص و پاك به جاى بمانند و افراد ناخالص از كنار تو پراكنده شوند. اكنون من به آن ها نیرویى در دین مى دهم كه تـرس و بـیـمـشـان را بـه آسـایـش و امـن تـبـدیـل كـنـد تـا از روى اخـلاص مـرا عـبـادت كنند.(105)
بـه هـر صـورت ، هـنـگـامـى كـه نوح از ایمان آوردن قوم خویش ماءیوس گردید و آن همه لجـاجـت و سـتـیـزه جویى را دید، ایشان را به سختى نفرین كرد و گفت :... پرودگارا دیـّارى از كـافـران را در زمـیـن (زنـده ) مـگـذار، كـه اگـر زنده شان بگذارى بندگانت را گمراه كنند و جز بدكارانى ناسپاس تولید نكنند.(106)
خداى تعالى نیز دعاى نوح را مستجاب فرمود و عذابى قطعى را برآن مردم ستم گر مقرر كـرد و حـكـم عـذاب آن هـا بـه گـونـه اى بود كه از وساطت نوح نیز درباره آن ستمكاران جلوگیرى كرد و بدو گفت :
ولاتخاطبنى فى الذین ظلموا انّهم مغرقون (107)؛
دربـاره ایـن سـتم گران مرا مخاطب مساز و (وساطت نكن و نجاتشان را از من مخواه ) كه غرق شدنى هستند.
آرى مـردمـى كـه این قدر خیره سرند كه به جاى تقدیر و تشكر از چنین پیغمبرى كه شب وروز خود را وقف هدایت آنان كرده و به طور رایگان در آن مدت طولانى كمر همّت بسته تا آن هـا را از تـواشـع وكـرنش در برابر بتان بى جان و پرستش مجسمه هاى بى روحى - كـه جـز ایـجـاد تـفـرقه و دودستگى و خمودى فكر و بدبختى ، ثمره دیگرى براى مردم نـداشـت - رهـایـى بـخـشد، او را كتك مى زنند و آن همه آزار و صدمه مى رسانند و به جاى اسـتـمـاع سـخـنـان جـان بـخـش او، چـنـان كه خود نوح مى گوید: انگشت ها را در گوش مى گـذاردنـد و جـامـه هـا را بـر سـرمـى كـشـیـدنـد كه سخنان او را نشوند، چنین مردمى مستحق نـابـودى و هـلاكـت هـسـتـنـد و بـایـد از بـیـخ و بـن كـنـده شـونـد و بـه جـاى آن هـا نـسـل جدیدى بیایند كه قابلیّت درك حقایق و آمادگى پذیرفتن سخنان پیامبران الهى را داشته باشد.
كشتى نوح
پـس از آن كـه خـداى تـعـالى بـه نـوح خبرداد كه به جز این افراد اندك كس دیگرى به تـوایـمـان نخواهد آورد، دستور ساختن كشتى را صادر فرمود و چنان كه از ظاهر قرآن به دسـت مـى آیـد، سـاخـتـن كـشـتـى تا به آن روز بى سابقه بوده است ، از این رو به نوح فـرمود:كشتى را تحت نظر ما و به دستور ما بساز و درباره كسانى كه ستم كرده اند مرا مخاطب مساز (و نجاتشان را از من مخواه ) كه غرق شدنى هستند.(108)
نـوح نـیـز طـبق دستور الهى دست به كار ساختن كشتى شد و تخته ، میخ و چوب از اطراف تـهـیـه مـى كـرد و زیـر نـظـر فـرشـتـگـان الهـى ، آن هـا را بـه هـم متصل ساخته و به سرعت كشتى را آماده مى كرد.
و همان گونه كه پیش از این اشاره شد، آن مردم كوته فكر كه منطق درستى نداشتند و در صـدد بودند تا به هر نحو شده نوح را بیازارند، وسیله جدیدى براى آزار حضرت به دست آوردند و زبان به تمسخر شیخ ‌الانبیاء گشودند و هركس به نحوى او را سرزنش ‍ و استهزا مى كرد.
یـكـى مـى گـفـت كه اى نوح پس از پیغمبرى ، نجّار شده اى ؟ دیگرى پوزخند مى زد و مى گـفـت كـه در ایـن سـرزمـیـن خـشـك كـه آبـى وجـود نـدارد، كـشـتـى بـا ایـن عـرض و طـول را بـراى چـه مى سازى ؟ نكند در بیابان خشك مى خواهى كشتى بانى كنى ؟ سومى مى گفت كه این كشتى را در خشكى مى سازى ، پس كجا در آب مى اندازى !
نـوح در پـاسخ آن ها یك جمله مى گفت و اظهار مى داشت :اگر شما امروز ما را مسخره مى كـنـیـد، روزى خـواهـد آمـد كه ما نیز شما را مسخره كنیم ، و به زودى خواهید دانست كه عذاب خواركننده و ذلّت بار به سراغ كدام یك از ما دو طایفه خواهد آمد(109).
در حدیث است كه چون شروع به درخت كارى كرد، كسانى كه بروى عبور مى كردند مسخره كـنـان بـدو مـى گفتند:به درخت كارى مشغول شده اى ؟ وقتى درخت ها بزرگ شد و آن ها را قطع و شروع به نجّارى كرد، بدو مى گفتند: نجّار شده اى ! و همین كه به ساختن كشتى مـشـغـول شـد بدو مى خندیدند و به یك دیگر مى گفتند: حالا دیگر در این سرزمین بى آب بـه شـغـل كشتى بانى دست زده و ملّاح شده است ! آن دوران هم گذشت و به تدریج كشتى ساخته و حاضر شد.
در مـقـدار طـول ، عـرض ، ارتـفـاع و كـیـفـیـت آن كـشـتـى اخـتـلاف اسـت . بـعـضى گفته اند: طـول آن 1200، عـرضـش 800 وارتـفـاعـش 80 ذراع بـوده اسـت وطـبـق ایـن قـول روایـتـى هـم از امـام صـادق (ع ) رسـیـده اسـت ، دیـگـرى گـفـتـه اسـت : طـول آن 700، عـرضـش 500 و ارتـفـاعـش 80 ذراغ بـوده و قـول سـوم آن اسـت كـه طول آن 300، و عرض و ارتفاعش 30 ذراع بوده است ، واللّه اءعلم .(110)
از ابـن عـبـاس نقل شده كه كشتى مزبور داراى سه طبقه بود. طبقه زیرین براى جانوران وحـشـى ، طـبـقـه وسـط بـراى چـهارپایان و طبقه بالا براى مردمى كه با نوح بودند، و حـضـرت نـوح هـر چـه خـوراكـى و لوازم دیـگـر بـرداشـتـه بـود، در هـمان طبقه بالا جاى داد.(111)
بـه هـرصـورت كـشـتـى آمـاده شد و نوح منتظر فرمان خداوند بود. در این وقت دستور آمد: وقـتـى كـه دیـدى فـرمـان در رسـیـیـد(و نـشـانه هاى عذب آمد) و (آب از) تنور جوشیدن گـرفـت ، از هر حیوانى یك جفت بردار و خاندانت (به جز آن كسانى كه وعده عذاب آن ها را پـیـش از ایـن بـه تو خبر داده ایم ) و هم چنین كسانى كه به توایمان آورده اند را با خود بـردار و بـه كـشتى وارد شو، ودرباره كسانى كه ستم كرده اند با من گفت و گو مكن كه غرق شدنى هستند.(112)
تنور كجا بود و منظور از آن چیست ؟
چـنـان كـه گـفـتـه شـدن نـشـانـه توفان ، جوشیدن آب از تنور بود. و تنور در لغت به جـایـگـاه طـبـخ نـان گـویـنـد مـطـابـق چـنـد حـدیـث و گـفـتـارى كـه از ابـن عباس و دیگران نقل شده ، تنور مزبور كه اكنون در مسجد كوفه است تنورى بود كه در خانه نوح یا در خـانه زن مؤ منى قرار داشت كه براى پخت نان از آن استفاده مى كردند. زن نوح یا آن زن مؤ منه مشغول پخت نان بود كه ناگاه جوشش آب را از تنور مشاهده كرد. بى درنگ جریان را بـه نـوح گزارش دادند. آن حضرت بیامد و مقدارى خاك رویآن ریخته و آن را مهر كرد، سـپـس به كنار كشتى آمد و كسانى را كه قرار بود در كشتى سوار كند و هم چنین حیوانات را در آن جـاى داد. سـپس بازگشت و خاك ها را از روى تنور به یك سو زد و در این وقت آب جوشید و آسمان نیز همانند دهانه مشك شروع به باریدن نمود و رود فرات و چشمه ها نیز طغیان كردند و آب زمین را فراگرفت .(113)
دربـاره تـنور گفته هاى دیگرى نیز نقل شده مانند اینكه : گفته اند منظور از تنور، همان ظـاهـر وسطح زمین است ؛ یعنى آب از سطح زمین جوشش كرد و یا از منظور طلوع خورشید و درخـشـنـدگـى آفـتاب است ، ولى همان گونه كه طبرسى و مجلسى (ره ) و دیگران گفته اند، قول اوّل صحیح تر است .
در هـر حـال آب از چـشمه ها به شدت جوشید و رودها طغیان نمود و از آسمان هم مانند دهانه مـشـك بـاران مـى ریـخـت . طولى نكشید كه سراسر زمین و دشت وبیابان را آب فراگرفت .تـنـهـا نـوح و خـانـدان و پـیـروانـش بـودنـد كـه به كشتى درآمدند و از غرق شدن نجات یافتند.
نـوح بـه هـمـراهـانـش گـفـت :در كـشتى سوار شوید و به نام خدا در وقت سوار شدن و ایـسـتـادنش تبرّك جویید كه پروردگار من آمرزنده و مهربان است .(114) آنان نیز نام خدا را برزبان جارى ساختند و همگى در كشتى جاى گرفتند.
كـشـتـى ، آن هـا را در میان امواجى چون كوه پیش مى برد(115) و آن ها كه سوار كـشـتـى بـودنـد، مـردم گـردن كش و خیره سر كافر را مى دیدند كه چگونه در میان امواج خروشان با مرگ دست به گریبان اند و میان توفانِ خشم پرودگار دست وپا مى زنند و پاسخ سركشى و پوزخنده هاى خود را مى گیرند.
آرى خداى سبحان درباره آن ها مى گوید:ما، نوح و همراهانش را در آن كشتى نجات دادیم ، و دیگران را غرق كردیم و به راستى كه در این جریان عبرتى است و بیشترشان مؤ من نـبـودنـد.(116) و در جـاى دیـگـر مـى گـوید:ما نوح و همراهانش را در آن كشتى نـجـات دادیـم و تـنـهـا آنان را جانشین (وباقى ماندگان ) در زمین قرار دادیم و كسانى كه آیـات مـا را تـكـذیـب كـردنـد غـرق كـردیـم ، پس بنگر كه چگونه بود سرانجام بیم داده شـدگـان ... و بـه جـرم خـطـاكـارى هـاى خـودشـان بـود كـه غـرق شـده و داخل دوزخ شدند.(117)
تعداد نجات یافتگان
در تـعـداد ایـمان آورندگان و آن ها كه به كشتى سوار شدند، اختلاف است . و پیش از این در حـدیـثـى گـذشـت كـه آن هـا هـفـتـادوچـنـد نـفـربـودنـد. قـرآن كـریـم بـه طـور اجمال مى گوید:و جز اندكى بدو ایمان نیاوردند.(118) جمعى از مفسّران گفته انـد: مـجـمـوع آن هـایـى كـه بـه وى ایـمـان آوردنـد، هشتاد نفر بودند و به گفته بعضى دیـگـرى هـفـتـاد و هشت نفر بودند كه هفتاد و دو نفر آن ها از مردان و زنان قوم او و شش نفر دیگر پسران و زنانشان بوده اند. هم چنین در حدیثى از امام صادق (ع ) است كه جمعا ده نفر بودند و نیز قولى است كه هفت نفر بوده اند.(119)
بـه هـرحـال گـروه انـدكـى بـوده انـد كـه سـه پسر نوح ، یعنى سام ، حام و یافث - كه نژادهاى كنونى روى زمین از نسل آن هایند- با زنانشان در میان آن بودند.
داستان پسر نوح
نوح پسر دیگرى به نام كنعان داشت كه جزء دشمنان او بود از پدر كناره گرفته و به دیـن و آیـیـن او ایـمـان نـیـاورده بـود. هنگامى كه آب از هر سو زمین را فراگرفت و نوح و هـمـراهـانـش در كـشـتـى قرار گرفتند و آن منظره هولناك را تماشا مى كردند، ناگاه چشم نـوح بـه آن پسر افتاد كه مانند مردم دیگر براى نجات خویش تلاش مى كند و مى خواهد به وسیله خود را از غرق شدن نجات دهد.
نـوح بـه دلیـل عـلاقـه پـدرى او را صـدا زد و گـفـت :پـسـرجـان ! بـیـا بـا مـا سـوار شو(وایمان آور) و از زمره كافران بیرون آى .(120)
آن بى چاره به حدّى گرفتار غرور بود كه به جاى آن كه در آن لحظه حساس سخن پدر را بـشـنـود و نصیحت او را بپذیرد در جواب گفت : هم اكنون به كوهى پناه مى برم تا مـرا از خـطـر آب حـفـظ كـنـد.(121)امـا نـمـى دانـسـت كـه ایـن سیل و توفان معمولى نیست ، بلكه عذاب و قهر الهى است كه به صورت توفان درآمده و آن مردم خیره سر را در كام خود فرومى برد و با این وضع ، راه فرار بروى مسدود است . نـوح ایـن مـطـلب را نـیـز بـه وى تـذكـر داده و از روى دل سوزى گفت : امروز در برابر فرمان و عذاب الهى پناه گاه و نگهبانى وجود ندارد و تـنـهـا كـسـانـى كـه (بـه وسـیـله ایـمـان بـه خـدا) مـورد رحـمـت الهـى قـرار گـیـرنـد، اهل نجات هستند....(122)
شـایـد هـنـوز سـخـن نـوح بـه پـایـان نـرسـیـده بـود كـه مـوج بـرخـاسـت و مجال ادامه سخن را از كف او ربود و میان آن دو جدایى افكند وپسر نوح را در كام خود كشید.
نوح كه قبل از آن وعده نجات خاندان خود را از خداى سبحان دریافت كرده بود، در این وقت روى تضرّع و نیاز به درگاه پروردگار بى نیاز كرد و گفت :پروردگارا! پسر من جزء خاندان من است و وعده تو حق است .(123) و تو خود وعده كردى كه من و خاندانم را نجات بخشى !
پـرودگار متعال به نوح پاسخ داد:وى از خاندان تو نیست ... و چیزى را كه بدان علم ندارى از من درخواست مكن و تو را پند مى دهم كه از نادانان نباشى .(124) حضرت رضـا(ع ) در تـفـسـیـر ایـن آیـه فـرمـود: وى پـسـر صـلبـى و نـسـبـى نوح بود، اما چون نافرمانى خداى عزوجل را نمود(و از آیین پدر پیروى نكرد) خداوند او را از پدر جدا كرد و از زمره خاندان نوح بیرون برد.(125)
یـعـنـى در پـیش گاه پرودگار متعال ، عمل و كردار افراد میزان نزدیكى و دورى آن ها به پـیـغـمـبران بزرگوار الهى و مردمان صالح درگاه پرودگار است و ارتباط خویشاوندى بـا آنـان در ایـن بـاره هـیـچ تـاءثـیـرى نـدارد و در وقـت نزول عذاب به كار نمى آید.
آرى در ایـن درگـه سـلمـان فـارسـى (126) بـراثـر اطـاعـت حـق و پـیـروى دسـتـورهاى رسـول گـرامـى اسـلام از زمـره خـانـدان آن بـزرگوار گشته و به افتخار السلمان منّا اهـل البـیـت مـفـتـخـر مـى گـردد، ولى پـسـر نـوح به جرم نافرمانى و پیروى نكردن دسـتـورهـاى پـدرش از خـاندان وى جدا مى شود و خطاب انه لیس من اهلك درباره اش به نوح نازل مى گردد.
سعدى در این باره گوید:
پسرنوح با بدان بنشست
خاندان نبوتش گم شد

سگ اصحاب كهف روزى چند
پى مردم گرفت و آدم شد

روى هـم رفـتـه ، از سـؤ ال و جـوابـى كـه بـیـن خـداى تـعـالى و نـوح ردّ وبـدل شـد، معلوم مى شود كه نوح از كفر دونى فرزندش بى خبر بود و گرنه با این تضرّع وزارى نجات او را از خدا درخواست نمى كرد، زیرا وى خود از خدا خواسته بود كه : پروردگارا دیّارى از كافران را بر روى زمین باقى مگذار...(127) و با این جمله ، نابوده همه كافران ار از خدا درخواست كرده بود و از سوى دگیر خداوند نیز او را از وسـاطـت دربـاره كافران ممنوع ساخته و صریحا بدو گفته بود:... درباره ظالمان مـرا مخاطب نساز كه غرق شدنى هستند.(128) و چون به كفر فرزند واقف گردید، دانست كه عاطفه پدرى او را به شتاب واداشته و چیزى را كه از حقیقت آن آگاه نبوده و نمى بـایـسـتـى از خـدا بـخـواهـد درخـواسـت كرده و همین را براى خود لغزش دانست و زبان به عـذرخـواهـى و اسـتغفار گشوده گفت :پروردگارا! به تو پناه مى برم كه چیزى را از تـو بـخواهم كه بدان علم ندارم و اگر تو مرا نیامرزى و مورد رحمت خویش قرار ندهى از زیـان كـاران خـواهـم بـود.(129) و بـه گـفـتـه طبرسى در تفسیر آیه فوق ، این سـخـنان دلیل بر كمال فروتنى نوح است كه در این جا اظهار داشته ، چون گناهى از وى سرنزده بود كه بخواهد از آن ها به درگاه خدا استغفار كند.


[ جمعه 19 آبان 1391 ] [ 08:17 ب.ظ ] [ حسین احمدی ] [ نظرات ]

سبب قتل هابیل
از حـدیـث بـالا ایـن مـطـلب هـم مـعـلوم شـد كـه مـطـابـق روایـات اهـل بـیـت ، عـلّت قـتـل هـابـیـل هـمـان مـسـئله جـانـشـیـنـى حـضـرت آدم بـود، زیـرا وقـتـى قـابـیل دید كه حضرت آدم برادرش هابیل را به این مقام برگزیده ، به وى حسادت برد تـا آن جـا كـه درصـدد قـتـل او بـرآمـد؛ كـه (طـبـق نـظـر اهـل سـنـت ) بـه خـاطـر هـمـسـر هـابـیـل ، بـه وى رشـك بـرد و او را بـه قتل رسانید.
در حـدیـثـى كه مجلسى (ره ) در بحار از معاویة بن عمّار از امام صادق (ع ) روایت كرده ،آن حـضـرت داسـتـان را ایـن گـونـه بـیان فرمود:خداوند به آدم وحى كرد: اسم اعظم من و مـیـراث نـبـوت و اسمایى را كه به تو تعلیم كرده ام و هر آن چه مردم بدان احتیاج دارند هـمـه را بـه هـابـیـل بـسـپـار. آدم نـیـز چـنـیـن كـرد. و چـون قـابـیـل مـطلّع شد خشمناك گشته ، نزد آدم آمد و گفت : پدر جان مگر من از وى بزرگ تر و بـدیـن مـنـصب شایسته تر نیستم ؟ آدم فرمود: اى فرزند! این كار به دست خداست و او هر كه را بخواهد به این منصب مى رساند و خداوند او را مخصوص این منصب قرار داد اگر چه تو از وى بزرگ تر هستى . اگر مى خواهید صدق گفتار مرا بدانید هر كدام یك قربانى به درگاه خداوند ببرید و قربانى هر یك قبول شد، او شایسته تر از آن دیگرى است .
نشانه پذیرفته شدن (قبول قربانى ) در آن وقت ،آن بود كه آتشى مى آمد و قربانى را مى خورد.
قابیل و هابیل - چنان كه خداوند در قرآن بیان فرموده - به درگاه خداى قربانى آوردند، بـه ایـن تـرتـیـب كـه - بـرطـبـق بـرخـى از روایـات - چـون قابیل داراى زراعت بود، براى قربانى خویش مقدارى از گندم هاى بى ارزش و نامرغوب خـود را جـدا و بـه درگـاه خـداونـد برد، ولى هابیل كه گوسفنددار بود، یكى از بهترین قـوچ هـا و گـوسـفـندان چاق و فربه خود را جدا كرد و براى قربانى برد. در این هنگام آتـش ‍ بـیـامـد و قـربـانـى هـابـیـل را خـورد و قـربـانـى قابیل را فرانگرفت .
شـیـطـان نـزد قـابـیـل آمـد و بـه وى گـفـت : ایـن پـیـش آمـد در حـال حـاضـر بـراى تـو اهـمـیـّت نـدارد، چـون تـو و هابیل برادر هستید، امّا بعدها كه از شما دو نفر فرزندان و نسلى به وجود آید، فرزندان هـابـیل به فرزندان تو فخرفروشى كرده و به آن ها خواهند گفت كه ما فرزندان كسى هـسـتـیـم كـه قـربـانـیـش قـبـول شـد، ولى قـربـانـى پـدر شـمـا قـبـول نـشـد. اگـر تـو هـابـیـل را بـكـشى ، پدرت ناچار خواهد شد تا منصب او را به تو واگـذار كـنـد. بـدیـن تـرتـیـب قـابـیـل را وادار كـرد تـا بـرادرش هابیل را به قتل برساند (48).
خـداى سـبـحـان در قـرآن كـریم ماجرا را چنین بیان فرموده است :و خبر دو فرزند آدم را بـرایـشـان بـخـوان ، آن دم كـه قـربـانـى بـردنـد و از یكى از آن دو پذیرفته شد و از دیـگـرى پـذیـرفـتـه نـشـد. او (بـه آن دیـگـرى كـه قـربـانـیـش قـبـول شـده بـود) گـفت كه تو را خواهم كشت ! و آن دیگرى در جواب گفت : این مربوط بـه مـن نـبـود، بـلكـه قـبـولى قـربـانـى بـه دسـت خـداسـت و او هـم از پـرهـیزگاران مى پذیرد.
و بـه دنـبـال آن ادامـه داد:اگـر تـو هـم دسـت بـه سـوى مـن دراز كـنـى كـه مـرا بـه قـتـل بـرسـانـى ، مـن بـراى كـشـتـن دسـت بـه سوى تو دراز نمى كنم كه من از پرودگار جهانیان مى ترسم .
مـن مـى خـواهـم تـا خـود دچار گناه نگردم و گناه كشتن من و مخالفت تو هر دو به خودت بازگردد و از دوزخیان گردى و البته كیفر ستم كاران همین است .(49)
قـابـیـل تـصـمـیـم بـر كـشـتـن بـرادر گـرفـت و نـیـروى عـقـل و خرد، عواطف برادرى ، ترس از خدا و رعایت حقوق پدرومادر، هیچ كدام نتوانست جلوى تـوفـان خـشـمـى را كـه كـانـونـش هـمـان صفت نكوهیده و زشت حسد بود، بگیرد. سرانجام درصـدد بـرآمـد تـا هـرچـه زودتـر تـصـمـیـم خـود را عـمـلى سازد. به همین منظور در پى فـرصـتـى مـى گـشـت تـا ایـن كه وقتى هابیل سرگرم كار - یا به گفته طبرى - براى چـراى گـوسـفـندان خود در كوهى به خواب رفته بود، سنگى را بر سراو كوفت وبدین ترتیب او را كشت .
آرى ایـن صـفـت نـفـرت انـگـیـز چه جنایت ها كه در دنیا نكرده و چه خون هاى به ناحقى كه نـریـخـته و چه خانمان ها را كه بر باد نداده است . حسد نه فقط موجب به هم ریختن نظام اجتماع و به خاك و خون كشیدن محسودان مى گردد، بلكه خود شخص حسود را نیز دقیقه اى راحـت و آسـوده نـمـى گـذارد و لذت زنـدگى را از كام او مى برد و پیوسته او را در آتش حـسـادت مـى سـوزانـد و گـوشـت و اسـتـخـوانـش را آب مـى كـنـد و اگـر او را بـه حـال خـود واگـذارد هم چنان زبانه مى كشد تا بالاخره حسود را وادار كند عملى را در خارج انجام داده و دچار كیفر آن گردد یا در همان آتش خانمان برانداز حسد بسوزد و تاروپودش بر باد رود.
خداى بزرگ به دنبال این موضوع مى گوید:
نـفـس (سـركـش ) قابیل درباره كشتن برادرش مطیع و رام او گردید و (سرانجام ) او را كشت و از زیان كاران گردید(50).
بدین ترتیب قابیل اوّلین خون به ناحق را در روى زمین ریخت و چندان طولى هم نكشید كه پشیمان گردید. و با این كار خشمش فرو نشست و انتقام خود را از برادر گرفت ، اما نمى دانـسـت چـگـونـه جـسد بى جان برادر را بپوشاند و از انظار ناپدید كند. چندى آن را به دوش كـشـیـد و بـه ایـن طـرف و آن طرف برد، ولى فكرى به خاطرش نرسید وسرانجام خـسته و كوفته شد. به تدریج كه نداى وجدان او را به جُرم جنایتى كه كرده بود، به باد ملامت گرفت و شروع به سرزنش او كرد.
خـسـتـگـى جسمى از یك طرف و شكنجه هاى وجدانى - كه معمولا گریبان گیر افراد جنایت كـار را مـى گـیـرد - از سـوى دیگر او را تحت فشار قرار داد و به سختى از كرده خویش پشیمان شد، چنانچه خداى تعاى در دنبال این ماجرا فرمود: فاصبح من النّادمین .
امـا خـداى تـعـالى بـه خـاطـر رعـایـت احـتـرام آن بـدن پـاك ، و تـعـلیـم نـسـل آدمـیـان ، كـلاغـى را مـعلّمش ساخت ، زیرا به گفته بعضى : بر اثر آن سبك سرى ، قـابـلیـّت وحـى و الهـام را هم نداشت و به همین دلیل بایست براى دفن جسد برادر از زاغ تـعـلیـم مـى گـرفـت . بـه هـرصـورت خـداى تـعـالى دو زاغ را فـرستاد و آن ها در پیش قـابـیـل بـه نـزاع بـرخـاسـتـه ویـكـى ، دیـگـرى را كـشـت و سـپـس بـا چـنـگـال و پـاهـاى خـود گـودالى حـفـر كـرد و لاشـه آن را در آن گـودال انـداخـتـه و روى آن خـاك ریـخـت و پـنـهـانـش كـرد. در ایـن جـا بـود كـه قـابـیـل فـریـاد زد:واى بـرمـن كـه از ایـن زاغ نـاتـوان تـر هـسـتم !(51) و به دنـبـال آن كـشـتـه بـرادر را دفـن كـرد و بـه سـوى پـدر بـازگـشـت . حـضرت آدم كه دید هابیل با وى نیست ، پرسید: هابیل چه شد؟ وى در پاسخ پدر گفت : مگر مرا به نگهبانى او گماشته بودى كه اكنون سراغش را از من مى گیرى ؟ آدم (ع ) روى سابقه عداوتى كه قابیل به هابیل داشت ، احساس كرد كه اتفاقى افتاده و پس از جست و جو واطلاع از قبولى قربانى هابیل ، به یقین دانست كه قابیل او را كشته است .
طـبـق بـرخـى از نـقـل هـا، آدم ابـوالبـشـر از قـتـل هابیل به شدت متاءثر شد و چهل شبانه روز در مرگ او گریست تا خداوند براو او وحى كرد من به جاى هابیل ، پسر دیگرى به تو خواهم داد. پس از آن حوّا حامله شد و پسر پاك و زیـبـایى زایید كه نامش راشیث یا هبة اللّه یعنى بخشش خدا، نامید چون او را بـدو بـخـشـیـده بود و چنان كه برخى گفته اند: شیث لفظى عبرى و هبة اللّه معناى عربى آن است .(52)
شـیـث بـزرگ شد و طبق دستور خداوند، آدم او را وصى خود گردانید واسرار نبوت را به وى سـپـرده ، مختصات انبیا را نزد او گذارد و درباره دفن و كفن خود به او سفارش كرد و گـفـت : چـون مـن از دنـیـا رفـتـم مـرا غـسـل بـده و كفن كن و بر من نماز بگذار و بدنم را در تـابـوتـى بنه و تو نیز هنگام مرگ آن چه به تو آموختم و نزدت گذاشتم به بهترینِ فرزندانت بسپار.
عـمـر حـضـرت آدم را بـه اخـتـلاف روایـات 930 ،936،1000،1020 و 1040 سال گفته اند.(53) وهنگامى كه از دنیا رفت ، بدن او را در تابوتى گذارده و در غار كـوه ابـوقبیس دفن كردند تا وقتى كه نوح پس از توفان بیامد و آن تابوت را با خود بـرداشـت و در كـشـتى نهاده به كوفه برد و در غرى (شهر نجف كنونى ) به خاك سپرد. چنان كه در زیارت نامه امیرمؤ منان (ع ) مى خوانیم :
السلام علیل و على ضجیعیك آدم و نوح ؛ سلام برتو و برآدم و نوح كه در كنار تو خفته و قبرشان در كنار قبر تواست .
مرگ حوّا
گـفـتـه انـد كـه پـس از وفـات آدم ، حـوّا یـك سـال بیشتر زنده نبود و پس از پانزده روز بیمارى از دنیا رفت و او را در كنار جاى گاه آدم به خاك سپردند. ظاهرا آن چه در بین مردم مـعـروف شده كه حوّا در جدّه مدفون است و به همین سبب نیز به جدّه موسوم گردیده ، بى اساس است ، زیرا جدهّ در لغت به معناى كنار دریا و نهر است و نامیدن شهر جدّه به این نام ، بـه هـمـیـن مـنـاسـبـت بـوده كـه در كـنـار دریـا قـرار دارد؛ نـه بـه دلیـل آن كـه مـدفـن حوّاست ، و شاید این سخن از آن جا پیدا شد كه در برخى از روایات - كـه طـبـرى و دیگران نقل كرده اند - این مطلب آمده كه حوّا هنگام هبوط از بهشت ، در سرزمین جـدّه فـرود آمـد، چـنـان كـه آدم ابـوالبـشـر در سـرزمـیـن هـنـد و كـوه سـرانـدیـب نازل شد، چنان چه پیش از این نیز ذكر شد(54) واللّه اءعلم .
آن چه بر آدم (ع ) نازل شد
بـراسـاس تـعـدادى از روایـات كـه شـیـعـه و سـنـى از رسـول خـدا نـقـل كـرده انـد، خـداونـد در مـجـمـوع 104 كـتـاب بـر پـیـمـبـران خـویـش نـازل فـرمـوده كـه ده كـتـاب از آن هـا، تـنـهـا بـر آدم (ع ) نـازل شـده اسـت .در روایـتـى كـه از سـیـدبـن طـاووس در سـعـد السـعـود نـقـل شـده ، خـداى تـعـالى كـتـابـى بـه لغـت سـریـانـى بـر حـضـرت آدم نـازل كـرد كـه در 21 ورق بـود و آن نـخـسـتـیـن كـتـاب نازل شده از سوى خداوند بر كرده زمین بود.(55)
طـبرى ، ابن اثیر و مسعودى در كتاب هاى خود ذكر كرده اند كه خداوند 21 صحیفه بر آدم نـازل فـرمـوده و از ابوذر روایت كرده اند كه رسول خدا فرمود:آدم از كسانى بود كه خـداونـد حـكـم حـرمـت مـردار، خـون و گـوشـت خـوك را بـا حـروف مـعجم در 21 ورق بر وى نازل فرموده (56).
درحـدیـثـى كـه كـلینى ، صدوق ، برقى و دیگران از امام باقر و صادق (ع ) روایت كرده اند، آن دو بزرگوار فرمودند كه خداى تعالى به حضرت آدم وحى كرد كه من همه خیر را - و در حدیثى همه سخن را- در چهار جمله براى تو گرد آورده ام . یكى از آن ها مخصوص من اسـت و دیـگرى خاصّ توست و سومى ما بین من و توست و چهارمى میان تو و مردم است . آدم از خـدا خواست تا آن ها را براى او شرح دهد و خداوند فرمود:اما آن چه مخصوص من است ، آن كه مرا بپرستى و چیزى را شریك من نسازى ؛ آ نچه خاصّ توست ، آن است كه پاداش تـو را در بـرابـر عمل و كردارت به بهترین صورتى كه بدان نیازمند هستى بدهم ؛ آن چـه میان من و توست ، آن است كه تو دعا كنى و من اجابت كنم ، و امّا آن چه مان من و توست ، آن اسـت كه تو دعا كنى و من اجابت كنم ، وامّا آن چه میان تو و مردم است ، آن است كه هر چه براى خود مى پسندى براى مردم نیز بپسندى .(57)
در حـدیـث دیـگـرى كـلیـنـى (ره ) ازامـام بـاقـر یـا حـضـرت صـادق (ع ) روایـت كـرده كـه فـرمـود:آدم بـه درگـاه خـدا شـكـوه كـرد و گفت :پروردگارا شیطان را بر من مسلّط كـردى هـم چون خونى كه در بدنم جریان دارد! خداوند فرمود:اى آدم در عوض ‍ آن مـقـرر نـشـود و چـون انجام داد، آن را بنویسند واگر كسى قصد كار نیكى كرد، ولى آن را انـجـام نـداد، یـك حـسـنه برایش بنویسند واگر انجام داد، ده حسنه براى او ثبت كنند. حضرت آدم عرض كرد:پروردگارا بیفزا! خطاب شد:هر یك از آن ها كه گناهى انجام داد و استغفار كرد او را مى آمرزم حضرت آدم عرض كرد:پروردگارا باز هم بیفزا! خطاب شد:توبه را بر ایشان مقدر داشتم كه وقتى كه نفَس به گلویشان بـرسد. یعنى تا آن هنگام هم توبه شان را مى پذیرم . در این جا بود كه آدم خشنود شد و عرض كرد:مرا بس است .(58)
3 : شیث (ع )
چـنـان كـه در فـصـل پـیـش گـفـتـه شـد، آدم (ع ) پـس از حـدود هـزار سـال از جـهـان بـرفـت و شـیـث را وصـىّ خـود گـردانـیـد. قابیل كه از این موضوع مطلع شد، نزد شیث آمده . او را تهدید كرد و گفت : سبب این كه من برادرت هابیل را كشتم ، همین بود كه او مقام وصایت پدر را داشت و براى آن كه فرزندان او به بچه هاى من در آینده فخرفروشى نكنند، من او را كشتم . اكنون تو نیز اگر جایى اظهار كنى كه مقام وصایت پدر به تو رسیده ، تو را نیز خواهم كشت .
و همان گونه كه ابن اثیر و طبرى نقل كرده اند و در احادیث نیز آمده ، خود آدم نیز به شیث سـفـارش كـرد كـه عـِلم خـود و مـقـام وصـایـت را كـه پـدر بـدو داده بـود از قـابـیل پنهان دارد مبادا همان گونه كه او به هابیل حسد برد، به وى نیز حسد برده و در صدد قتل او برآید.
بـه هـمین دلیل شیث پیوسته در حال ترس و تقیّه به سر مى برد.(59) چنان كه گفته انـد: شـیـث پـس از كه با آن ها مردم زمان خود را كه همگى از نوه ها و نواده هاى آدم بودند، بـه 912 سـال از دنـیا رفت و خداى تعالى پنجاه صحیفه بدو داده بود كه با آن ها مردم زمان خود را كه همگى از نوه ها و نواده هاى آدم بودند، به خداى یگانه دعوت كند. مسعودى گـفـتـه اسـت كـه بـیـسـت و نـه صـحـیـفـه بـر شـیـث نـازل شـد كـه در آن هـا تهلیل و تسبیح بود.
اوصیاى پس از وى تا ادریس
پس از شیث ، فرزندش اَنوش - كه او را ریسان نیز نامیده اند - وصى او گردید. بعد از وى پسرش قینان و پس از او مهلائیل یا حلیث و بعد فرزندش یارد - كه بعضى یرد نیز ذكر كرده اند - یا غنمیشا به این مقام رسیدند و یارد پدر ادریس پیغمبر است .
عـمـر هـر یـك از ایـشـان را بـه اخـتـلاف بـیـن هـشـتـصـد تـا هـزار سـال نـوشـتـه انـد. چـنـان چـه عـمـر انـوش را 905 یـا 965 سـال ذكـر كـرده انـد.(60) در نـام هاى آن ها نیز اختلاف است كه ما معروف ترین آن ها را انتخاب كردیم .
4 : ادریس (ع )
چـنـان كـه گـفـتـه انـد، نـسـب ادریـس بـه چـهـار واسـطـه به شیث مى رسد. از ابن اسحاق نقل شده كه ادریس 308 سال از عمر آدم ابوالبشر را درك كرد و ابن اثیر گفته كه 386 سال از عمر ادریس گذشته بود كه حضرت آدم از دنیا رفت .
نـام عـبـرى آن حـضـر خـنـوخ و تـرجـمـه عـربـى اش اخـنـوخ اسـت . در بـعـضـى نقل هاست كه حكماى یونان نام آن حضرت را هرمس ‍ الهرامسه یا هرمس حكیم گذارده انـد، هـرمـس لفـظ عـربـى اسـت و ترجمه یونانى آن ارمیس به معناى عطارد است . برخى گفته اند كه نام یونانى او طرمیس بوده است .
مـحـل ولادت او را برخى سرزمین بابل و برخى شهر منف كه پایتخت مصر قدیم بوده ذكر كرده اند.
مـنـصـب نبوت پس از آدم ابوالبشر و فرزندش شیث به آن حضرت رسیده و ویژگى هاى نبوت ، اسم اعظم و مقام وصایت نصیب وى گردید.
جـهـت نـام گـذارى آن حـضـرت بـه ادریـس نـیـز در روایـات ، كـثـرت اشـتـغال وى به درس و كتاب ذكر شده است . طبق روایات و تواریخ ، ادریس نخستین كسى اسـت كـه خـط نـوشـت ، جـامـه بـدوخـت و عـلم خـیـاطـى را تـعـلیـم داد، زیـرا قبل از وى مردم با پوست حیوانات خود را مى پوشاندند. هم چنین آن حضرت را آموزگار و مـعـلّم بـسیارى از علوم مانند نجوم ، حساب ، هندسه ، هیئت و... دانسته اند.(61) عبدالوهاب نجّار در قصص الانبیاء خود مى گوید: ادریس به مصر آمد و در آن جا سكونت گزید و به دعـوت مـردم بـه اطـاعـت از حـق و امـر بـه مـعـروف و نـهـى از مـنـكـر مـشـغـول گـردیـد. مـردم آن زمـان بـه هفتاد و دو زبان سخن مى گفتند وخداى تعالى همه آن زبـان هـا را بـه وى تـعـلیـم فـرود.ادریس سیاست ، آداب تمدن و قوانین مملكتى و هم چنین طرز اداره شهرها و بناى آن ها را به مردم آموخت و براثر تعلیمات آن حضرت 188 شهر در روى كره زمین بنا گردید كه كوچك ترین آن ها رها(62) بوده است .(63)
شریعت و آیین ادریس (ع )
ادریـس مـردم را بـه دیـن خـدا، تـوحـیـد و عـبـادت پـروردگـار مـتـعـال دعـوت مـى كـرد و به آن ها مى گفت :عمل صالح در این دنیا، موجب آزادى از عذاب آخـرت مـى گـردد. ادریس مردم را به زهد در دنیا و عدالت ترغیب مى فرمود و آن ها را طـبـق بـرنـامـه خاصى ماءمور به خواندن نماز كرد. هم چنین روزهاى معیّنى در ماه را براى روزه گـرفـتـن مـقـرّر كـرد و دسـتـور جـهـاد بـه دشـمـنـان دیـن را بـه آن هـا داد. زكـات مـال را بـراى كمك به ضعیفان و دستور تطهیر از جنابت و پرهیز از سگ و خوك را بر آن ها واجب و مشروبات مست كننده را نیز بر آن ها حرام فرمود. هم چنین عیدهایى براى مردم مقرّر كـرد كـه در آن روزها قربانى كنند. ادریس مردم را به آمدن پیغمبران بعد از خود بشارت داد و اوصاف پیغمبراسلام را نیز براى آن ها بیان فرمود و مردم را بر سه طبقه كاهنان ، سلاطین و رعایا تقسیم كرد.
سایر احوال ادریس
چـنـان كـه از تـاریـخ بـرمـى آید، ادریس از پیمبران بزرگوارى است كه خداوند مقام هاى ظاهرى و معنوى را براى او گِرد آورده بود و گذشته از مقام نبوت و رسالتى كه از جانب پروردگار متعال داشت ، در صورت ظاهر نیز به قدرت و عظمت رسید و مردم آن زمان مطیع و فرمان بردار وى بوده و با دیده احترام به وى مى نگریستند.
در روایات شیعه نام پادشاهى جبّار و ستم گر نیز یاد شده كه در زمان ادریس مى زیسته و بـه ظلم و ستم زمین زراعتى و دارایى مردم را مى گرفته است . هم چنین زنى زیبا داشته كه در كارها با او مشورت نموده و به دستور او رفتار مى كرده است . آن ها براثر طغیان و سـتم ، به نفرین ادریس گرفتار شده و به همراه پیروانشان نابود شدند. و مردم نیز سـال هـا بـه قـحـطـى و خـشـك سـالى دچـار شـدنـد كـه بـراى اطـلاع بـیـشـتـر بـه كتاب اكمال الدین صدوق (ره )- كه خوشبختانه ترجمه شده است - مراجعه كنید.(64)
در حـدیـثـى كـه راونـدى (ره ) بـه سـنـدش از وهـب بـن مـنـبـه نـقل كرده آمده است : ادریس مردى بلند بالا و فراخ سینه با صدایى آهسته و گفتارى آرام بود و هنگام راه رفتن ، گام ها را كوتاه برمى داشت ... تا آن جا كه مى گوید: وى نخستین كـسـى بـود كه جامع دوخت و هرگاه سوزن مى زد خداى را تسبیح مى گفت و به یگانگى و بـزرگـى او را یـاد مـى كـرد، و در هـر روز بـرابـر بـا اعمال تمامى مردم آن زمان تنها از وى عمل نیك به آسمان بالا مى رفت . در زمان آن حضرت ، فـرشـتـگـان بـه مـیـان مردم مى آمدند. با مردم دست مى دادند و بر آن ها سلام مى كردند. سـخن مى گفتند و نشست و برخاست و مجالست داشتند و این بدان سبب بود كه مردم آن زمان مـردمـانى صالح و شایسته بودند. این جریان تا زمان حضرت نوح نیز ادامه داشت و پس از آن منقطع گردید.(65)
هم چنین راوندى در حدیثى از امام صادق (ع ) نقل كرده كه آن حضرت در باب فضیلت مسجد سـهـله فـرمـود:هرگاه به كوفه رفتى به مسجد سهله برو و در آن جا نماز بگزار و حاجت هاى خود را از خدا بخواه ، زیرا مسجد سهله خانه ادریس پیغمبر بوده كه در آن خیاطى مى كرد و نماز مى گزارد.
نام ادریس در قرآن و صعود وى به آسمان
در دو جـاى قـرآن كـریم نام ادریس ذكر شده است . یكى در سوره مریم و دیگرى در سوره انـبـیـاء. در سوره انبیاء فقط نام آن حضرت برده شده ، ولى در سوره مریم خداى تعالى اوصافى نیز براى آن حضرت بیان فرموده است :
واذكر فى الكتاب ادریس انّه كان صدّیقا نبیا و رفعناه مكانا علیّا(66)؛
در ایـن كـتـاب ادریـس را یـاد كـن كـه او پـیغمبرى راستى پیشه بود، و ما را به جایگاهى بلند، بالا بردیم .
در مـعـنـاى ایـن كـه فـرمـودو رفـعناه مكانا علیّا میان مفسران اختلاف است : دسته اى مـعـتـقـدنـد یـعنى قدر او را بالا بردیم و در عالم بالا جاى دادیم . هم چنین در علّت و كیفیّت صـعود آن حضرت به آسمان نیز اختلاف نظر است : در پاره اى از روایات آمده كه خداوند بـه یـكـى از فرشتگان خود خشم گرفت و بال و پرش را قطع كرد.بعد او را در جزیره اى انـداخـت و سـال هـا آن جـا بـود تـا هـنـگامى كه خداوند ادریس را مبعوث فرمود. فرشته مـزبـور نـزد آن حـضـرت آمـد و از وى خـواسـت بـه درگاه خداوند دعا كند تا خداوند از وى بـگـذرد و بـال و پـرش را بـه او بازگرداند. ادریس هم دعا كرد و خدا از وى درگذشت و بـال و پـرش را بـه وى بـاز داد. فرشته مزبور به آن حضرت عرض ‍ كرد: آیا حاجتى دارى ؟ ادریس گفت : آرى مى خواهم مرا به آسمان ببرى تا ملك الموت را دیدار كنم ، زیرا با یاد وى زندگى بر من گوارا نیست . فرشته مزبور، ادریس را به آسمان چهارم آورد و در آن جا ملك الموت را دید كه نشسته است و سر خود را از روى تعجب حركت مى دهد. ادریس پـیـش آمـد. بـه مـلك الموت سلام كرد و پرسید: چرا سرت را تكان مى دهى ؟ جواب داد كه پـروردگـار بـه مـن فـرمان داد تا جان تو را میان آسمان چهارم و پنجم گرفته و تو را قـبـض روح كـنـم . من در فكر بودم كه چگونه با این همه فاصله بسیارى كه میان آسمان چـهـارم بـا سـوم و سـوم بـا دوم و دوم بـا اوّل و هـم چـنـیـن مـیـان آسـمـان اوّل با زمین است ، من ماءمور شده ام كه در آسمان چهارم جان تو را بگیرم تا اكنون كه تو را دیدار كردم . سپس جانش را در همان جا بگرفت .(67)
در روایت طبرى و فرید وجدى و دیگران ، موضوع غضب و خشم پروردگار- كه مورد ایراد بـعـضـى واقـع گـردیـده - ذكر نشده و مابقى آن با مختصر اختلافى به همین نحو از كعب الاخبار نقل شده است .
در حـدیـثـى كـه راونـدى در قـصـص الانـبـیـاء از ابـن عـبـاس نقل كرده ، ملك الموت از خداى تعالى اجازه گرفت كه براى زیارت ادریس به زمین بیاید و او را دیدار كند. خداوند به وى اجازه داد و نزد ادریس آمد و مدتى با وى ماءنوس شد تا ایـن كـه ادریـس او را شناخت و از وى خواست كه او را به آسمان برد. ملك الموت از خداوند اجازه گرفت و ادریس را به آسمان برد و پس از این كه جهنم و بهشت را به وى نشان داد، ادریس وارد بهشت شد و دیگر از آن جا بیرون نیامد.(68)
عمر ادریس
دربـاره عـمـر ادریـس نـیـز اخـتـلاف اسـت . بـرخى مانند یعقوبى عمر آن حضرت را سیصد سـال نـوشـتـه انـد. ابـن اثـیـر در كامل گفته است كه خداوند ادریس را پس از آن كه 365 سـال از عـمرش گذشت ، به آسمان برد. مسعودى در اثبات الوصیه گوید: روزى كه آن حـضـرت را بـه آسـمـان بـردنـد از عـمـر وى 360 و یـا 350 سال گذشته بود.(69)
صحف ادریس
مـسـعـودى و دیـگـران گـفـتـه انـد كـه خـداونـد سـى صـحـیـفـه بـر ادریـس نـازل كـرد و در خـبـرى هم كه ابوذر از رسول خدا(ص ) روایت كرده ، صحف ادریس را سى صحیفه بیان فرموده است .(70)
مـرحـوم مـجـلسـى در آخـر كـتـاب دعاى بحارالانوار، بیست و نه صحیفه آن را از ابن متویه نقل كرده است . ابن متّویه در آغاز آن مى گوید كه من این صحف را پس از زحمات بسیار به عـربـى تـرجـمـه كـردم . هـر یـك از آن هـا داراى نـام جداگانه اى است ؛ مانند صحیفه حمد، صـحـیـفـه خـلق ، صـحـیـفـه رزق ، صـحـیـفـه مـعـرفـت و... كه چون بسیار طولانى بود از نـقـل و ترجمه آن خوددارى شد، اگر چه مشتمل بر مواعظ و نصایح بسیارى است و مطالعه كـتـاب مـزبور(71) بر اهل علم و دانش لازم است . سیدبن طاووس و دیگران نیز قسمت هاى پـراكـنـده اى از آن هـا را نـقـل كرده اند كه براى اطلاع بیشتر نیز مى توانید به جلد 11 بحارالانوار چاپ جدید مراجعه فرمایید.(72)
هـم چـنـیـن عـبـدالوهـاب نـجـّار در قـصـص الانـبـیـاء كـلمات حكمت آمیز و مواعظى از آن حضرت نقل كرده كه از آن جمله است :
1. احـدى نـمى تواند شكر نعمت هاى خدا را مانند اكرام و نعمت بخشى به خلق وى به جاى آرد؛
2. خوبى دنیا موجب حسرت و بدى آن موجب پشیمانى است ؛
3. از كسب هاى پست بپرهیزید؛
4. زندگى و حیات جان به حكمت و فرزانگى است ؛
5. كـسـى كـه قـنـاعـت نداشته و از حدّ كفاف بگذرد، هیچ چیز او را بى نیاز و سیر نخواهد كرد.(73)
5 : نوح (ع )
از جمله پیغمبران بزرگوارى كه در راه ترویج توحید و خداپرستى رنج فراوانى كشید و آزار بسیار دید، نوح پیغمبر بود كه با وجود عمر طولانى و سالیان بسیارى كه میان مـردم مـشـرك و كـافـر زیـسـت و مـجـاهـدت هـاى فـراوانـى كـه در راه تـبـلیـغ دیـن الهـى متحمل شد، به جز چند تن انگشت شمار كسى بدو ایمان نیاورد و دعوتش را نپذیرفت .
شـایـد یـكى از علل آن این بود كه بت پرستى ، به تازگى میان مردم رسوخ كرده و دام تـازه اى بـود كـه شیطان سرِ راه بندگان خدا گسترده بود و مانند بسیارى از شیوه هاى بـاطـل و رسـوم غلطى كه ابتدا مشترى هاى زیادى پیدا مى كند و آن ها، پافشارى بسیارى روى سـخـن نـابـه جـا خـود دارنـد، طـرفـداران بـت پـرسـتـى نـیـز بـا تـلاش فـراوان مـشـغـول تـرویـج ایـن مرام باطل بودند و از بت هاى ودّ، سواع ، یغوق و نسر كه خداى تعالى نامشان را در قرآن نیز ذكر كرده ، به سختى دفاع مى كردند. به ویژه كه اشرف و اعیان نیز روى اغراض شخصى و استفاده هایى كه از این راه عایدشان مى شد، آن ها را حمایت مى نمودند.
طبیعى است كه با چنین وضعى ، نوح پیغمبر كه یاورى نداشت ، براى مبارزه با آن با چه مشكلاتى مواجه شد و تا چه حدّ تحمل و بردبارى به خرج داد.
در قـرآن كـریـم هـم در بـیـشـتـر جـاهـایـى كـه داسـتـان نـوح نـقـل شـده اسـت ،(74)به آزارهایى كه آن حضرت در راه ترویج دین خداوند كشید، در آن زمـان مـردم به حدّى به بت ها و پرستش آن ها علاقه پیدا كرده بودند كه برطبق بعضى تـواریـخ ، نـوح سـال هاى زیادى از آن ها كناره گرفت و در كوه ها و غارها به تنهایى و دور از آن مردم جاهل به عبادت و پرستش حق مشغول بود.
سـیـد بـن طـاووس از كـتـاب قـصـص مـحـمـد بـن جـریـر طـبـرى نقل كرده است كه نوح تا هنگامى كه 460 سال از عمرش گذشته بود، پیوسته در كوه ها زنـدگـى مى كرد و به عبادت حق تعالى مشغول بود و زن و فرزندى نداشت . آن حضرت جـامـه پـشـمـیـن مـى پوشید و غذاى خود را از گیاهان زمین تاءمین مى كرد تا این كه پس از گذشت آن مدت ، جبرئیل نزد وى آمد و گفت : چرا از مردم كناره گیرى كرده اى ؟ نوح گفت : قـوم مـن خـدا را نـمـى شـنـاسـنـد، از ایـن رو مـن از ایـشـان كـنـاره گـیـرى اخـتـیـار كـرده ام . جـبـرئیـل گـفـت : بـا آن هـا جـهـاد كن ! نوح گفت : نیروى این كار را ندارم و اگر عقیده ام را بدانند، مرا خواهند كشت . جبرئیل گفت : اگر نیروى این كار به تو داده شود با آن ها جهاد مـى كـنـى ؟ نـوح گـفـت : ایـن آرزوى مـن اسـت . در ایـن وقـت نـوح پـرسـیـد: تـو كـیـسـتى ؟ جـبـرئیـل فـرشـتـگان را صدا زد و هنگامى كه فرشتگان نزد وى جمع شدند، نوح بیمناك گردید. سپس جبرئیل خود را معرفى نموده و سلام خداى رحمان را به وى ابلاغ كرد و مقام نـبـوت را بـه او بـشـارت داد و دسـتـور داد كـه پـس از ابـلاغ نبوت خود با عمورة ، دختر ضمران بن اخنوخ ، نخستین كسى كه بعدا به وى ایمان آورد، ازدواج كند.
نـوح بـه دنـبـال مـاءمـوریـت الهـى بـه میان مردم رفت و عصایى در دست داشت كه با آن از ضمیر مردم خبر مى داد. آن روز، روز عید آن مردم بود.
سـركرده هاى قوم نوح هفتاد نفر بودند كه آن روز نزد بت هاى خویش اجتماع كرده بودند. وقـتـى نـوح بـه مـیان آن ها آمد، صداى خود را به لااله الا اللّه بلندكرد و نبوت خـویـش و دعـوت پـیـامـبـران قبل و بعد خود را به مردم ابلاغ فرمود. در این وقت كه بت ها لرزیـد و آتـش هـایـى كـه روشـن كـرده بـودند، خاموش شد و مردم را وحشتى فراگرفت . بزرگان و سركرده ها پرسیدند كه این مرد كیست ؟
نوح فرمود: من بنده خدا هستم كه او مرا به عنوان رسالت نزد شما فرستاده تا شما را از عذاب او بیم دهم .
وقـتـى عـمـورة سـخن نوح را شنید، بدو ایمان آورد و چون پدرش دانست او را مورد سرزنش قـرار داد و گـفـت : بـه ایـن زودى سـخن نوح در دل تو كارگر افتاد. من ترس آن دارم كه پـادشـاه از مـوضـوع مـطـّلع گـردد و تـو را بـه قتل برساند. ولى عمورة به سخن پدر وقعى ننهاد و دست از ایمان خود برنداشت . پس از آن نـیـز هـرچـه او را تـهـدیـد كرده و به حبس كشیدند، از ایمان به خداى نوح دست نكشید، سرانجام با حضرت نوح ازدواج كرد وسام بن نوح از وى به دنیا آمد.(75)
ایـن خـلاصـه مـطـلبـى بـود كـه ابـن طـاووس از كـتـاب مـزبـور نـقـل كـرده اسـت . ولى در ازدواج نـوح و نـام هـمـسـر آن حـضـرت اختلاف است : برخى مانند یـعـقـوبـى گـفـتـه انـد كـه خـداى سـبـحـان بـه آن حـضـرت وحـى فـرمـود كـه هـیـكـل دخـتـر نـامـوس ابـن اخـنـوخ را بـه ازدواج خـویـش در آورد. سـیـد بـن طـاووس احـتـمـال داده كـه هـیـكـل لقـب و وصـف هـمـان عـمـورة باشد و البته این زن ، غیر از آن همسر نافرمان نوح است كه قرآن كریم او را خیانت كار و كافر معرفى فرموده است .
نام نوح و اوصاف ، شمایل و ویژگى هاى آن حضرت
در روایـات نـام اصلى نوح ، مختلف ذكر شده است : مانند عبدالغفار، عبدالملك و در بعضى هـن عـبـدالاعـلى ، و عـلّت این كه او را نوح خواندند، كثرت نوحه و گریه آن حضرت بوده است . در اوصاف آن حضرت نوشته اند كه مردى گندم گون ،
بـاریـك چهره با قامتى كشیده و چشمانى درشت و ساق هایى باریك بود. بیانش فصیح و گـفـتـارش روان و منطقش نیرومند بود كه وحى نیز به منطق نیرومند و بیان فصیح او كمك مى كرد.
نـوح نـخـسـتـین پیغمبر اولوالعزم بود كه خداوند او را با كتاب شریعتى جداگانه و به سـوى هـمـه مـردم آن زمـان مـبـعـوث فـرمـود. كـتـاب او نـخـسـتـیـن كـتـابـى اسـت كـه مشتمل بر شرایع الهى بوده و شریعتش نیز نخستین شریعت ها بوده است .
نـوح پـیغمبر دومین پدر نسل كنونى انسان است كه نسب آن ها بدو باز مى گردد، چنان كه خداى تعالى در سوره صافّات فرموده :
وجعلنا ذریّته هم الباقین ؛
نژاد او را باقیماندگان (روى زمین ) قرار دادیم .
و پیمبرانى كه پس از او آمدند همگى نسبشان به آن حضرت مى رسد.
خداوند در قرآن از شكرگزارى و سپاس گزارى نوح یاد كرده و در سوره اسراء فرموده انّه كان عبدا شكورا. در تفسیر این آیه آمده كه هرگاه جامه اى مى پوشید یا خوراكى مـى خـورد و یـا آبـى مـى آشـامـیـد، خدا را شكر مى كرد و الحمداللّه مى گفت و در تفسیر دیگرى آمده كه در آغاز بسم اللّه و در پایان الحمداللّه مى گفت .
در احادیث از امام باقر و امام صادق (ع ) روایت شده كه نوح در هر صبح و شام این جمله را مى گفت :
اللّهـم ، انـّى اشـهـدك ان مـا اصبح بى من نعمة فى دین او دنیا فمنك ، وحدك لاشریك لك ، لك الحمد و لك الشكر بها حتّى ترضى و بعد الرضى ؛(76)ژ
پروردگارا من تو را گواه مى گیرم كه هر نعمتى از نعمت هاى دین یا دنیا كه در صبح و شام به من مى رسد، همه از توست كه یگانه اى و شریك ندارى . ستایش مخصوص تو و سپاس تو راست تا هنگامى كه خشنود گردى و نیز پس از خشنودى .
عمر نوح (ع )
عـمـر طـولانـى نـوح در ادبـیـات عـربـى و فـارسـى ضـرب المـثـل واقـع شـده اسـت . تـواریـخ و روایـات عـمـر آن حـضـرت را مابین 1000 تا 2800 سـال نـقـل كـرده انـد و البته برخى هم مانند یعقوبى عمر ایشان را همان 950 سالى كه مـدّت تـوقـف او مـیـان خـود بـود و قـرآن كـریـم نـیـز در سـوره عـنـكـوبـت نـقـل فـرمـوده ، دانسته اند. مجلسى (ره ) در بحارالانوار گوید كه سیره نویسان درباره عـمـر نـوح اخـتـلاف كـرده و 1000، 1450، 1470 و نـیـز 2300 سـال گـفـتـه انـد و البـتـه در اخـبـار مـعـتـبـر، عـمـر نـوح 2500 سال ذكر شده است .(77)
مـسـعـودى در اثـبـات الوصیه گفته كه سنّ حضرت نوح در هنگام مرگ طبق روایتى 1450 سال بوده و نیز در روایت دیگرى است : هنگامى كه نوح به رسالت مبعوث گردید، 850 سال داشت و 950 سال نیز میان قوم خود بود(و مردم را به پرستش خداى یگانه دعوت مى نـمـود) و پـس از فـرود آمـدن از كـشـتـى نـیـز 500 سـال دیـگر زندگى كرد كه جمعا 2300 سال عمر كرد. هم چنین در روایت دیگرى است كه نوح 2800 سال در دنیا زندگى كرد.(78)
چـنـان كـه مـرحـوم مـجـلسـى فـرمـوده ، و در روایـات اهل بیت - كه صدوق و على بن ابراهیم و راوندى از آن بزرگواران روایت كرده اند- عمر آن حـضـرت 2500 سـال ذكـر شـده اسـت . بـه ایـن تـرتـیـب كـه 850 سـال پـیـش از مـبـعـوث شـدن بـه پـیـامـبـرى و 950 سـال نـیـز مـیـان قـوم خـود مـردم را بـه خـداى یـگـانـه دعـوت مـى كـرد، سـپـس دویـسـت سـال دسـت بـه كـار سـاخـتـن كـشـتـى شـد و پـانـصـد سال نیز پس از بیرون آمدن از كشتى در جهان زیست و به آباد كردن شهرها و سكنى دادن فرزندان خویش در آن ها پرداخت .
بـه هـر صورت میان پیمبران الهى كه نامشان در قرآن مذكور است ، كسى به اندازه نوح عـمر نكرد و حتى برخى مثل ثعلبى ، همین عمر طولانى آن حضرت را معجزه وى دانسته اند و گـفـتـه انـد: مـعـجـزه نـوح در وجـود خـود او بـود، زیـرا هـزار سـال عـمـر كـرد و در ایـن مـدت طولانى ، نه نیرویش كم شد و نه دندانى از دندان هاى او افتاد.
بـرخـى هـم كـه ایـن عـمـر طـولانـى بـه نـظـرشـان بـعـیـد آمـده اسـت درصـدد تـاءویـل و مـحـمـل تـراشـى بـرآمـده انـد كـه بـهـتـر اسـت از نـقـل كـلام و پـاسـخ آن هـا خـوددارى شـود، زیـرا اولا مـسـئله طـول عـمـر افرادى مانند حضرت نوح ، به قدرت بى مانند حق تعالى مربوط مى شود و هـمـانـند هزاران امر خارق العاده دیگرى است كه گاهى به صورت معجزه و كرامت به دست پـیـمـبـران و اولیـاى خـدا انـجام شده و همگى تحت فرمان خداوند و به مشیّت و اراده نافذ اوسـت واذ اراداللّه لشـى ء ان یـقـول له كن فیكون . ثانیا با توجه به زندگى سـاده و آسـایـش خـیال و خوراك هاى طبیعى انسان هاى اوّلیه و نبودن بیمارى هایى كه به تدریج از پدران گذشته به مردم امروز به ارث رسیده و گرفتارى هایى كه بر اثر تـوسـعـه زنـدگـى بـراى افـراد بـشر پیش آمده و مرگ هاى زودرسى كه براثر خوردن غـذاهـاى رنـگـیـن و متنّوع یا تنوع در كام جویى هاى جنسى و لذت هاى بیشتر زندگى پیش آمـده ، بـه خـوبـى راز طـول عـمـر مـردم آن زمـان را بـه دسـت مـى آوریـم و چـنان كه اطبا و اهـل فـن گفته اند: به هر اندازه كه خیال بشر آسوده تر و زندگى اش بى آلایش و ساده تـر و خـوراك روزانه اش سالم تر و مراعات بهداشت در او بیشتر باشد، به همان اندازه میزان عمرش طولانى تر خواهد شد.
هـم چـنـیـن در ایـن كه عمر طبیعى بشر چه مقدار است ؟ اطباى معروف جهان هنوز نتوانسته اند نـظـرى قـاطـع ارائه كـنند و پس از آزمایش هاى بسیار و مطالعات فراوان ، به این نتیجه رسـیـده انـد كـه سـبـب مـرگ انـسـان ایـن نـیـسـت كـه هـشـتـاد یـا نـود سـال زنـدگى مى كند، بلكه سبب آن عوارضى است كه مانع ادامه حیات مى شود. به همین دلیـل بـعـضـى از دانـشمندان موفق شده اند كه یا رژیم هاى غذایى و رساندن ویتامین هاى لازم و سـایـر راه هـاى عـلمـى ، عـمـر برخى حیوانات را به 900 برابر عمر طبیعى شان بـرسـانـنـد و این جمله یكى از اطباى معروف است كه گفته است : منشاء مرگ ، بیمارى است نـه پـیـرى ! هـم چـنـیـن كـه نـقـل كـرده انـد دكـتـر الكـسـیـس كـارل ، جـراح و زیـسـت شـنـاس مـعـروف مـوفق شد قسمتى از بدن حیوانى را كه توضیح بـیـشـتـر مـا را از مـسـیـر خـود مـنـحـرف مـى سـازد، و اگـر خـوانـنـدگـان مـحـتـرم مـایـل بـه تـوضـیـح بـیشترى در این باره باشند، مى توانند به كتاب هایى كه درباره طول عمر حضرت بقیة اللّه - عجّل اللّه فرجه الشریف - نگاشته شده مراجعه نمایند و از گفتار دانشمندان فیزیولوژى و دیگران در این باره مطلع گردند.(79)
دعوت نوح (ع ) و استدلال هاى او
چـنـان كـه قـبلا متذكر شدیم ، مسئله بت پرستى در میان قوم نوح به صورت گسترده اى نفوذ كرده بود و بت ها طرف دارانى جدّى داشتند، و همان گونه كه گفتیم : شاید یكى از دلایل آن این بود كه مرام بت پرستى ، مرام و مسلك تازه اى بود كه مردم با آن روبه رو شـده بـودنـد و دام جـدیـدى بـود كـه شـیـطـان سـر راه سـعـادت و كـمـال مردم گسترده بود. از سوى دیگر، رشد كافى هم میان مردم آن زمان وجود نداشت تا بـه سـود و زیـان خـود پـى بـبـرنـد وبـه زشـتـى عمل خود واقف گردند. به هرحال آن اوضاع مشكلات بسیارى را براى نوح ایجاد كرده و آن بزرگوار را در پیش برد هدف مقدس توحید و خداپرستى دچار زحمت بسیارى نمود و به سختى سخنان جان بخش ‍ وى در دل مردم اثر مى كرد.


برچسب ها: سبب قتل هابیل،
[ جمعه 19 آبان 1391 ] [ 08:12 ب.ظ ] [ حسین احمدی ] [ نظرات ]

توبه آدم و حوّا
چـیـزى كـه نـگـذشـت كـه آدم و حـوّا از كرده خود به سختى پشیمان شدند و براى مخالفت دستور پروردگار متعال و محرومیت از نعمت هاى بهشتى حسرت ها خوردند، به ویژه هنگامى كـه در زمـیـن مـسـكـن گـزیـده و بـا مـشـكـلات ایـن جـهـان مـواجـه شـدنـد. خـدا مـى دانـد چـنـد سال به منظور توبه و هم چنین در فراق بهشت گریستند و چه تاسف ها خورد تا آن گاه كـه خـداونـد آن دو را مـخاطب ساخت و فرمود:مگر من شما را از این درخت نهى نكرده و به شما نگفتم كه شیطان دشمن آشكارى براى شماست ؟.
آن دو در جـواب بـه تـقـصـیـر خـود اعـتـراف كـردنـد و در مـقـام تـوبـه بـرآمـدنـد و گـفـتـند:پروردگارا! ما به خویشتن ستم كردیم و اگر تو ما را نیامرزى و به ما رحم نكنى ، حتما از زیان كاران خواهیم بود(36).
امـا كار از كار گذشته و دستور هبوط به زمین صادر شده بود. آدم و حوّا نیز در زمین مسكن گـزیـده بـودنـد و تـاءسـف و حـسـرتـاهـا نـتـوانـسـت آن هـا را بـه جـاى اوّل بـازگـردانـد. ولى خـداى تـعـالى از روى رحـمـت ، در دیـگـرى بـراى وصـول به سعادت به روى آن دو گشود و وسیله دیگرى براى جلب توجّه خود به آن ها یـاد داد و آن تـوبـه و اسـتـغـفـار به درگاه حق تعالى بود و شاید به گفته بعضى از دانـشمندان ، جبران گناه از راه توبه ، جزء همان علومى بود كه خداوند در داستان تعلیم اسماء به او یاد داده بود.
از آن جـا كه داستان هاى قرآن جنبه آموزندگى دارد، ظاهرا خداى سبحان مى خواهد ضمن این قـسـمـت از داسـتـان آدم ابـوالبـشـر ایـن نـكـتـه را هـم بـه فـرزنـدان او یـاد دهـد كه در هر حال انسان نباید ماءیوس باشد و هر زمان دچار گناه و نافرمانى حق گردید، باید از راه تـوبـه و اسـتـغـفـار بـه درگـاه حق تعالى درصدد جبران آن برآید و مانند سایر واجبات توبه را برخود واجب بداند، چنان كه علما به وجوب آن فتوا داده اند.
قـرآن كـریـم در ایـن جـا- بـا مـخـتـصـر تـوضـیـحـى كـه مـا مى دهیم - این گونه بیان مى فرماید:حضرت آدم از پروردگار خود كلماتى را فراگرفت و با ذكر و یادآورى آن ها به درگاه خدا توبه كرد و خدا توبه اش را پذیرفت ...(37) و درباره آن كلمات نیز روایات مختلف است . در بسیارى از روایات شیعه و سنى است كه آن كلمات این بود:
لااله الا انـت ، سـبـحـانـك الهـم و بـحمدك ، عملت سوءا و ظلمت نفسى فاغفرلى و انت خیر الغـافـرین ، لا ابه الا انت سبحانك اللهم و بحمدك عملت سوءا و ظلمت نفسى فارحمنى ، و انـت خـیـر الغـافـریـن ، لااله الا انـت سـبـحـانـك اللّهـم و بـحـمـدك عملت سوءا و ظلمت نفسى فـارحـمـنـى و انـت خـیـر الراحـمین ، لااله الا انت سبحانك الّلهم و بحمدك عملت سوءا و ظلمت نفسى فاغفرلى ، وتب علىّ انّك انت التوّاب الرّحیم (38)
در روایـات دیـگـرى كـه بـاز شـیـعـه و سـنـى روایـت كـرده انـد، آن حضرت خدا را به حق محمد(ص )(39) یا خمسه طیّبة سوگند داد كه توبه اش را بپذیرد و خداوند هم توبه او را قبول كرد(40) و عنایات خاصه خود را به او ابلاغ فرمود.
حـالا دیـگر آدم و حوّا در زمین قرار گرفته ، و به رنج و مشقت افتاده بودند. ایشان تا در بهشت بودند، نه رنج گرسنگى مى بردند و نه احتیاجى به تهیّه غذاو فراهم ساختن آب و نان داشتند، و نه براى تهیّه پوشاك و مسكن در زحمت بودند، اما اكنون كه به زمین آمدند بـایـد هـمه را تهیّه كرده و براى ادامه زندگى دست به تلاش وكوشش مى زدند. این كار اوّلا بـه وسـایـل و ابزار آن احتیاج داشت ، و ثانیا دانشى مى خواست تا راه به دست آوردن خـوراك و پـوشـاك و هـم چـنـیـن به كارگیزر این ابزار را بیاموزد. خداى سبحان تمام این وسـایـل ار بـراى حـضـرت آدم آمـاده كـرد و طـرز اسـتـفـاده آن هـا و راه تـهیّه موادّ خوراكى و پوشاكى و مسكن ، و خلاصه همه راهنمایى هاى لازم در مورد زندگى مادى و رفع نیازمندى هـاى جـسـمى را به وى آموخت و شاید در همان داستان ، اسماء را هم به او تعلیم داده بود، امـا چـون آدم و فرزنداناو نیازمندى هاى دیگرى هم از نظر روحى - و به تعبیر بعضى زا مـحـقّقان - از نظر زندگى آسمانى داشتند، لازم بود براى هدایت به راه سعادت و پرهیز از طـریق شقاوت معنوى هم راهنمایى شده و راه ورسم آن را نیز بیاموزند. خداى رحمان پس از فرمان هبوط آن ها، ضمن یك جمله آن راه را نیز به ایشان یاد داده و چنین مى فرماید:
فاما یاتینكم منى هدى فمن تبع هداى فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون (41)؛
هرگاه هدایتى از طرف من براى شما آمد، كسانى كه از آن پیروى كنند، نه ترسى بر آن هاست و نه غم گین شوند.
با این جمله كوتاه ، گویا خداوند سبحان مى خواهد این نكته را نیز به آدم متذكر شود كه فـقـط یـاد گـرفتن راه و رسم زندگى ظاهرى و رفع احتیاجات جسمى ، آرامش و آسودگى خـیـال بدو نمى دهد، بلكه باید براى رفع اندوه درونى ، از هدایت خداى تعالى پیروى كـنـد وگـرنه با تاءمین همه این احتیاجات و آشنا شدن با تمام قوانین زندگى مادّى اگر درصـدد تـاءمـیـن نیازهاى روحى و درونى خود برنیاید، باز هم زندگى بر او دشوار مى شود. چنان كه در جاى دیگرى به دنبال هبوط آدم وحوّا، بدان اشاره كرده و مى فرماید:
قـال اهـبـطـا مـنـهـا جمیعا بعضكم لبعض عدو فامّا یاتینّكم منّى هدى فمن اتبع هداى فلا یضلّ و لایشقى و من اعرض عن ذكرى فانّ له معیشة ضنكا...(42)؛
(خـداونـد) فرمود: هر دو از آن (بهشت ) فرود آیید در حالى كه دشمن یك دیگر خواهید بود، ولى هرگاه هدایت من به سراغ شما آید، هركس از هدایت من پیروى كند، نه گمراه مى شود و نه در رنج خواهد بود. و هركس از یاد من روى گردان شود، زندگى (سخت و) پرفشارى خواهد داشت .
2 : فرزندان آدم (ع )
چـنـان كه گفته شد، خداى تعالى پس از خلقت آدم ، حوّا را نیز آفرید تا ضمن این كه آدم را از تنهایى مى رهاند، وسیله اى
طـبـیـعـى بـراى ازدیـاد نـسـل او در زمـین فراهم سازد. آن دو به فرمان خداى سبحان با هم ازدواج كـرده و داراى فـرزند شدند. در تواریخ واحادیث ، تعداد فرزندانى كه آدم از حوّا پـیـدا كـرد مـخـتـلف نـقـل شـده اسـت . بـرخـى آن هـا را چـهـل فـرزند در پاره اى از روایات صدنفر و برخى بیش از صدها فرزند ذكر كرده اند كـه از آن جـمـله در پـسران نام هاى : هابیل ، قابیل (43) و شیث (یاهبة اللّه ) و در دختران نام هاى : عناق ، اقلیما، لوزا و... ذكر شده است .(44)
اخـتـلاف دیـگـرى كـه در ایـن جـا بـه چـشـم مـى خـورد، درباره كیفیت ازدواج فرزندان آدم و چگونگى ازدیاد نسل او در زمین است .
بـیـشـتـر تاریخ نویسان و راویان اهل سنت گفته اند: حوّا در دو نوبت چهار فرزند زایید. نخست قابیل و خواهرش اقلیما و سپس هابیل و خواهرش لوزا به دنیا آمدند - یا بالعكس - و پـس از آن كـه بـه حـد رشد و بلوغ رسیدند، خداوند سبحان امر فرمود (یاخود آدم به این فـكر افتاد) كه هر یك از دختران را به عقد برادر دیگرى درآورد؛ یعنى اقلیما را به عقد هـابـل درآورد و لوزا را بـه ازدواج قـابـیـل . بـه دنـبـال ایـن مـطـلب گـفـتـه انـد: چـون دخـتـرى كـه سـهـم هـابـیـل شـده بـود زیـبـاتـر از هـمـسـر قـابـیـل بـود، قابیل به این تقسیم و ازدواج راضى نشد و زبان به اعتراض گشود. سرانجام قرار شد هـر كـدام جـداگـانـه قـربـانـى اى بـه درگـاه خـدا بـبـرنـد و قـربـانـى هـر كـدام كـه قبول شد، آن دختر زیبا سهم او شود.(45)
ولى روایـات شـیـعـه عـمـومااین مطلب را نادرست خوانده و گفته اند: خداوند براى همسرى هـابـیـل حـوریـه اى فـرسـتـاد و بـراى قـابـیـل هـمـسـرى از جـنـیـان انـتـخـاب كـرد و نسل آدم از ان دو پدید آمد، علاوه بر این در چند حدیث همسر شیث را نیز حوریه اى از حوریه هـاى بـهـشـت ذكـر كـرده انـد.(46) در بـرخـى از روایـات نـیـز آمـده كـه هـمـسـر هـابـیـل یـا شـیـث از هـمـان زیـادى گـل آدم و حـوّا خـلق شـد، و مـوضـوع اخـتـلاف قابیل و هابیل را - كه منجر به قتل هابیل گردید- موضوع وصیت و جانشینى آدم دانسته اند كه بعدا خواهد آمد.
و اجـمال آن چه از ائمه بزرگوارِ ما در این باره رسیده این است كه ازدواج برادر و خواهر در هـمـه ادیـان حرام بوده و آدم ابوالبشر نیز چنین كارى نكرد و همان خدایى كه خود آدم و حوّا را از گِل آفرید، این قدرت را داشت كه افراد دیگرى را نیز براى همسرى پسران آدم خلق كند یا از عالم دیگرى بفرستد.
از جـمـله حـدیـث هاى كاملى كه در این باره داریم ، حدیثى است كه عیاشى در تفسیر خود از سـلیـمـان بـن خـالد روایـت كـرده كـه گوید:به امام صادق (ع ) عرض كردم : قربانت گـردم مـردم مـى گـویـنـد كـه حـضـرت آدم دخـتر خود را به پسرش تزویج كرد؟ حضرت صـادق (ع ) فـرمـود: مـردم چـنـیـن مـى گـویند، امّا اى سلیمان ! آیا ندانسته اى كه پیغمبر فـرمـود: اگـر من مى دانستم آدم دختر خود را به پسرش ‍ تزویج كرده بود، من هم (دخترم ) زینب را به پسرم (قاسم ) مى دادم و از آیین آدم پیروى مى كرد..
سـلیـمـان گـویـد: گـفـتـم قـربـانـت گـردم ! مـردم مـى گـویـنـد سـبـب ایـن كـه قابیل هابیل را كشت ، آن بود كه به خواهرش رشك برد. امام فرمود:اى سلیمان چگونه این حرف را مى زنى . آیا شرم ندارى كه چنین سخنى را درباره پیغمبر خدا آدم مى گویى ؟
عـرض كـردم : پـس عـلت قـتـل هـابـیـل بـه دسـت قابیل چه بود؟ حضرت فرمود:درباره وصـیـّت بود. آن گاه ادامه داده فرمود:اى سلیمان ! خداى تبارك و تعالى به آدم وحـى فـرمـود كـه وصـیـّت و اسـم اعـظـم را بـه هـابـیـل بـسـپـارد بـا ایـن كـه قـابـیـل از او بـزرگ تـر بـود. قابیل كه از موضوع مطّلع شد، غضبناك گشت و گفت : من سـزاوارتـر بـه وصـیت بودم و از این رو آدم بر طبق فرمان الهى به آن دو دستور داد تا قـربـانـى كـنـنـد، و چـون بـه درگـاه خـداونـد قـربـانـى بـردنـد، قـربـانـى هـابـیـل قـبـول شـد، ولى از قـابـیـل پـذیـرفـتـه نـگـشـت . هـمـیـن مـاجـرا سـبـب شـد كـه قابیل بر وى رشك برد و او را به قتل برساند.
عـرض كـردم : قـربانت گردم ! نسل فرزندان آدم از كجا پیدا شد؟ آیا به جز حوّا زنى و بـه جـز آدم مـردى بـود؟ حـضـرت فـرمـود:اى سـلیـمـان ! خداى تبارك و تعالى از حوّا قـابـیـل را بـه آدم داد و پـس از وى هـابـیـل بـه دنـیـا آمـد. هـنـگـامـى كـه قـابیل به حدّ بلوغ و رشد رسید، زنى از جنّیان براى او فرستاد و به حضرت آدم وحى كـرد تـا او را بـه ازدواج قـابـیـل در آورد. آدم نـیـز ایـن كـار را كـرد و قـابـیـل هـم راضـى و قـانـع بـود تـا ایـن كـه نـوبـت ازدواج هـابـیـل شـد و خـدا بـراى او حوریه اى فرستاد و به آدم وحى فرمود كه او را به ازدواج هـابـیـل در آورد. حـضـرت آدم ایـن كـار را كـرد و هـنـگـامـى كـه قـابـیـل بـرادرش هـابـیـل را كـشـت ، آن حـوریـه حـامـله بـود و پـس از گـذشـتـن دوران حمل ، پسرى زایید و آدن نامش را هبة اللّه و به حضرت آدم وحى شد كه وصیت و اسم اعظم را به او بسپارد.
حـوّا نـیـز فـرزنـد دیگرى زایید و حضرت آدم نامش را شیث گذارد. وقتى او به حدّ رشد و بـلوغ رسـید، خداوند حوریّه دیگرى فرستاد و به آدم وحى كرد او را همسرى شیث درآورد. آدم نـیـز ایـن كـار را كـرد و شیث درآورد. آدم نیز این كار را كرد و شیث از آن حوریه دخترى پـیـدا كـرد و نـامش را حورة گذارد. وقتى آن دختر بزرگ شد، او را به ازدواج هبة اللّه در آورد و نـسل آدم از آن دو به وجود آمد. در این وقت هبة اللّه از دنیا رفت و خداوند به آدم وحى كـرد كـه وصـیـت و اسـم اعـظـم را بـه شـیـث بـسـپـارد و حـضـرت آدم نـیـز ایـن كـار را كرد.(47)
ولى مـطـابـق روایـات دیـگـرى كـه شاید پس از این ذكر شود، هبة اللّه لقب شیث یا معناى عربى شیث است ، واللّه اعلم .
سبب قتل هابیل
از حـدیـث بـالا ایـن مـطـلب هـم مـعـلوم شـد كـه مـطـابـق روایـات اهـل بـیـت ، عـلّت قـتـل هـابـیـل هـمـان مـسـئله جـانـشـیـنـى حـضـرت آدم بـود، زیـرا وقـتـى قـابـیل دید كه حضرت آدم برادرش هابیل را به این مقام برگزیده ، به وى حسادت برد تـا آن جـا كـه درصـدد قـتـل او بـرآمـد؛ كـه (طـبـق نـظـر اهـل سـنـت ) بـه خـاطـر هـمـسـر هـابـیـل ، بـه وى رشـك بـرد و او را بـه قتل رسانید.
در حـدیـثـى كه مجلسى (ره ) در بحار از معاویة بن عمّار از امام صادق (ع ) روایت كرده ،آن حـضـرت داسـتـان را ایـن گـونـه بـیان فرمود:خداوند به آدم وحى كرد: اسم اعظم من و مـیـراث نـبـوت و اسمایى را كه به تو تعلیم كرده ام و هر آن چه مردم بدان احتیاج دارند هـمـه را بـه هـابـیـل بـسـپـار. آدم نـیـز چـنـیـن كـرد. و چـون قـابـیـل مـطلّع شد خشمناك گشته ، نزد آدم آمد و گفت : پدر جان مگر من از وى بزرگ تر و بـدیـن مـنـصب شایسته تر نیستم ؟ آدم فرمود: اى فرزند! این كار به دست خداست و او هر كه را بخواهد به این منصب مى رساند و خداوند او را مخصوص این منصب قرار داد اگر چه تو از وى بزرگ تر هستى . اگر مى خواهید صدق گفتار مرا بدانید هر كدام یك قربانى به درگاه خداوند ببرید و قربانى هر یك قبول شد، او شایسته تر از آن دیگرى است .
نشانه پذیرفته شدن (قبول قربانى ) در آن وقت ،آن بود كه آتشى مى آمد و قربانى را مى خورد.
قابیل و هابیل - چنان كه خداوند در قرآن بیان فرموده - به درگاه خداى قربانى آوردند، بـه ایـن تـرتـیـب كـه - بـرطـبـق بـرخـى از روایـات - چـون قابیل داراى زراعت بود، براى قربانى خویش مقدارى از گندم هاى بى ارزش و نامرغوب خـود را جـدا و بـه درگـاه خـداونـد برد، ولى هابیل كه گوسفنددار بود، یكى از بهترین قـوچ هـا و گـوسـفـندان چاق و فربه خود را جدا كرد و براى قربانى برد. در این هنگام آتـش ‍ بـیـامـد و قـربـانـى هـابـیـل را خـورد و قـربـانـى قابیل را فرانگرفت .
شـیـطـان نـزد قـابـیـل آمـد و بـه وى گـفـت : ایـن پـیـش آمـد در حـال حـاضـر بـراى تـو اهـمـیـّت نـدارد، چـون تـو و هابیل برادر هستید، امّا بعدها كه از شما دو نفر فرزندان و نسلى به وجود آید، فرزندان هـابـیل به فرزندان تو فخرفروشى كرده و به آن ها خواهند گفت كه ما فرزندان كسى هـسـتـیـم كـه قـربـانـیـش قـبـول شـد، ولى قـربـانـى پـدر شـمـا قـبـول نـشـد. اگـر تـو هـابـیـل را بـكـشى ، پدرت ناچار خواهد شد تا منصب او را به تو واگـذار كـنـد. بـدیـن تـرتـیـب قـابـیـل را وادار كـرد تـا بـرادرش هابیل را به قتل برساند (48).
خـداى سـبـحـان در قـرآن كـریم ماجرا را چنین بیان فرموده است :و خبر دو فرزند آدم را بـرایـشـان بـخـوان ، آن دم كـه قـربـانـى بـردنـد و از یكى از آن دو پذیرفته شد و از دیـگـرى پـذیـرفـتـه نـشـد. او (بـه آن دیـگـرى كـه قـربـانـیـش قـبـول شـده بـود) گـفت كه تو را خواهم كشت ! و آن دیگرى در جواب گفت : این مربوط بـه مـن نـبـود، بـلكـه قـبـولى قـربـانـى بـه دسـت خـداسـت و او هـم از پـرهـیزگاران مى پذیرد.
و بـه دنـبـال آن ادامـه داد:اگـر تـو هـم دسـت بـه سـوى مـن دراز كـنـى كـه مـرا بـه قـتـل بـرسـانـى ، مـن بـراى كـشـتـن دسـت بـه سوى تو دراز نمى كنم كه من از پرودگار جهانیان مى ترسم .
مـن مـى خـواهـم تـا خـود دچار گناه نگردم و گناه كشتن من و مخالفت تو هر دو به خودت بازگردد و از دوزخیان گردى و البته كیفر ستم كاران همین است .(49)
قـابـیـل تـصـمـیـم بـر كـشـتـن بـرادر گـرفـت و نـیـروى عـقـل و خرد، عواطف برادرى ، ترس از خدا و رعایت حقوق پدرومادر، هیچ كدام نتوانست جلوى تـوفـان خـشـمـى را كـه كـانـونـش هـمـان صفت نكوهیده و زشت حسد بود، بگیرد. سرانجام درصـدد بـرآمـد تـا هـرچـه زودتـر تـصـمـیـم خـود را عـمـلى سازد. به همین منظور در پى فـرصـتـى مـى گـشـت تـا ایـن كه وقتى هابیل سرگرم كار - یا به گفته طبرى - براى چـراى گـوسـفـندان خود در كوهى به خواب رفته بود، سنگى را بر سراو كوفت وبدین ترتیب او را كشت .
آرى ایـن صـفـت نـفـرت انـگـیـز چه جنایت ها كه در دنیا نكرده و چه خون هاى به ناحقى كه نـریـخـته و چه خانمان ها را كه بر باد نداده است . حسد نه فقط موجب به هم ریختن نظام اجتماع و به خاك و خون كشیدن محسودان مى گردد، بلكه خود شخص حسود را نیز دقیقه اى راحـت و آسـوده نـمـى گـذارد و لذت زنـدگى را از كام او مى برد و پیوسته او را در آتش حـسـادت مـى سـوزانـد و گـوشـت و اسـتـخـوانـش را آب مـى كـنـد و اگـر او را بـه حـال خـود واگـذارد هم چنان زبانه مى كشد تا بالاخره حسود را وادار كند عملى را در خارج انجام داده و دچار كیفر آن گردد یا در همان آتش خانمان برانداز حسد بسوزد و تاروپودش بر باد رود.
خداى بزرگ به دنبال این موضوع مى گوید:
نـفـس (سـركـش ) قابیل درباره كشتن برادرش مطیع و رام او گردید و (سرانجام ) او را كشت و از زیان كاران گردید(50).
بدین ترتیب قابیل اوّلین خون به ناحق را در روى زمین ریخت و چندان طولى هم نكشید كه پشیمان گردید. و با این كار خشمش فرو نشست و انتقام خود را از برادر گرفت ، اما نمى دانـسـت چـگـونـه جـسد بى جان برادر را بپوشاند و از انظار ناپدید كند. چندى آن را به دوش كـشـیـد و بـه ایـن طـرف و آن طرف برد، ولى فكرى به خاطرش نرسید وسرانجام خـسته و كوفته شد. به تدریج كه نداى وجدان او را به جُرم جنایتى كه كرده بود، به باد ملامت گرفت و شروع به سرزنش او كرد.
خـسـتـگـى جسمى از یك طرف و شكنجه هاى وجدانى - كه معمولا گریبان گیر افراد جنایت كـار را مـى گـیـرد - از سـوى دیگر او را تحت فشار قرار داد و به سختى از كرده خویش پشیمان شد، چنانچه خداى تعاى در دنبال این ماجرا فرمود: فاصبح من النّادمین .
امـا خـداى تـعـالى بـه خـاطـر رعـایـت احـتـرام آن بـدن پـاك ، و تـعـلیـم نـسـل آدمـیـان ، كـلاغـى را مـعلّمش ساخت ، زیرا به گفته بعضى : بر اثر آن سبك سرى ، قـابـلیـّت وحـى و الهـام را هم نداشت و به همین دلیل بایست براى دفن جسد برادر از زاغ تـعـلیـم مـى گـرفـت . بـه هـرصـورت خـداى تـعـالى دو زاغ را فـرستاد و آن ها در پیش قـابـیـل بـه نـزاع بـرخـاسـتـه ویـكـى ، دیـگـرى را كـشـت و سـپـس بـا چـنـگـال و پـاهـاى خـود گـودالى حـفـر كـرد و لاشـه آن را در آن گـودال انـداخـتـه و روى آن خـاك ریـخـت و پـنـهـانـش كـرد. در ایـن جـا بـود كـه قـابـیـل فـریـاد زد:واى بـرمـن كـه از ایـن زاغ نـاتـوان تـر هـسـتم !(51) و به دنـبـال آن كـشـتـه بـرادر را دفـن كـرد و بـه سـوى پـدر بـازگـشـت . حـضرت آدم كه دید هابیل با وى نیست ، پرسید: هابیل چه شد؟ وى در پاسخ پدر گفت : مگر مرا به نگهبانى او گماشته بودى كه اكنون سراغش را از من مى گیرى ؟ آدم (ع ) روى سابقه عداوتى كه قابیل به هابیل داشت ، احساس كرد كه اتفاقى افتاده و پس از جست و جو واطلاع از قبولى قربانى هابیل ، به یقین دانست كه قابیل او را كشته است .
طـبـق بـرخـى از نـقـل هـا، آدم ابـوالبـشـر از قـتـل هابیل به شدت متاءثر شد و چهل شبانه روز در مرگ او گریست تا خداوند براو او وحى كرد من به جاى هابیل ، پسر دیگرى به تو خواهم داد. پس از آن حوّا حامله شد و پسر پاك و زیـبـایى زایید كه نامش راشیث یا هبة اللّه یعنى بخشش خدا، نامید چون او را بـدو بـخـشـیـده بود و چنان كه برخى گفته اند: شیث لفظى عبرى و هبة اللّه معناى عربى آن است .(52)
شـیـث بـزرگ شد و طبق دستور خداوند، آدم او را وصى خود گردانید واسرار نبوت را به وى سـپـرده ، مختصات انبیا را نزد او گذارد و درباره دفن و كفن خود به او سفارش كرد و گـفـت : چـون مـن از دنـیـا رفـتـم مـرا غـسـل بـده و كفن كن و بر من نماز بگذار و بدنم را در تـابـوتـى بنه و تو نیز هنگام مرگ آن چه به تو آموختم و نزدت گذاشتم به بهترینِ فرزندانت بسپار.
عـمـر حـضـرت آدم را بـه اخـتـلاف روایـات 930 ،936،1000،1020 و 1040 سال گفته اند.(53) وهنگامى كه از دنیا رفت ، بدن او را در تابوتى گذارده و در غار كـوه ابـوقبیس دفن كردند تا وقتى كه نوح پس از توفان بیامد و آن تابوت را با خود بـرداشـت و در كـشـتى نهاده به كوفه برد و در غرى (شهر نجف كنونى ) به خاك سپرد. چنان كه در زیارت نامه امیرمؤ منان (ع ) مى خوانیم :
السلام علیل و على ضجیعیك آدم و نوح ؛ سلام برتو و برآدم و نوح كه در كنار تو خفته و قبرشان در كنار قبر تواست .
مرگ حوّا
گـفـتـه انـد كـه پـس از وفـات آدم ، حـوّا یـك سـال بیشتر زنده نبود و پس از پانزده روز بیمارى از دنیا رفت و او را در كنار جاى گاه آدم به خاك سپردند. ظاهرا آن چه در بین مردم مـعـروف شده كه حوّا در جدّه مدفون است و به همین سبب نیز به جدّه موسوم گردیده ، بى اساس است ، زیرا جدهّ در لغت به معناى كنار دریا و نهر است و نامیدن شهر جدّه به این نام ، بـه هـمـیـن مـنـاسـبـت بـوده كـه در كـنـار دریـا قـرار دارد؛ نـه بـه دلیـل آن كـه مـدفـن حوّاست ، و شاید این سخن از آن جا پیدا شد كه در برخى از روایات - كـه طـبـرى و دیگران نقل كرده اند - این مطلب آمده كه حوّا هنگام هبوط از بهشت ، در سرزمین جـدّه فـرود آمـد، چـنـان كـه آدم ابـوالبـشـر در سـرزمـیـن هـنـد و كـوه سـرانـدیـب نازل شد، چنان چه پیش از این نیز ذكر شد(54) واللّه اءعلم .
آن چه بر آدم (ع ) نازل شد
بـراسـاس تـعـدادى از روایـات كـه شـیـعـه و سـنـى از رسـول خـدا نـقـل كـرده انـد، خـداونـد در مـجـمـوع 104 كـتـاب بـر پـیـمـبـران خـویـش نـازل فـرمـوده كـه ده كـتـاب از آن هـا، تـنـهـا بـر آدم (ع ) نـازل شـده اسـت .در روایـتـى كـه از سـیـدبـن طـاووس در سـعـد السـعـود نـقـل شـده ، خـداى تـعـالى كـتـابـى بـه لغـت سـریـانـى بـر حـضـرت آدم نـازل كـرد كـه در 21 ورق بـود و آن نـخـسـتـیـن كـتـاب نازل شده از سوى خداوند بر كرده زمین بود.(55)
طـبرى ، ابن اثیر و مسعودى در كتاب هاى خود ذكر كرده اند كه خداوند 21 صحیفه بر آدم نـازل فـرمـوده و از ابوذر روایت كرده اند كه رسول خدا فرمود:آدم از كسانى بود كه خـداونـد حـكـم حـرمـت مـردار، خـون و گـوشـت خـوك را بـا حـروف مـعجم در 21 ورق بر وى نازل فرموده (56).
درحـدیـثـى كـه كـلینى ، صدوق ، برقى و دیگران از امام باقر و صادق (ع ) روایت كرده اند، آن دو بزرگوار فرمودند كه خداى تعالى به حضرت آدم وحى كرد كه من همه خیر را - و در حدیثى همه سخن را- در چهار جمله براى تو گرد آورده ام . یكى از آن ها مخصوص من اسـت و دیـگرى خاصّ توست و سومى ما بین من و توست و چهارمى میان تو و مردم است . آدم از خـدا خواست تا آن ها را براى او شرح دهد و خداوند فرمود:اما آن چه مخصوص من است ، آن كه مرا بپرستى و چیزى را شریك من نسازى ؛ آ نچه خاصّ توست ، آن است كه پاداش تـو را در بـرابـر عمل و كردارت به بهترین صورتى كه بدان نیازمند هستى بدهم ؛ آن چـه میان من و توست ، آن است كه تو دعا كنى و من اجابت كنم ، و امّا آن چه مان من و توست ، آن اسـت كه تو دعا كنى و من اجابت كنم ، وامّا آن چه میان تو و مردم است ، آن است كه هر چه براى خود مى پسندى براى مردم نیز بپسندى .(57)
در حـدیـث دیـگـرى كـلیـنـى (ره ) ازامـام بـاقـر یـا حـضـرت صـادق (ع ) روایـت كـرده كـه فـرمـود:آدم بـه درگـاه خـدا شـكـوه كـرد و گفت :پروردگارا شیطان را بر من مسلّط كـردى هـم چون خونى كه در بدنم جریان دارد! خداوند فرمود:اى آدم در عوض ‍ آن مـقـرر نـشـود و چـون انجام داد، آن را بنویسند واگر كسى قصد كار نیكى كرد، ولى آن را انـجـام نـداد، یـك حـسـنه برایش بنویسند واگر انجام داد، ده حسنه براى او ثبت كنند. حضرت آدم عرض كرد:پروردگارا بیفزا! خطاب شد:هر یك از آن ها كه گناهى انجام داد و استغفار كرد او را مى آمرزم حضرت آدم عرض كرد:پروردگارا باز هم بیفزا! خطاب شد:توبه را بر ایشان مقدر داشتم كه وقتى كه نفَس به گلویشان بـرسد. یعنى تا آن هنگام هم توبه شان را مى پذیرم . در این جا بود كه آدم خشنود شد و عرض كرد:مرا بس است .(58)
3 : شیث (ع )
چـنـان كـه در فـصـل پـیـش گـفـتـه شـد، آدم (ع ) پـس از حـدود هـزار سـال از جـهـان بـرفـت و شـیـث را وصـىّ خـود گـردانـیـد. قابیل كه از این موضوع مطلع شد، نزد شیث آمده . او را تهدید كرد و گفت : سبب این كه من برادرت هابیل را كشتم ، همین بود كه او مقام وصایت پدر را داشت و براى آن كه فرزندان او به بچه هاى من در آینده فخرفروشى نكنند، من او را كشتم . اكنون تو نیز اگر جایى اظهار كنى كه مقام وصایت پدر به تو رسیده ، تو را نیز خواهم كشت .
و همان گونه كه ابن اثیر و طبرى نقل كرده اند و در احادیث نیز آمده ، خود آدم نیز به شیث سـفـارش كـرد كـه عـِلم خـود و مـقـام وصـایـت را كـه پـدر بـدو داده بـود از قـابـیل پنهان دارد مبادا همان گونه كه او به هابیل حسد برد، به وى نیز حسد برده و در صدد قتل او برآید.
بـه هـمین دلیل شیث پیوسته در حال ترس و تقیّه به سر مى برد.(59) چنان كه گفته انـد: شـیـث پـس از كه با آن ها مردم زمان خود را كه همگى از نوه ها و نواده هاى آدم بودند، بـه 912 سـال از دنـیا رفت و خداى تعالى پنجاه صحیفه بدو داده بود كه با آن ها مردم زمان خود را كه همگى از نوه ها و نواده هاى آدم بودند، به خداى یگانه دعوت كند. مسعودى گـفـتـه اسـت كـه بـیـسـت و نـه صـحـیـفـه بـر شـیـث نـازل شـد كـه در آن هـا تهلیل و تسبیح بود.
اوصیاى پس از وى تا ادریس
پس از شیث ، فرزندش اَنوش - كه او را ریسان نیز نامیده اند - وصى او گردید. بعد از وى پسرش قینان و پس از او مهلائیل یا حلیث و بعد فرزندش یارد - كه بعضى یرد نیز ذكر كرده اند - یا غنمیشا به این مقام رسیدند و یارد پدر ادریس پیغمبر است .
عـمـر هـر یـك از ایـشـان را بـه اخـتـلاف بـیـن هـشـتـصـد تـا هـزار سـال نـوشـتـه انـد. چـنـان چـه عـمـر انـوش را 905 یـا 965 سـال ذكـر كـرده انـد.(60) در نـام هاى آن ها نیز اختلاف است كه ما معروف ترین آن ها را انتخاب كردیم .
4 : ادریس (ع )
چـنـان كـه گـفـتـه انـد، نـسـب ادریـس بـه چـهـار واسـطـه به شیث مى رسد. از ابن اسحاق نقل شده كه ادریس 308 سال از عمر آدم ابوالبشر را درك كرد و ابن اثیر گفته كه 386 سال از عمر ادریس گذشته بود كه حضرت آدم از دنیا رفت .
نـام عـبـرى آن حـضـر خـنـوخ و تـرجـمـه عـربـى اش اخـنـوخ اسـت . در بـعـضـى نقل هاست كه حكماى یونان نام آن حضرت را هرمس ‍ الهرامسه یا هرمس حكیم گذارده انـد، هـرمـس لفـظ عـربـى اسـت و ترجمه یونانى آن ارمیس به معناى عطارد است . برخى گفته اند كه نام یونانى او طرمیس بوده است .
مـحـل ولادت او را برخى سرزمین بابل و برخى شهر منف كه پایتخت مصر قدیم بوده ذكر كرده اند.
مـنـصـب نبوت پس از آدم ابوالبشر و فرزندش شیث به آن حضرت رسیده و ویژگى هاى نبوت ، اسم اعظم و مقام وصایت نصیب وى گردید.
جـهـت نـام گـذارى آن حـضـرت بـه ادریـس نـیـز در روایـات ، كـثـرت اشـتـغال وى به درس و كتاب ذكر شده است . طبق روایات و تواریخ ، ادریس نخستین كسى اسـت كـه خـط نـوشـت ، جـامـه بـدوخـت و عـلم خـیـاطـى را تـعـلیـم داد، زیـرا قبل از وى مردم با پوست حیوانات خود را مى پوشاندند. هم چنین آن حضرت را آموزگار و مـعـلّم بـسیارى از علوم مانند نجوم ، حساب ، هندسه ، هیئت و... دانسته اند.(61) عبدالوهاب نجّار در قصص الانبیاء خود مى گوید: ادریس به مصر آمد و در آن جا سكونت گزید و به دعـوت مـردم بـه اطـاعـت از حـق و امـر بـه مـعـروف و نـهـى از مـنـكـر مـشـغـول گـردیـد. مـردم آن زمـان بـه هفتاد و دو زبان سخن مى گفتند وخداى تعالى همه آن زبـان هـا را بـه وى تـعـلیـم فـرود.ادریس سیاست ، آداب تمدن و قوانین مملكتى و هم چنین طرز اداره شهرها و بناى آن ها را به مردم آموخت و براثر تعلیمات آن حضرت 188 شهر در روى كره زمین بنا گردید كه كوچك ترین آن ها رها(62) بوده است .(63)


برچسب ها: قصص الانبیاء،
[ سه شنبه 9 آبان 1391 ] [ 11:10 ب.ظ ] [ حسین احمدی ] [ نظرات ]


خلقت حوّا
بدین ترتیب آدم ابوالبشر آفریده شد و مسجود فرشتگان گردید و به این مقام بزرگ نـایـل آمـد كـه شـایـسـته منصب خلیفة اللهى حق شود، اما نیروها و غرایزى كه از روى حكمت الهـى در وجـودش نهفته بود براى ادامه زندگى ، نیازمندى هاى دیگرى برایش به وجود آورد، از طرفى هدف از این خلقتِ با ارزش و امتیازهایى كه بدو داده شد، تنها شخص آدم و آن یـك فـرد بـه خـصـوص نـبـود، بـلكـه خـدا مـى خـواسـت تـا از او نسل هاى دیگر و انسان هاى بیشترى به وجود آورد و ارزش واقعى و گوهر اصلى این نوع خـلقـت را مـیـان افراد باتقوا و بندگان با اخلاص خود به فرشتگان بنمایاند. به همین جـهـت ، بـه خـلقـت فـرد دیـگـرى از ایـن نـوع احـتـیـاج بـود تـا زوج وى گـردد و نسل آدم از آن دو در جهان پدید آید.
و از سـوى دیـگـر آدم از تـنـهـایـى رنـج مـى بـرد و مـونـسـى مـى خـواسـت تـا مـوجب آرامش دل و آسـایـش جـان او شـود و از تـنـهـایـى بـرهـد. بـه هـمـیـن دلیـل بـود كه خداى تعالى حوّا را از زیادىِ گِلى كه آدم را از آن خلق كرده بود، آفـریـد و جـان و روح در كـالبـدش دمـیـد و هـمـانـنـد آدم خـلقـتـش را كامل گردانید.
و در روایـتـى اسـت كـه خـداونـد حـوّا را از بـدنِ خـود آدم آفـریـد، و چـون مـردان از آب و گـِل خـلق شـده انـد، هـمـّت و هـدفـشـان رسـیـدن بـه هـمـان آب و گـِل (و ازدیـاد آن ) اسـت ، و زنـان چـون از مـردان آفـریـده شـده انـد، هـمـّت و هـدفـشـان مردانند(یعنى تا جاى ممكن ، باید آن ها را از معاشرت با مردان حفظ كرد).
(22)
بـه هـر صـورت حـوّا خـلق شـد و بـا خـلقـت وى ، آدم ابـوالبـشـر در دل خـود احـسـاس آرامـش كـرد و از وحـشت تنهایى رهایى یافت ، اما آن دو احتیاج به خوراك ، پوشاك و مسكن داشتند. خداى تعالى براى برطرف كردن این نیازمندى ها و فراهم ساختن انواع نعمت ها، آندو را در بهشت سكونت داد، و بدین منظور خطاب زیر را صادر فرمود:
یـا آدم اسـكـن انـت و زوجـك و كـلا مـنـهـا رغدا حیث شئتما و لاتقربا هذه الشجرة فتكونا من الظالمین
(23)؛
اى آدم تو و همسرت در بهشت مسكن گزینید و از خوراكى هاى آن (وهرجاى آن ) خواستید به فـراوانـى و خـوشـى بـخـوریـد، ولى بـه ایـن یك درخت نزدیك نشوید كه از ستم گران خواهید شد.
هـم چـنـیـن خـداونـد بـه آن دو گـوش زد كـرد كـه كـیـنـه اى را كـه ابـلیـس از شـمـا در دل دارد فـرامـوش نـكنید و از دشمنى او غافل نشوید و به هوش باشید كه شیطان شما از بهشت بیرون نكند.
فقلنا یا آدم هذا عدوّ لك و لزوجك فلا یخرجنّكما من الجنّة فتشقى
(24)؛
پـس گفتیم : اى آدم ! این (ابلیس ) دشمن تو و (دشمن ) همسر توست ؛ مبادا شما را از بهشت بیرون كند كه به زحمت خواهى افتاد.
آدم و حوّا در بهشت
آدم و حـوّا بـه دنـبـال ایـن فرمان با دستورى كه از طرف پروردگار صادر شد در بهشت مسكن گرفتند و از انواع نعمت ها و لذایذ بهشتى بهره مند شدند و بدون هیچ رنج و زحمتى روزگار خود را به سر مى بردند، نه به فكر گرسنگى بودند و نه از برهنه ماندن تـرس ‍ داشـتـند، نه تشنه مى شدند و نه از سرما و گرما واهمه داشتند، زیرا خدا به آدم فـرمـوده بود:تو را در بهشت این نعمت هست كه نه گرسنه مى شوى و نه برهنه ، نه تشنه خواهى شد و نه آفتاب زده
(25).
شیطان كه همه بدبختى هاى خود و رانده شدن از درگاه الهى را از آدم مى دانست ، چنان كه گـفـتـیـم كـیـنـه او را بـه سـخـتـى در دل گرفته بود و درصدد بود تا به هر ترتیبى موجبات گمراهى آدم و فرزندانش را فراهم سازد و حتّى به خدا سوگند یاد كرده بود كه بـه هـر نحو و از هر سویى كه بتواند آدمیان را گمراه نموده و مانند خودبدبخت و جهنّمى خـواهـد كـرد، در چـنین موقعیتّى چگونه مى تواند آسوده بنشیند و آدم را در آن لذّت هاى بى پـایـان مـادى و معنوى غوطه ور ببیند و نصیب وى فقط حسرت و پشیمانى باشد، و شاید اگـر انـتـقام هم در سر او نبود، همان حسد و تكبّرى كه داشت او را آسوده نمى گذاشت و در صـدد از بـیـن بـردن نـعمت هاى بى حدّ الهى از آدم و حوّا برمى آمد. مگر نه این كه او سبب تـكـبرى كه به انسان ورزید و خود را برتر از او دانست حاضر نشد در برابرش سجده كـنـد و از فرمان پروردگار خود سرپیچى كرد و آن همه عبادت ها و زحمات چندهزار ساله خـود را تباه ساخت ، و به سبب رشك و حسدى كه به مقام آدم برد براى همیشه خود را مورد لعنت و رانده شده درگاه خداى خویش گردانید.
حالا چه نقشه هایى براى فریب آدم و حوّا طرح كرد؟ و در چه لباس هایى درآمد؟ و به چه ترتیبى به بهشت راه پیدا كرد و خود را به آدم و حوّا رسانید؟ و یا از خارج بهشت با آن هـا سـخـن گـفـت و آن دو را وسـوسـه كـرد و بـا هـمان وسوسه ها سبب اخراج آن دو از بهشت گردید... درست معلوم نیست .
در قرآن كریم و احادیث معتبر صریحا چیزى در این باره نرسیده است . در بعضى روایات غیرمتعبر آمده است كه در كالبد طاووس یا مار درآمد و وارد بهشت شد،
(26)كه بر فرض صحّت ، بعید نیست كنایه از فریبا بودن ، زیبایى لباسى بوده كه با آن جامه نزد آدم و حوّا در آمد و بدین وسیله آن دو را فریب داد.
امّا طریقه فریب و راهى را كه بدین منظور انتخاب كرد و سخنانى كه به آدم و حوّا گفت ، در قـرآن و احـادیـث بـه تـفصیل نقل شده است . و چنین استفاده مى شود كه گویا شیطان در فكر بوده تا نقطه ضعفى در انسان پیدا كند و از آن راه پیش آید از طرز پیشنهادى كه در مـورد خـوردن میوه آن درخت به آدم و حوّا یا به آدم تنها نمود، مى توان حدس زد كه از كدام یك از غرایز انسانى استفاده كرد.
شـیـطـان بـراى پـیـش بـردِ ایـن هـدف ،بـه صـورت خـیـرخـواهـى دل سـوزدرآمـده و بـه آدم گـفـت :مـى خـواهـى تـاتـورابـه درخـت ابدیّت و ملك جاودانى راهنمایى كنم ؟
(27) یاهر دوى آن هارا مخاطب ساخته چنین گفت :پروردگارتان از نزدیك شدن به این درخت نهیتان نكرد مكر ازبیم آن كه دوفرشته مجرّد شوید یازندگى جاودانه یابید(28) اگرازاین درخت بخورید به صورت فرشتگان درآمده و براى هـمـیـشـه در بـهـشـت جـاویـدان مـى مـانـیـد،و بـه دنبال این گفتار و براى این كه سخنش در دل آن دو كـارگر افتد و وسوسه ا اثر كند، به دروغ سوگندى هم براى ایشان یاد كرد كه من در این گفتار نظرى جز خیرخواهى و دل سوزى شما ندارم .
در حـدیـث دیـگـرى آمـده اسـت كـه ابـتدا نزد حضرت آدم آمد و هرچه خواست آدم را فریب دهد، وسـوسه اش كارگر نشد از این رو به سراغ حوّا رفت و او را با سخنان فریبنده اى كه گفت با خود همراه كرد و با هم نزد آدم آمدند و از طریق حوّا او را فریب داد.
(29)
از ایـن رو در روایـات آمـده اسـت كـه زنـان دام شـیـطان اند(30) و هرگاه شیطان دستش از همه جا كوتاه شود به سراغ آن ها مى رود.
در حدیث است كه چون آدم به زمین هبوط كرد، جبرئیل نزد وى آمد و پرسید:اى آدم مگر خدا تـو را بـه دسـت قدرت خویش ‍ نیافرید و از روح خویش در تو ندمید و فرشتگان را به سـجـده بـر تـو ماءمور نكرد؟ پس چرا با این فضیلت و مقامى كه به تو داد نافرمانیش ‍ كردى ؟ در پاسخ گفت :اى جبرئیل شیطان براى من قسم خورد كه خیرخواه من است و آن سخن را از روى دل سوزى مى گوید و من باور نمى كردم كه كسى بتواند به خدا قسم دروغ بخورد
(31)
در حـدیـث دیگرى است كه رسول خدا(ص ) در شب معراج ، شاهد مناظره موس و آدم (ع ) بود. موسى گفت :اى آدم تو نبودى كه خداوند به دست قدرت خویش تو را آفرید و از روح خـود در تـو دمید، فرشتگان را به سجده ات ماءمور و بهشتش را برتو مباح كرد، در جوار رحمت خود جایت داد و رو در رو با تو سخن گفت ؟ آن گاه تو را از یك درخت نهى كرد، ولى تـو نـتـوانـسـتـى خوددارى كنى تا سبب هبوط خود به زمین گشتى و خود را نگاه نداشته و فریب ابلیس را خوردى و بدین وسیله ما را از بهشت بیرون آوردى ؟.
آدم گفت :فرزندم با پدر خود در این مورد به آرامى سخن گوى كه دشمن از راه فریب و خـُدعـه پـیـش آمـد و بـراى مـن قـسـم خـوردم كـه در گـفـتـارش خـیـرخـواه و دل سـوز اسـت ، نـزد من آمد و گفت :اى آدم من براى تو غمگینم !گفتم :چرا؟ گـفـت :بـراى آن كـه من با تو ماءنوس گشته و از نزدیك بودن با تو بهره مندم ، اما مى دانم كه تو از این جا مى روى و وضع ناخوشایندى پیدا مى كنى ! گفتم :چاره چـیـسـت ؟ گـفـت :چـاره بـه دسـت تـوسـت . مـى خـواهى تو را به آن درختى كه سبب جـاویـدان مـانـدن و فـرمان روایى بى زوال مى گردد راهنمایى كنم . تو با همسرت از آن بـخـوریـد تـا هـمـیـشـه بـا مـن در بـهـشـت بـاشـیـد؟ و بـه دنبال آن قسم دروغ خورد كه این سخن را از روى خیرخواهى مى گوید. اى موسى ، من گمان نمى كردم كه كسى بتواند قسم دروغ به خدا بخورد....
(32)
بـه هر صورت آدم را وادار كرد كه به آن درخت نزدیك شود و یا بدان دست زند. و در این كـه آیـا آدم با این عمل ، خلافى انجام داد یا اصلا خلافى نبود و بهتر آن بود كه آن كار ار نمى كرد، و این كه خداوند از خوردن آن نهى فرمود، براى تذكر و ارشاد به این حقیقت بـود كـه اگـر بـدان دسـت زنـد، از نـعـمـت هـاى بـهـشـتـى مـحروم مى گردد و چنان كه خدا فرمود:از ستمكاران گردند یا به بدبختى گرایند و به اصطلاح نهى ارشـادى بـود بـحثى است و ظاهر همین است كه مرتكب خلاف و گناهى نشد و بهتر بود كه انـجـام ندهد. در هر حال همین عمل سبب شد تا از مرتكب خلاف و گناهى نشد و بهتر بود كه انـجـام نـدهـد. در هـر حـال هـمـیـن عمل سببب شد تا از نعمت هاى بهشتى و سكونت در آن محروم گردد و به دنبال آن ، خطاب شد:
اهبطا منها جمعیا بعضكم عدو فامّا یاتینّكم منّى هدى فمن اتّبع هداى فلا یضلّ و لایشقى ، و من اعرض عن ذكرى فانّ له معیشة ضنكا و نحشره یوم القیامة اعمى
(33)؛

 


برچسب ها: انبیاء،
[ یکشنبه 7 آبان 1391 ] [ 08:43 ب.ظ ] [ حسین احمدی ] [ نظرات ]

 : آغاز آفرینش
از عمر این جهان بى كران ، سال ها و فرن هاى متمادى - كه تنها خدا مى داند- مى گذشت و جـز خـداى بـزرگ و آفـریـننده آن ، موجودى نبود، سپس اراده ازلى حق تعالى برآن تعلق گرفت كه موجوداتى بیافریند و بدین منظور آسمان ها، زمین و ستارگان را آفرید و آن ها را در این فضاى بى كران معلق فرمود. مجهولات ما درباره این پدیده ها فراوان است :
اوّلیـن مـخـلوق چه بوده یا از عمر آسمان ، زمین و سایر موجودات جاندار و غیرجاندار چقدر مى گذرد، زمین چیست و چگونه ایجاد شده و نخستین موجود زنده چگونه در آن پدیده آمده است ؟ سؤ ال هایى است كه هنوز نظر قاطعى درباره هیچ كدام از آن ها ابراز نشده و شاید قرن هـاى دیـگرى هم بگذرد و انسان نتواند جوابى براى آن ها به دست آورد، یا حتى به عجز خود در این باره اقرار كند؛ چنان كه ((جان فقر)) مى گوید:
مـسئله پیدایش ماده ، اصولا مسئله اى كه بیرون از قلمرو تحقیقات و تفكرات ثمربخش است ، بایستى ماده را مفروض و موجود پنداشت و از آن جا روند آفرینش كائنات را تعقیب كرد.
دیگرى مى گوید:
مسئله پیدایش حیات ، یكى از جالب ترین مسائل عـلوم طـبـیـعـى اسـت ، امـّا بـا آن كـه تـحـقـیـقـات فـراوانـى صـورت گـرفته ، ولى هنوز حـل نـشده است ، چنان كه كریسى موریسن استاد سابق آكادمى علوم در نیوریك ، مى گوید: در اسـرار پـیـدایـش حـیـات ، نـكـته اى است كه دانشمندان از درك آن عاجر مانده و به خاطر فقدان دلیل ، راجع به توضیح آن سكوت اختیار كرده اند. چگونگى پیدایش حیات آن چنان مرموز و عجیب است كه از فهم متعارف خارج مى باشد و حتى دانشمندترین علماى علم الحیات نـیز در مقابل اسرار آن متحیر مانده اند. یك دانشمند ممكن است نتواند به معجزه و خرق عادت دسـت داشـتـه بـاشـد، امّا در عین حال بر اثر تجربیات خود و آزمایش دیگران به چشم مى بـیـنـد كـه هـمه موجودات جهان ، از یك سلول ذرّه بینى سرچشمه مى گیرند و به تدریج رشـدونـمـو مـى كنند و به این سلول اوّلیه حیات ، قدرتِ عجیبى تفویض شده است كه با سـرعـتـى وصـف نـاكـردنـى به توالد و تناسل بپردازد و تمام سطح زمین و گوشه ها و زوایاى آن را با هزاران نوع و شكل موجودات زنده پرنماید.
بـه دنـبـال ایـن تحولات و پس از آفرینش آسمان ها، زمین و سایر موجودات ، خداى سبحان اراده نـمـود تـا سـرآمـدِ مـخلوقات و اشرف آن ها یعنى انسان را بیافریند و او را خلیفه و جانشین خویش گرداند و زمین را جولانگاه او سازد، پس به فرشتگان خود فرمود: من در زمـیـن جانشینى (براى خود) قرار مى دهم . فرشتگان گفتند: كسى را قرار مى دهى كـه در زمـیـن تـبـاهـى كند و خون ها بریزد، در حالى كه ما تو را به پاكى مى ستاییم و تـقـدیـس مـى كـنـیـم . خـداونـد در پـاسـخ فـرمـود:مـن چـیزى مى دانم كه شما نمى دانید.
(4)
علت اعتراض - یا سؤ ال - فرشتگان
فرشتگان به چه دلیل و با چه سابقه اى انسان را به فساد در زمین و جنگ و خون ریزى مـتـّهـم كـردنـد و اسـاسـا آیـا این كلامشان پرسش ‍ بود یا اعتراض ؟ در این مورد نظریات گـونـاگـونى ابزار شده است . در روایات ائمه دین (ع ) نیز علّت هاى مختلفى براى آن ذكـر شـده كـه از مـجموع آن ها به دست مى آید كه این سخن ، اعتراض به خدا و عیب جویى بر آدمیان نبوده است ، زیرا فرشتگان بندگانِ فرمان بردار خدایند كه حتى فكر گناه و نـافـرمـانـى هم به ذهنشان خطور نمى كند، بلكه منظورشان كشف حقیقت واطلاع از حكمت این آفرینش ‍ بوده است .
البته این سؤ ال پیش مى آید كه چرا براى كشف حقیقت گفتند:مى خواهى كسى را در زمین قـرار دهـى كـه فـسـاد كـنـد و خـون هـا بـریـزد. آن هـا از كـجـا مـى دانـسـتـنـد كـه : نـسـل انـسـان در زمـیـن فـسـاد و خـون ریـزى مـى كـنـد؟ بـراى طـرح ایـن سـؤ ال نیز چند علت ذكر شده است :
1. هـنـگـامـى كـه خـداى بـزرگ بـه آن ها خبر دادمن در زمین جانشینى قرار مى دهم . فـرشـتـگان كه مطلع شدند انسان موجودى است زمینى ، مادّى و مركّب از غضب و شهوت ، و دنیا هم دنیاىِ برخورد و داراى جهات محدود و پر از مزاحمت است ، پى بردند كه ادامه حیات براى چنین موجودى و زندگى او با افراد دیگر، خواه ناخواه منجرّ به فساد و خون ریزى خواهد شد.
2. پـیش از خلقت آدم ، افراد دیگرى از جنّیان یا آدمیان روى زمین زندگى مى كردند كه آن هـا بـه افـسـاد، خـون ریـزى و جـنـگ بـا یكدیگر اقدام كردند در نتیجه منقرض گشتند، یا فرشتگان الهى ماءمور شدند تا به زمین آمده و آن ها را نابود كنند و حتى بعضى معتقدند شیطان فرشتگان الهى ماءمور شدند تا به زمین آمده و آن ها را نابود كنند و حتى بعضى مـعـتـقدند شیطان نیز از آن ها بود كه پس از انقراض ‍ ایشان ، فرشتگان او را به آسمان برده و میان خود جاى دادند. فرشتگان به سبب سابقه اى كه از فساد و خون ریزى افراد مـاقـبـل آفـریـنـش ‍ انـسـان داشـتـنـد، بـه صـورت اعـتـراض یـا سـؤ ال بـه درگـاه پروردگار زبان گشودند و براى این علّت نیز شواهدى در روایات وجود دارد.
3. خداى سبحان وقتى كه فرشتگان را از اراده خویش آگاه ساخت و به آنان فرمود: من در زمـیـن جـانشینى قرار مى دهم . فرشتگان پرسیدند:این جانشین كیست و رفتارش چگونه است ؟ خداى تعالى ضمن معرفى او، آن ها را از افساد و خون ریزى هایى كه در روى زمـیـن مـى كـنـد بـاخـبـر سـاخـت ؛ در ایـن وقـت بـود كـه فـرشـتـگـان گـفـتـنـد: اتجعل فیها من یفسد فیها....
4. ممكن است روى هیچ سابقه اى این حرف را نزده باشند، بلكه مى خواستند تا مقام خلیفة اللهـى و جـانـشـیـنـى حـق را در روى زمـیـن بـه خـود اخـتـصـاص دهـنـد از ایـن رو بـه دنبال آن گفتند:
و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك ؛
وما پیوسته تو را تسبیح گفته و به پاكى مى ستاییم .
در هـرحـال سؤ ال آن ها گذشته از این كه جنبه نافرمانى و ایراد نداشت ، بلكه شاید از روى عشق و علاقه اى بود كه به حق تعالى داشتند و مى خواستند تا به هروسیله اى شده جـلوى نـافـرمـانـى و گـنـاه را بـگـیـرنـد، و مانع آفرینش موجودى شوند كه در زمین عَلَمِ مـخـالفت با خداى بزرگ را برافراشته و درصدد طغیان و سركشى برآید، و شاید این هـم كـه گـفـتـنـد: و نـحـن نـسبح بحمدك و نقدس لك ... یعنى ، خدایا! هر چه تسبیح و تقدیس بخواهى ما انجام مى دهیم و نیازى نیست تا موجودى دیگر را به این منظور خلق كنى ، چـون مـمـكـن اسـت ایـن مـوجود به فساد و خون ریزى دست بزند. اما خبر نداشتند كه آغاز نـافـرمـانـى خـدا از مـیـان خـود آن هـا شـروع خـواهـد شـد و در بـیـن آن هـا فـردى چـون عزازیل - كه بعدا به ابلیس موسو گردید - وجود دارد كه غریزه خودخواهى و تكبر او را بـه نـافـرمـانـى از خـدا وادار خـواهـد نـمـود. بـه هـمـیـن دلیـل بـسـیـارى از مفسران احتمال داده اند كه معناى این كه خدا در پاسخشان فرمود: انّى اعـلم مـا لاتـعلمون ؛ من به چیزى آگاهم كه شما نمى دانید این بود كه شما از ضمیر افـراد ریـاكارى مثل ابلیس كه میان شما زندگى كرده و بهترین عبادت ها را انجام مى دهى خـبـر نـداریـد و نـمـى دانـیـد كـه ابلیس فردى متكبر، حسود و خودبین است و و همین تكبر و خـودبـیـنى او را به نافرمانى و رانده شدن از درگاه من وادار مى كند و آن چه را در باطن دارد ظاهر و آشكار مى سازد.
پاسخ خداوند به فرشتگان
بـه هـرحـال خـداى سـبـحـان در پـاسخ فرشتگان فرمود:انّى اعلم ما لاتعلمون ؛ من به چـیـزى آگـاهم كه شما نمى دانید. یعنى شما از آفرینش این موجود بى خبرید، شاید مـنـظـور حـق تعالى این بود كه : شما همین افساد و خون ریزى ظاهرى را مى بینید، اما خبر ندارید كه چه مردان پارسا و بزرگى در میان این ها به وجود خواهند آمد، كه عالى ترین فـرد شـمـا یـعنى جبرئیل امین هم نمى تواند به مقام و مرتبه آنان برسد و لودنوت انملة لاحـتـرقـت
(5) مـى گوید. و در مجموع ، آن ها نمى دانستند كه مصلحت خلقت این موجود به مراتب بیش از مفسده اش خواهد بود.
یـا ایـن كه منظور فرشتگان این بود كه مى خواستند خود به مقام خلیفة اللهى حق تعالى نایل گردیده و در زمین ساكن شوند. خداى سبحان با این سخن ، به طور سربسته به آن هـا جـواب داد كـه شـمـا مـصـلحـت خـود را نمى دانید و من بهتر مى دانم كه چه كسى باید در آسمان ، و چه موجودى در زمین ساكن شود.
یـا هـمـان طـور كـه در بـالا اشـاره شـد، خـداونـد با این جمله به آن ها فهماند كه به این تسبیح ظاهر خود توجه نكنید،
زیـرا هـنگام امتحان معلوم خواهد شد آن هایى كه شما عابدترین خود مى دانید، نمى توانند در بـرابـر غـریـزه تـكـبـر، خود را حفظ كنند و نافرمانى مرا خواهند كرد. یا اگر نیروى شـهـوت و غـضـبـى را كه در وجود این هاست در شما قرار دهم ، آن وقت مى فهمید كه قدرت تـقـوا و پـرهـیـز شـمـا از گـنـاه و نـافرمانى چه اندازه اندك است و شما نمى توانید به اسرار كار من واقف گردید!
ایـن هـا وجـوهـى اسـت كـه گـفـتـه انـد و حـقـیـقـت بـرمـا مـعـلوم نـیـسـت . امـا در هـر حـال ، فـرشـتـگـان بـا ایـن جـمـله فـهـمـیـدنـد كـه گـویـا جـاى چـنـیـن سـؤ ال و اعـتراضى نبوده و شاید خطایى از آنان سرزده ، به این سبب درصدد جبران برآمدند و طـبـق بـعـضـى روایـات ، سـال هـا بـه اسـتـغـفـار و تـوبـه مشغول شدند و از خطاى خود آمرزش خواستند.
(6) آن ها در اوّلین فرصت - به شرحى كه خـواهـد آمـد- زبـان بـه عـذر خواهى گشوده و در مقام تنزیه حق تعالى برآمدند و به همین مـنـظـور گـفـتـنـد: پـروردگـارا تـو پاكى و ما جز آن چه تو تعلیممان كرده اى علمى نداریم و به راستى كه تو دانا و فرزانه اى (7).
آفرینش آدم (ع ) و نافرمانى شیطان
پس از این گفت وگو میان خداى بزرگ و فرشتگان بود كه خداوند خلقت آدم و سرسلسله نـوع بـشـر را آغـاز كـرد. بـه تـصـریـح قـرآن كـریـم ، انـسـان را از گـِل آفرید و سپس از روح خویش در آن دمید
(8)، سپس به فرشتگان دستور داد كه به آدم سجده كنند و آنان نیز همگى به جز ابلیس بر آدم سجده كردند و فرمان الهى را انجام دادنـد.(9) تـنـهـا شـیـطـان بود كه تكبر كرد و یا از روى حسدى كه به مقام آدم برد از انجام این فرمان سرپیچى نمود و تا هنگام رستاخیز رانده درگاه الهى شد.
وقـتـى خـداونـد سـبـحـان علت این سرپیچى و تمرّد را از وى پرسید و فرمود:چه چیز مانع سجده تو شد؟ شیطان گفت :من از او بهترم ، چون مرا از آتش آفریده اى و او را از گِل خلق كرده اى .
(10) و با این سخن تكبر و سركشى خود را آشكار ساخت .
آرى ، بـعـضى صفات ناپسند به قدرى در بدبختى انسان مؤ ثر است كه یك خودنمایى چـنـد لحـظه اى ، سعادت معنوى انسان را بر باد داده و زحمات چندین ساله او را از بین مى برد. على (ع ) در همین باره مى فرماید:
فـاعـتـبـروا بـمـا كـان مـن فـعـل اللّه بـابـلیـس اذ احـبـط عـمـله الطـویـل و جهده الجهید - و قد كان عبداللّه ستّة الاف سنة لایدرى امن سنى الدنیا ام من سنى الاخرة - عن كبر ساعة واحدة ؛
(11)
از رفـتـارى كـه خـداونـد درباره ابلیس انجام داد، عبرت بگیرید كه عبادت هاى طولانى و كـوشش هاى بسیار او را به خاطر تكبر یك ساعت تباه ساخت ، همان شیطانى كه شش هزار سـال عـبـادت خـدا را كـرد، سـال هـایـى كـه مـعـلوم نـیـسـت از سال هاى دنیا بود یا از سال هاى آخرت .
جلال الدین رومى در این باره گفته است :

ابتداى كبروكین از شهوت است
راسخىّ شهوتت از عادت است


 

چون زعادت گشت محكم خوى بد
خشم آید بر كسى كت واكشد


 

چون كه كرد ابلیس خو با سرورى
دید آدم را به تحقیر از خرى


 

كه به از من سرورى دیگر بود
تا كه او مسجود چون من كس شود


 

سرورى چون شد دماغت را ندیم
هركه بشكستت شود خصم قدیم


در جاى دیگر گوید:

ور حسد گیرد تو را ره در گلو
در حسد ابلیس را باشد غلوّ


 

كو زآدم ننگ دارد از حسد
با سعادت جنگ دارد از حسد


 

عقبه زین صعب تر در راه نیست
اى خنك آن كش حسد همراه نیست


 

این حسد خانه حسد آمد بدان
كز حسد آلوده گردد خاندان


 

خانمان ها از حسد گردد خراب
بازِ شاهى از حسد گردد غراب


 

خاك شو مردان حق را زیرپا
خاك بر سركن حسد را هم چو ما


آرى ، سـركـشـىِ شـیـطان یا حسدى كه به مقام آدم برد او را از درگاه پرفیض الهى دور كـرد و از رحـمـت بـى كـرانـش مـحـروم سـاخته و براى همیشه رانده درگاه الهى كرد. و این فرمان درباره اش صادر شود:
فاخرج منها فانّك رجیم و انّ علیك لعنتى الى یوم الدّین
(12)؛
از آسـمـان هـا (و صـفوف ملائكه ) خارج شود كه تو رانده درگاه منى . و مسلما لعنت من بر تو تا روز قیامت خواهد بود.
شـیـطـان كـه مـتـوجـّه شـد هـمـه مشقت هایى كه در راه عبادت كشیده بود تا به مقام قرب حق تـعـالى بـرسـد از بـیـن رفـت ، نـومـیـدانـه گـفـت :پـروردگـارا حال كه چنین است ، پس مرا تا روز بازپسین مهلت بده و زنده ام بگذار!
(13) خداى تـعالى قسمتى از حاجتش را برآورد و بدو فرمود: تو تا آن روزِ معیّن ، مهلت داشته و زنـده خواهى ماند.(14) اما از ان جا كه اساس همه خوارى هایى كه دچار شده بود از وجـود آدم و سـجـده نـكـرده بـه او مـى دانـسـت ، كـیـنـه او و فـرزنـدانـش را بـردل گـرفـت و عـداوت آن هـا بـراى هـمیشه در قلبش جاى گیر شد. و از این رو نتوانست خوددارى كند و پس از این كه خداوند درخواستش را پذیرفت پرده از روى كینه قلبى خود بـرداشـت و بـلكـه خـدا را نـیـز در ایـن بـاره مـقـصـّر دانـسـت و گـفـت :حـال كـه مرا گمراه كردى من هم بر سر راه راست تو در كمین آن ها مى نشینم و (براى گـمراه ساختنشان راه را بر ایشان مى بندم ) از پیش رو و پشت سر و قسمت راست و چپشان بـر آن هـا در مـى آیـم (و بـه هـرتـرتـیـبـى شـده گـمـراهشان مى سازم ) و خواهى دید كه بیشترشان شرط سپاس تو را نخواهند گزارد.(15) براى این منظور انواع كارهاى بـد را بـرایـشـان جلوه خواهم داد و با وعده و وعید آرزومندشان مى كنم و تنها بندگان با اخلاص مى توانند از گمراهى من در امان بمانند و مرا بدان ها راهى نیست ، وگرنه ما بقى آن ها را اغوا كرده و گمراه خواهم ساخت .
خـداى مـتعال نیز براى آن كه آدم و فرزندانش دچار وسوسه هاى شیطان نشوند، در جاهاى بـسـیـارى هـشدار داد كه شیطان دشمن آشكار شماست ، هشیار باشید تا شما را از راه راست به در نكند و (همان گونه كه خود بدبخت شد) سبب بدبختى شما نشود و به دست او به شقاوت نیفتید. آگاه باشید كه وعده هاى شیطان دروغ است و شما را جز به كارهاى زشت و منكر وادار نكند، و این مضمون را در چند جا تكرار كرد:
ولایصدنكم الشیطان انه لكم عدون مبین
(16)
و شیطان شما را (از راه خدا) باز ندارد كه او دشمن آشكار شماست .
هـم چـنین به زبان پیمبران خود و در جهان دیگرى از انسان ها پیمان گرفت كه از شیطان پـیـروى نـكـنند، از راه راست دست نكشند و دشمن آشكار خود را از یاد نبرند و این پیمان را بـه پـیـغـمـبر بزرگوار وحى فرمود:آیا اى پسران آدم به شما نسپردم كه شیطان را پرستش نكنید كه وى دشمن آشكار شماست !
(17)
از سـوى دیـگـر شـیـطـان و پـیـروانـش را از دوزخ و عـذاب هـاى سـخـت روز جـزا بیم داده و فرمود:بدان كه محققا جهنم را از تو و پیروانت پُر خواهم كرد... و وعده گاه گمراهانى كـه از تـو پـیـروى كـنند دوزخ خواهد بود... و همگى بدانند كه حزب شیطان مردمان زیان كارى هستند(18)
تعلیم اسماء
بـه دنـبـال آن چـه گذشت خداى تعالى روى حكمت و صلاحى كه خود مى دانست اراده فرمود تـا پـرتـوى از نـور عـلم خـویـش را بـه دل ایـن مـخـلوق بـتـابـانـد و بـه هـمـیـن مـنـظـور اسماء را به وى تعلیم فرمود و نام ها، یا رموز و حقایقى را بدو یاد داد و امانتى را كـه آسـمـان هـا و زمـیـن و حـتـى فـرشـتـگـان تـاب تحمل آن را نداشتند بردوش او گذاشت ، و در ضمن بدین وسیله پاسخ مشروح دیگرى به فـرشـتـگـان خـود كـه مـى خواستند به راز این خلقت پى ببرند داد، و سبب آن همه عظمت و بزرگى این مخلوق را به آن ها شناساند.
حـال : آن اسـمایى كه به وى تعلیم فرمود چه بود؟ آیا نام هاى معیّنى بود یا تمام نام هـا - از هـر مـوجـود و هـر زبـان تـا روز قـیامت - بود و همین به تنهایى - سبب آن همه عظمت انـسان گردید؟ یا منظور از اسماء نه فقط یادگرفتن اسم و لفظ بود، بلكه خواص و رمـوز و مـعـانـى آن هـا را هـم خـداونـد بـه وى یـاد داد، زیـرا آگـاهى از لفظ به تنهایى فـضـیـلت چـندانى ندارد. یعنى آن چه را آدم و فرزندان او تا روز قیامت بدان احتیاج دارند اعـمّ از خـوراك ، پـوشـاك ، صـنـایـع ، لغـات و... یـعـنـى منظور از اسماء، موجودات و به اصـطـلاح مـسـمّیاتى بودند كه داراى حیات ، عقل ، شعور و درك بوده و در پس پرده غیبت الهى پنهان بودند كه خداوند آدم را از وجود آن ها مطّلع گردانید و حقیقت آنان را براى آدم آشـكـار سـاخـت ؟ ایـنـهـا نـظـرهـایـى اسـت كـه در روایـات و تفاسیر به اختلاف آمده و به هرحال خداوند انسان را به مقام علم و آگاهى از حقایقى مفتخر ساخت و به عظمت و استعداد او را بـه مـنـصـه ظـهـور رسـانـیـد، و سـپـس آن حـقـایـق و رمـوز، یـا ان افـراد پاك و مقدّس را بـرفـرشـتـگـان عـرضـه كـرد و فرمود:اگر راست مى گویید مرا از اسماء این ها خبر دهید؟
(19)
آن هـا در پـاسـخ عـجـز خـود را اظـهار كردند، و ضمنا فرصتى به دست آوردند تا از سؤ ال و یـا اعتراض قبلى خود پوزش بخواهند و از این رو گفتند:پروردگارا تو منزّهى و مـا جـز آن چـه تـو بـه مـا آمـوخـتـه اى ، عـلمى نداریم و به راستى كه تویى دانا و حكیم (20)
خـداى تـعـالى نـیـز بـراى ایـن كه آنان را به گوشه اى از اسرار كار خود واقف سازد و حـكمتى از حكمت هاى خلقت خود را درباره انسان به آنان یادآور شود، و علّت امتیاز این خلقت را در ربـودن مـنـصـب خـلیفة اللّهى بازگو نماید فرمود:مگر به شما نگفتم كه من غیب آسـمـان هـا و زمـیـن را مـى دانـم و از هـر آن چـه آشـكـار كـردیـد و یـا نـهـان داشـتـید، آگاهم (21)

آدم خاكى زحق آموخت علم
تا به هفتم آسمان افروخت علم


 

نام و ناموس ملك درهم شكست

برچسب ها: انبیاء،
[ یکشنبه 7 آبان 1391 ] [ 08:41 ب.ظ ] [ حسین احمدی ] [ نظرات ]

توبه نصوح  

نصوح مردى بدون ریش ؛ همانند زنان بود. دو پستان داشت و در یكى از حمامهاى زنانه زمان خود كارگرى مى كرد. او كیسه كشى و شستشوى این زن و آن زن را بر عهده داشت . به اندازه اى چابك و تردست بود كه همه زنها مایل بودند كار كیسه كشى آنان را، او عهده دار شود.
كم كم آوازه نصوح به گوش دختر پادشاه وقت رسید و او میل كرد كه وى را از نزدیك ببیند. فرستاد حاضرش كردند، همین كه دختر پادشاه وضع او را دید پسندید و شب او را نزد خود نگهداشت . روز بعد دستور داد حمام را خلوت كنند و از ورود افراد متفرّقه جلوگیرى نمایند، آنگاه نصوح را به همراه خود به حمام برد و تنظیف خودش را به او واگذار كرد. وقتى كار نظافت تمام شد، دست قضا در همان وقت ، گوهر گرانبهایى از دختر پادشاه گم شد و او چون آن را خیلى دوست مى داشت در غضب شد و به دو تن از خدمتكاران مخصوصش فرمان داد همه كارگران را بگردند، تا بلكه آن گوهر پیدا شود.
طبق این دستور، ماءموران كارگران را یكى بعد از دیگرى مورد بازدید خود قرار دادند، همین كه نوبت به نصوح رسید، با این كه آن بیچاره هیچگونه خبرى از گوهر نداشت ولى از این جهت كه مى دانست تفتیش آنان سرانجام كارش را به رسوایى مى كشاند، حاضر نمى شد او را بگردند. لذا به هر طرفى كه ماءمورین مى رفتند تا دستگیرش كنند او به طرف دیگر فرار مى كرد و این عمل او آن طور نشان مى داد كه گوهر را او ربوده است . و از این نظر ماءمورین براى دستگیرى او اهمیّت بیشترى قائل بودند. نصوح هم چون تنها راه نجات را این دید كه خود را میان خزانه حمام پنهان كند، ناچار خودش را به داخل خزانه رسانید و همین كه دید ماءموران براى گرفتنش به خزانه وارد شدند، و فهمید كه دیگر كارش از كار گذشته و الان است كه رسوا شود، به خداى متعال متوجّه شد و از روى اخلاص توبه كرد و دست حاجت به درگاه الهى دراز نمود، و از او خواست كه از این غم و رسوایى نجاتش ‍ دهد.
به مجرّد این كه نصوح حال توبه پیدا كرد، ناگهان از بیرون حمّام آوازى بلند شد كه دست از آن بیچاره بردارید كه دانه گوهر پیدا شد. پس ، از او دست كشیدند و نصوح خسته و نالان شكر الهى را بجاى آورده ، از خدمت دختر پادشاه مرخّص شد و به خانه خود رفت ، هر اندازه مالى را كه از راه گناه كسب كرده بود، بین فقرا تقسیم كرد. و چون اهالى شهر از او دست بردار نبودند (به اصرار از او مى خواستند كه آنها را بشوید)، دیگر نمى توانست در آن شهر بماند. از طرفى هم نمى توانست راز خودش را براى كسى اظهار كند، ناچار از شهر خارج شد و در كوهى كه در چند فرسخى آن شهر بود سكونت نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.
اتّفاقا شبى در خواب دید كسى به او مى گوید: اى نصوح ! چگونه توبه كرده اى و حال آن كه گوشت و پوستت از مال حرام روییده است ، تو باید كارى كنى كه گوشتهاى بدنت بریزد. نصوح وقتى از خواب بیدار شد با خود قرار گذاشت كه سنگهاى گران وزن را حمل كند و بدین وسیله خودش را از گوشتهاى حرام بكاهاند و خلاص نماید.
نصوح این برنامه را مرتّب عمل مى كرد، تا در یكى از روزها كه مشغول كار بود چشمش به گوسفندى افتاد كه در آن كوه مشغول چرا بود، به فكر فرو رفت كه این گوسفند از كجا آمده و مال كیست ؟ تا آن كه عاقبت با خود اندیشید كه این گوسفند قطعا از چوپانى فرار كرده است و به اینجا آمده است و آن گوسفند را گرفت و در جایى پنهانش كرد، و از همان علوفه و گیاهان كه خود مى خورد به آن نیز خورانید و از آن مواظبت مى كرد تا آنكه گوسفند به فرمان الهى به تكلم آمد و گفت : اى نصوح ! خدا را شكر كن كه مرا براى تو آفریده است . از آن وقت به بعد نصوح از شیر میش مى خورد و عبادت مى كرد.
تا این كه روزى عبور كاروانى - كه راه گم كرده بود و كاروانیانش از تشنگى نزدیك به هلاكت بودند - به آنجا افتاد. وقتى چشمشان به نصوح افتاد از او آب خواستند، نصوح گفت : ظرفهایتان را بیاورید تا به جاى آب شیرتان دهم . آنان ظرفهاى خود را مى آوردند و نصوح از شیر پر مى كرد و به قدرت الهى هیچ از شیر آن كم نمى شد، و بدین وسیله نصوح كاروانیان را از تشنگى نجات داد، و راه شهر را به آنان نشان داد. آنان راهى شهر شدند و هر یك از مسافرین در موقع حركت ، در برابر خدمتى كه به آنها شده بود، احسانى به نصوح نمودند. و چون راهى كه نصوح به آنها نشان داده بود نزدیكترین راه به شهر بود، آنان براى همیشه محل رفت و آمد خود را آنجا قرار دادند.
به تدریج سایر كاروانها هم بر این راه مطلع شدند. آنها نیز ترك راه قدیمى نموده ، همین راه را اختیار نمودند، قهرا این رفت و آمدها، درآمد سرشارى براى نصوح داشت و او از محل این درآمدها بناهایى ساخت ، و چاهى احداث كرد و آبى جارى نمود و كشت و زراعتى به وجود آورد و جمعى را هم در آن منطقه سكونت داد، و بین آنها بساط عدالت را مقرر نمود و برایشان حكومت مى كرد و جمعیتى كه در آن محل سكونت داشتند، همگى به چشم بزرگى بر نصوح مى نگریستند.
رفته رفته آوازه حسن تدبیر نصوح ،به گوش پادشاه وقت كه پدر آن دختر بود رسید، پادشاه از شنیدن این خبر، شوق دیدار بر دلش افتاد. لذا دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت كنند. وقتى دعوت پادشاه به نصوح رسید، اجابت نكرد و گفت : مرا با دنیا و اهل آن چكار؟ و سپس از رفتن به دربار عذر خواست . چون كه ماموران این سخن را براى پادشاه نقل كردند، بسیار تعجب كرد و اظهار داشت حال كه او براى آمدن حاضر نیست پس ‍ خوب است كه ما نزد او برویم ، تا هم او و هم قلعه نوبنیادش را از نزدیك ببینیم . از این رو با نزدیكان و خواصش به سوى اقامتگاه نصوح حركت كردند. آنگاه كه به آن محل رسیدند به قابض الارواح امر شد كه جان پادشاه را بگیرد و به زندگانى وى خاتمه دهد.
پادشاه بدرود حیات گفت و چون این خبر به نصوح رسید و دانست كه وى براى ملاقات او از شهر خارج شده ، تشییع جنازه اش شركت كرد و آنجا ماند تا به خاكش سپردند، و از این نظر كه پادشاه پسرى نداشت اركان دولت ، مصلحت را در آن دیدند كه نصوح را به تخت سلطنت بنشانند. پس چنان كردند و نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو و مملكتش گسترانید و بعدا با همان دختر پادشاه كه ذكرش در پیش رفت ، ازدواج كرد، چون شب زفاف فرا رسید و در بارگاهش نشسته بود، ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت : چند سال قبل ، به كار شبانى مشغول بودم و گوسفندى را گم كردم و اكنون آن را نزد تو یافته ام ، آن را به من رد كن . نصوح گفت : بله چنین است ، الان دستور مى دهم گوسفند را به تو تسلیم كنند. آن شخص گفت : چون از گوسفند من نگهدارى كرده اى هر آنچه از شیرش ‍ خورده اى بر تو حلال باد ولى آن مقدار از منافعى كه به تو رسیده ، نیمى از آن تو باشد و باید نیم دیگرش را به من تسلیم دارى .
نصوح امر كرد تا آنچه از اموال منقول و غیر منقول كه در اختیار دارد، نصفش را به وى بدهند منشیان را دستور داد تا كشور را نیز بین آن دو تقسیم كنند. آنگاه از چوپان معذرت خواهى كرد تا بلكه زودتر برود. در آن موقع چوپان گفت : اى نصوح ! فقط یك چیز دیگر باقى مانده كه هنوز قسمت نشده است . نصوح پرسید آن چیست ؟ شبان گفت : همین دخترى كه به عقد خود درآورده اى ؛ چرا كه او نیز از منفعت این میش بوده است . نصوح گفت : چون قسمت كردن او مساوى با خاتمه دادن حیات وى است ، بیا و از این امر در گذر. شبان قبول نكرد. نصوح گفت : نصف دارائى خودم را به تو مى دهم تا از این امر درگذرى ، این مرتبه هم قبول نكرد. نصوح اظهار داشت : تمامى دارائى خود را مى دهم تا از این امر صرف نظر كنى ، باز نپذیرفت . نصوح ناچار جلاد را طلبید و گفت : دختر را به دو نیم كن . جلاد شمشیر را كشید تا بر فرق دختر بزند، دختر از ترس لرزید و جزع كرد و از هوش ‍ رفت .
در این هنگام شبان دست جلاد را گرفت و خطاب به نصوح كرد و گفت : بدان كه نه من شبانم و نه آن گوسفند است ، بلكه ما هر دو ملك هستیم كه براى امتحان تو فرستاده شده ایم و در آن موقع گوسفند و شبان هر دو از نظر غایب شدند. نصوح شكر الهى را بجا آورد و پس از عروسى تا مدتى كه زنده بود سلطنت مى كرد. بعضى گفته اند آیه شریفه توبوا الى الله توبة نصوحا
(18) اشاره به توبه همین شخص ‍ دارد.(19)


برچسب ها: توبه نصوح،
[ شنبه 6 آبان 1391 ] [ 11:49 ب.ظ ] [ حسین احمدی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

فال حافظ